روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک : گلهای آفتابگردانت پرپر شود روزگار که آفتابگردانهایم پرپر شدهاند. تمام آفتابگردانهایم با تماشای تصویر لرزیدن دخترک زلزلهزده اهل خوی، پرپر شدند. تمام آن دشتهای پر از گلهای آفتابگردان که از فرط زردی به قناری میزدند و من عاشقشان بودم. گلهایی که به رویاهای ونگوگ طعنه میزدند. آیا ونسان ونگوگ در عمرش دشتهای خوی را به چشم دیده بود که تابلوهایش چنین لبریز از زردی بهتآور شدند؟
لابد اگر ونسان به خوابم بیاید به او خواهم گفت که اگر آفتابگردان در ادبیات شما هلندیها مظهر فداکاری، وفا و تعهد به رفاقت است پس چرا در ادبیات ما نشانه بیپناهی است؟ خواهم گفت که خدا همه قلمموهایت را هلاک کند که هیچ مظهری از این گل بر دشتهای خوی نمانده است. کدام فداکاری؟ کدام وفا؟ کدام تعهد به دوستی؟ من کمرم مثل گل آفتابگردان تا شود اگر بتوانم تصویر آن دخترک زلزلهزده که دمپایی قرمز پوشیده بود و دندانهایش به هم میخورد را فراموش کنم. کمرم مثل آفتابگردان تا بشود اگر دیگر فراموشت کنم گَلین جان.
دو: نمیدانم پدربزرگم عاشق گونه باخان (آفتابگردان) بود یا مادرم در زیر یک گل گونه باخان (آفتابگردان) دل به پدرم باخته بود که چنین تعلقخاطری به آن داشتم. نه که از صدای چقچق شکست تخمه آفتابگردان سیر شوم بلکه دلم را ابهت و زیبایی دامنهدار این گلهای رعنا میربوده است. و به خاطر همین ربایش است که هرگاه به تبریز میروم یک روزش هم سلانهسلانه سری به خوی میزنم که سر میثاقم با گلهای اجدادی حاضر شوم و نیرو بگیرم.
نیروافزایی از تماشای تصویر اساطیری دشتهای پر از آفتابگردان خوی. انگاری که قبلا مجنونی به نام ونسان، آنها را دانه به دانه در آنجا کاشته و از دست دیواهرُخی گریخته است. سفرم به خوی همیشه همراه با مناسکی بوده است. نه به خاطر اینکه بروم برج شمستبریزی را ببینم و بگویم به رفیقت مولانا بگو اینجا دخترکی پابرهنه در شبهای یخزده زلزله، صدای به هم خوردن دندانهایش دنیا را برداشته بود. نه به خاطر اینکه بروم سر قبر پوریای ولی و بگویم حاشا به غیرتت مرد که اینجا صدای به هم خوردن دندانهای دخترک زلزلهزده، جگرت را ریشریش نکرده است؟
فقط میرفتم که دشتهای زرد مزارع گلهای آفتابگردان را نظاره کنم و برگردم. انگاری تماشای «گونه باخان »ها با آن قامتهای رعنای رو به خورشید، مسافر دنیای دیگرم میکرد. دنیایی که در آن هیچ دخترک بیژاپوشی از سرما نمیلرزید. حالا تصویر آن دخترک، جای همه آفتابگردانها را گرفته است. آنهم پیش از آنکه سیهبهار از راه برسد. سیه بهار امسال اما چگونه خواهم توانست در جوار ونسان که پلک به پلک من پیش میآید دوتایی قامت رعنای آفتابگردانهای کمرشکسته را به تماشا بنشینیم و پناه به قلمموهایی بیریم که از نشان دادن صدای به هم خوردن دندانهای گلین جان -دخترک موخرمایی خوی- ناتوان است. نشان دادن آفتابگردانهای یلی که از دیدن اندوه دخترک زلزلهزده لرزان، خود پیشاپیش در خاک افتادهاند. خدایا نگذار آفتابگردانها به خاک بیفتند که نرگسها و سروها ناگران میشوند.
