روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقای جان خدمتتون عرض کنم همان طور که در شماره گذشته خدمت یکی از هموطنان عزیز مشاورهای دادم و انشالله به دردش خورده باشه، واقعیت اینه که بالاخره هر کسی، تو یه چیزی تخصص داره… منظورم، تحصیلات و مهارتهای اکتسابی نیست ها. منظورم تخصصهای ذاتیه.
خود بنده تخصصم حل مشکلات در سه سوته و پدر من که چند ماه پیش به رحمت خدا رفت، تخصصش این بود که وقتی میرفت بالا سرِ یه مریض، میتونست بگه طرف رفتنیه یا نه. رد خور هم نداشت. یعنی کلیه نظرات پزشکی رو به سخره گرفته بود. اگر طرف، رو به قبله هم خوابیده بود، اگر پدر من نظر میداد که موندنیه، موندنی بود و جای حرف هم نداشت.
عموما هم با یکی دو تا سوال، تکلیف رو روشن میکرد. یادمه با پدرم، رفته بودیم بیمارستان، عیادت یکی از آشنایان. دکترها، اصطلاحا جوابش کرده بودن و خانواده اش میگفتن بیاین که دیگه نفسهای آخرشه. رفتیم و پدرم، صاف رفت بالاسرِ مریض که « فلانی، منو میشناسی؟ » طرف شناخت و یه دستی تکون داد. پدر رفت سراغِ آزمایش دوم:
- « این پولی که بهت قرض دادم رو فکر میکنی کی بتونی بهم برگردونی؟» طرف تو همون حال و اوضاع و از پشت ماسک اکسیژن گفت: « پول؟ کدوم پول؟… من قرضی از تو نگرفتم…» بابام از جاش بلند شد و گفت: « بریم… این هیچیش نیست.» / « اِ …بابا… بیخیال. دکترا گفتن…» / « دکترا واسه خودشون گفتن. کسی که پول رو بشناسه، مردنی نیست…» تموم شد و رفت و اون آقا هم در حال حاضر، روزگار میگذرونه و هنوز هم پول رو میشناسه.
البته این موضوع، مورد نقض هم داشت. در یک عیادتی، پدرم از سوژه، تستِ قرضِ پول رو گرفت و طرف تو جواب دادن، گیج زد. برخلاف نظر پزشکان، پدر گفت: « این رفتنیه… بهار رو نمیبینه.» که البته خدابیامرز، زمستون رو هم ندید. این ویزیتهای پدرم، دیگه شهرت پیدا کرده بود و دوستان من هم، به واسطه داستانهایی که من تعریف میکردم در جریان بودن و معمولا هم که یک کلاغ و چهل کلاغ میشه دیگه.
یادمه یه روزی یکی از دوستان قدیمی که سالها خبری ازش نبود، زنگ زد و بدون تعارفات معمول، صاف رفت سر اصلِ مطلب:
- « میتونی با بابات یه سر بیاین اینجا؟» / « چطور؟» / « حال بابا بزرگم بد شده…» / « خوب ببرینش بیمارستان…» / « خواستیم اول بابای تو ببینه…» / « چرا؟» / « آخه میگن بابات تشخیص میده که طرف…» / « آقاااا ببرینش دکتر… این حرفا چیه. بابایِ من یه چند باری یه حدسهایی زده و شانسی درست از آب در اومده…»
هر چی به این دوستمون گفتم، فکر کرد دارم تواضع و فروتنی میکنم و بیشتر اصرار میکرد. ول نمیکرد و به قسم دادن افتاده بود که به خانواده ما رحم کن و زندگی همهمون به این بابا بزرگه بنده و این داستانها. به خودم گفتم اگر الان به بابام زنگ بزنم که:« پدر جان، یکی رو به قبله افتاده… بیا برو ببین زنده میمونه یا نه »، از ارث محرومم میکنه و میگه مگه من رمال و جادوگرم. تنها یه راه مونده بود… خودم ادای پدر رو در بیارم. هیچی نباشه، یه عمر وردستش بودم.
یه سرفهای کردم و همون پای تلفن، نسخه رو پیچیدم. - « باشه…باشه… حالا که اصرار میکنی. ببین عزیزم… برو بالا سرش، بهش بگو این پولی که قرض گرفتی رو کی برمیگردونی…» اونم گفت « گوشی دستت باشه…» و رفت سراغ بابابزرگه. بعد از چند دقیقه برگشت و گفت: «فحش رو کشیده به جونم که کدوم قرض…»
با اطمینان گفتم: « هیچیش نیست… خیالت راحت.» / « جدی میگی؟» / « برو خیالت راحت.» با خوشحالی قطع کرد ورفت پی کارش. یه ساعت نشده بود که دوباره زنگ زد. فکر کردم میخواد از طرف خانوادهاش تشکر کنه. گوشی رو که برداشتم دیدم صدای جیغ و گریه و شیون میاد.
- « بابابزرگم مرد… بابا بزرگم مرد… تو که گفتی هیچیش نیست…» هر چی اومدم توجیه کنم که بابا مگه من دکترم، ول نمیکرد و هوار میکشید که تو گفتی زنده میمونه… هیچی دیگه… خونِ بابابزرگه، افتاد گردنِ من… اون روز هر چی به بابام گفتم این فرمول قرضِ پول، جواب نمیده و من خودم یکی رو دیروز با همین فرمول، فرستادم اون دنیا، کوتاه نیومد و گفت:« تو بلد نیستی چجوری بپرسی… کسی که پول رو بشناسه، هیچیش نمیشه…»
یادش به خیر.روز پدر مبارک همه پدرهای سفر کرده و پدران خودم و همسرم که اولین روز پدر رو بدون بوسه زدن به دستهاشون گذروندیم. راستی… بابای خودم هم یکی دو ماه آخر عمرش، پول رو نمیشناخت.

