روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| فیلم «بابیلون» دیمین شزل را میدیدم که در ستایش سینما بود و یکی از داستانکهایش هم به عشق یک دختر بازیگر و پسری در پشت صحنه برمیگشت. این آقای شزل کارگردان محبوب من است و عاشق فیلمهای «ویپلش» و «لالالند» و «نخستین انسان» او هستم و این «بابیلون» خیلی برایم محبوب نشد.
زیادی شلوغ پلوغ بود با دو داستان خوب یکی درباره یک ستاره سینمای صامت و دیگری درباره دختری که یک شبه بازیگری مشهور میشود اما این وسط داستانهای زیاد دیگری هم داشت که ربطش را به فیلم نمیفهمیدم اما این ستون ربطی به «بابیلون» ندارد. «بابیلون» و «لالالند» دو تم مشترک دارند: ستایش سینما و رابطه عاشقانه نافرجام.
دومی در «لالالند» به قوت اولی از کار درآمده. داستانهای عاشقانه خوب چه تبدیل به ادبیات شوند و چه سینما همیشه محبوب من هستند. فکر کردم گاهی در این ستون برایتان داستانهای عاشقانه واقعی تعریف کنم که بخشهایی از آن را از کتابی ترجمه میکنم که اسمش «عشاق» است و خیلی سال پیش در یک کتابفروشی چشمم ردش را زد و از شانس خوبم کتابفروشی روی کتابهای خارجیاش حراج گذاشته بود و کتاب را خریدم.
یک مقدمه جذاب هم درباره رابطههای عاشقانه دارد. یک جایی نوشته: « چه کسی میتواند بگوید که چرا دو نفر با هم تبدیل به زوج میشوند؟ آن قلمروی کوچک از محافظت و احترام و ستایش دو نفر از یکدیگر چطور شکل میگیرد؟ افلاطون به سیاق دانشش از اسطورهها و افسانههای آن دوران، ادعا میکرد که اجداد ما دو جنسی و نیمی زن و نیمی مرد بودند و آنقدر قدرت داشتند که تهدیدی برای خدایان به شمار میرفتند. درنتیجه خدایان آنها را به دو نیم کردند.
افلاطون میگوید که از آن زمان به بعد نوع بشر برای نیمه دیگرش انتظار میکشید. و وقتی آن را پیدا میکرد عشق اتفاق میافتاد… عشاق همیشه شخصیتهایشان شبیه هم نیست. به یک معنا افلاطون درست میگفت؛ ما اغلب جلب مردمی میشویم که روحیاتی دارند که بهنظرمان خودمان فاقد آن هستیم.
گاهی حتی زوجها ویژگیهای شخصیتیشان را برجسته میکنند: یکی بیشتر به علایق شخصیاش میپردازد و آن یکی بشردوست میشود. یکی در موقعیتهای اجتماعی مطلوب و دلپذیر ظاهر میشود و دیگری مناسبتهای خشم و نفرت را مدیریت میکند. چه چیزی باعث میشود یک زوج کنار هم قرار بگیرند؟
در ادامه زوجهایی را میبینید که برخی از آنها بهخاطر افکار و علایق یکسانشان با هم یکی شدند، بعضی از آنها به وسیله کارشان به هم وصل شدند، بعضی از آنها ویژگیهایی داشتند که مثل یک پازل میتوانست دیگری را تکمیل کند و برخی دیگر مطلقا هیچ چیز مشترکی نداشتند.
همه چیزی که آنها با هم تقسیم میکردند عشق بود.» یکی از قصههای محبوب عاشقانه من سر یکی از محبوبترین فیلمهای تاریخ سینما اتفاق میافتد. وقتی هاوارد هاکس «داشتن و نداشتن» را میسازد و نقش اول مرد همفری بوگارت است و برای نقش اول زن دختر ۱9 سالهای به نام لورن باکال پیدایش میشود. بوگارت و باکال ربع قرن با هم فاصله سنی داشتند و با این حال بوگارت مجذوب این دخترک شده بود.
چهار سال بعد با هم ازدواج کردند و تا زمان مرگ بوگارت کنار هم باقی ماندند. یکی از آن معدود ازدواجهای موفق هالیوود. باکال وقتی درباره رابطه عاشقانهشان مینویسد اینطوری شروع میکند: «نمیدانم چطور اتفاق افتاد. تقریبا غیرقابل درک بود.» راستش همه قصههای عاشقانه همینطوری شروع میشوند. مثل میا و سباستین زوج «لالالند» یا مانوئل و نلی «بابیلون». نمیدانی چطور عاشق کسی میشوی. انگار بیشتر اوقات روند مشخصی در کار نیست.
به عاشقانههایتان فکر کنید. به این نتیجه میرسید که واقعا نمیدانیم چطور اتفاق افتاده. گاهی این اتفاق مثل زوج بوگارت و باکال تبدیل به آن «تا ابد کنار هم بودن» میشود و نه تنها در زندگی شخصی که در زندگی حرفهای هم موفقیت به دنبال میآورد. تقریبا در هر فیلمی که بوگارت و باکال با هم بازی کردهاند شیمی بینشان مسحورتان میکند و تجربه تماشایش را لذتبخش میکند. بگذارید رمانتیک شوم و گمان کنم که بخشی از این ماجرا معجزه عشق باشد.