سه: اگر از دشتهای پر از مزارع آفتابگردان سیر میشدم میرفتم سراغ مسجد داش آغلیان (سنگی که گریه میکند) پیرمردها برایم تعریف ميكردند که داستان این سنگ ریشه در افسانههاي شفاهی خوی دارد. اینجا قبلا خانه سیدی بوده که سالها پیش در شب عاشورا میبیند که چند زن شیاهپوش دور سنگی حلقه بستهاند و عزاداری میکنند. پیرمرد به حیاط ميرود و سنگ را میبیند در حالی که قطرات اشکی از دل آن سرازیر است. بعدها در خانه پیرمرد مسجد میسازند و سنگ گریان را در آن نگهداری میکنند. حالا سنگها برای کودک لرزان خوی میگریند. حالا به سنگها و صخرهها نزديك شوید. دارند برای دخترک لرزان خویی میگریند.
چهار: توی این ظل سیاه زمستان هم اگر برادرها اجازه بدهند دلم پیش پوریای ولی یا همان «پیرولی»خوییهاست. لابد او هم الان توی قبرش دراز به دراز افتاده و از دادن شماره حساب برای کمک به زلزلهزدگان عاجز است. سالها پیش وقتی که ابوالفضل و بچههای ورزش شبکه دو، خفگیرم کردند مرا سر قبر پوریا ببرند از دیدن زبالهدانی که محل نشئگی عملیان بود حیرت کرده بودم. برادران عملیئی که آنجا توی مدفن تاریک و سیاهی با دیوارهای فروافتاده، آتش روشن میکردند و رود نقرهای به بدن میزدند که توپ شوند.
بعد از پخش گزارش، شنیدم که جماعت به تلواسه افتادند و قبر «پیرولی» را سر و رویی زیبا بخشیدند. سالها بعد که برای تماشای مزارع آفتابگردان به خوی رفتم دیدم مقبره «پیرولی» تر و تمیز شده است و برادران نشئهپرور از آنجا کوچیدهاند. الان طالبم ایمیلی به پوریای ولی بزنم و بگویم حاشا به غیرتت پسر! برای ما بازو کلفت کردهای و نمیبینی آن دخترک لرزان زلزلهزده را که صدای به هم خوردن دندانهایش تا فلکالافلاک میرود؟ چطور غیرتت راضی شده که اینجا دراز به دراز بیفتی و هیچ کاری برایش نکنی؟ برای دخترکی که جوراب هم به پا نداشت و توی چادر میخوابید تا گلهای آفتابگردان ونگوگ را به خواب ببیند و توی خواب، چلوکبابهای لوزیشکل حاج ممد در بازار خوی را به بدن بزند که در سراسر دنیا لنگهاش نیست. دارم قیافه پوریای ولی را مجسم میکنم که بعد از توپیدنم خواهد گفت کجای کاری؟ حسابم را مسدود کردهاند قارداش!
پنج: هر وقت برای دیدن مزارع آفتابگردانها سمت خوی میرفتم تا در زردی غریب آن غرقه شوم ترانهای از مردمان قدیم خوی در لبهایم به لرزیدن میافتاد که متعلق به دوره استبداد بود؛ هنگامی که فرقه اجتماعیون عامیون تصمیم میگیرند خوی را از دست مستبدین نجات دهند به حیدر عمواوغلی رو میآورند و حیدربمبی، خوی را خلاص میکند. خوییها آن سال برای عمواوغلی شعری ساخته بودند که همیشه دهان به دهان میگشت:
«عمواوغلی گلدی خویا/ خوی دا قرار قویا/ یتیملرین قارنی دویا/ یاشاسین گوزل عمواوغلی/ یاشاسین گوزل عمواوغلی… عمواوغلی مینیب فایتونا/ تومار ویریب اوز آتینا/ چورک ینیب یوز آلتینا/ یاشاسین گوزل عمواوغلی/ یاشاسین گوزل عمواوغلی… راستا بازار راستاسی/ گلیر مجاهید دستهسی/ عمواوغلی دور سرکردهسی/ یاشاسین گوزل عمواوغلی/ یاشاسین گوزل عمواوغلی (ترجمه: عمواوغلی اومد به خوی/ توی خوی قرار گذاشته بود/ اومد که شیکم یتیمها را سیر کنه/ زندهباد عمواوغلی زیبا/ زندهباد عمواوغلی زیبا… عمواوغلی سوار درشکه شده/ اسبش را تومار کرده/ قیمت نون را رسانده به صد آلتین/ زندهباد عمواوغلی زیبا/ زندهباد عمواوغلی زیا… توی راسته راستهبازار/ دسته مجاهد داره میاد/ سرکردهاش عمواوغلیه/ زندهباد عمواوغلی زیبا/ زندهباد عمواوغلی زیبا).
شش: اگر «پیرولی» و عمواوغلی هم از جایشان تکان نخورند مطمئنم غلامرضا دلش طاقت نخواهد آورد برای دیدن دخترک لرزان زلزله خوی؛ گلین جان. مطمئنم باز آن مرد مهربان با آن كت و شلوار طوسي (در شمایل همان آقاتختی که در روزهای داغ شهریور 1341 برای بویینزهراییها اعانه جمع کرده بود) کنار رفقايش آقاروحالله جيرهبندي و ممدحسين شمشاد و الباقي جماعت لوتیصفت، سيني و مجمعه و کیسه پارچهای به دست خواهند گرفت و راهی دوراهي يوسفآباد خواهند شد.
آنجا از جلوي سينما امپاير، سينما اميريه، سينما راديوسيتي خواهند گذشت، از اميراكرم و سپه و منيريه و معزالسلطان و چهارراه دلبخواه هم عبور کرده و خواهند رفت ايستگاه راهآهن که به نشانه گلريزون براي زلزلهزدگان، اعانه جمع کنند و مردم دارو ندارشان را خواهند ریخت روی داريه. مطمئنم باز هم همان كارگري كه كُتاش را انداخته بود توي سيني دسته آقاتختی، این بار هم پالتویش را از تن خواهد کَند. مطمئنم آن پيرزني كه چادرنمازش را داده بود غلامرضا و گفته بود که پسرم من به خاطر تو امروز تا خانه سرلخت خواهم رفت، این بار هم ژاکتش را در گونی غلامرضا خواهد انداخت و چشمهای او خیس خواهد شد.
مطمئنم آن پسرك بليتفروشي كه تمامي آن دو تومن درآمدش از فروش بليت اعانه ملي را بخشیده بود باز از ته جیبش یک اسکناس پاره پوره پیدا خواهد کرد. مطمئنم آن مغازهداري كه گفته بود «من به هيشكي غير از خودت اطمينان ندارم داشغلام، بيا داخل مغازه، اين دخل من و اينم تو. هر چي طالبي بردار» باز هم از هیچ چیز مضایقه نخواهد کرد. لابد همان غیرمسلمانهای خيابون رفاهي که مشتمشت پول نشمرده ریخته بودند توی ساك غلامرضا، به دادش خواهند آمد. و او با همان چهار كاميون خواربار و پوشاك غیرنقدی که برای بویینزهراییها جمع کرده بود راه خواهد افتاد سمت خوی.
البته قبلش غلامرضا با داش نبي و خجسته و بيوكآقا خواهند نشست توي آن بنز 190 عروس و كيسه كيسه بخششهای مردم را حمل خواهند کرد به منزل آقاتختی و بعدش پولها را خواهند ریخت روی چادر خانجون و تختی خواهد گفت «بچهها اسكناسها سوا، سكهها سوا، چشم تون دزد نباشه ها، دستتون نلرزه یه موقع ها؟» بعد پولها را توی كيسههای سفید مخصوص شكر خواهند ریخت. بعد راه خواهند افتاد سمت قزوين و رودك و اشتهارد كه پولها را با دست خود بريزند توی دومن مادراني که چشمهای خيسشان از دور مثل فانوس میسوزد.
عروساني مشکیپوش با صورتهای چنگزده و چوپانان یتیم دشتها. مطمئنم باز پاهاي غلام تاول خواهد زد. مطمئنم این بار هم هنوز ساعت 12 ظهر نشده، صندوقچهشان پر از سکه سیاه و اسکناس مچاله و اشك و گوشواره و گردنبند و انگشتري طلا خواهد شد. مطمئنم این بار هم غلامرضا هرجور شده برای گلین جان دخترک زلزلهزده خویی، عروسک خرسی قرمز خواهد برد که وقتی دکمهاش را میزنی تولدت مبارک خواهد خواند. «آيا زمين به ناله ما گوش ميدهد؟»

