روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌چرک‌‌ترین بازیکنی که به عمرم دیدم شاعرترین‌‌شان نیز بود. یک فوتبالیست عارف‌‌مسلک که هزار شعر از رودکی و مولانا حفظ بود و می‌‌مرد برای ابوالسعید ابوالخیر. بیرون از چمن، مردی به شدت فروتن و خوش‌‌محضر اما در داخل میدان، استالین‌‌تر از او نبود! دلیل چرکین‌‌دلی‌‌اش نه فوتبال خشونت‌گرا- اتفاقا مهاجمی زهرآگین بود- بلکه ریاکاری مفرطش نسبت به حریف و تماشاگران بود.

اوایل وقتی می‌‌دیدم که او در مکالمه با داور یا بازیکن حریف، دست‌‌هایش را به نشانه احترام به پشتش برده و در حال تعظیم، زبان‌‌بازی می‌‌کند از خود می‌‌پرسیدم که چرا باید طرف مقابل در مقابل این‌همه خشوع و خضوع او، پرده‌‌دری کند؟ چرا باید آنقدر بدحال شود که حمله کند به او؟ با خود می‌‌گفتم چرا باید پاسخ یک تعظیم محترمانه از او، این‌همه پرخاش و عصبیت باشد؟ بعدها که یک داور بازنشسته معروف راهی به منزل مجردی‌‌ام یافت در سایه نشئگی سیم و سیخ، اعتراف کرد که «این‌هم از ادا و اطوارش است».

گفت که او در همان حالت تعظیم که همه فکر می‌‌کنند در مذاکره با حریف، به او ادای احترام می‌‌کند چرک‌‌ترین و رکیک‌‌ترین فحش‌‌های خواهری مادری را بر زبان می‌‌راند! بعدها از برخی همبازیان او، به صحت و سقم این قضیه پی بردم. پی بردم که او براي تقابل با داور و بازیکن تیم مقابل، حركاتي گول‌‌زنك ابداع كرده و شگردي بكر ابداع کرده است که حریف را در موقعيت آچمز قرار می‌‌دهد. وقتی به‌عنوان كاپيتان تيم، دست به سينه و خندان، خود را به داور یا بازیکن تیم مقابل مي‌‌رساند در حالي كه شديدترين كرنش را خطاب به حریف ارائه مي‌‌كند همزمان نیز لجن‌‌ترين فحش‌‌ها را نثارش مي‌‌كند.

چنان با خضوع و خشوع سخن مي‌‌گفت كه تماشاگر که دور از او روی سکوها نشسته بود در یک نمایش مضحک فریب می‌‌خورد و صدای اعتراضش بلند می‌‌شد که چرا با بازیکن مودب ما چنین برخورد می‌‌شود که کارت قرمز می‌‌گیرد یا بازیکن حریف می‌‌خواهد خرخره‌‌اش را بجود. چون تماشاگر ساده‌‌دل، از راه دور فقط ریتم و شمایل ادب و كمالات او را مي‌‌ديد و خلع‌‌سلاح مي‌‌شد. پشتبند این تئاتر بود که داور بينوا كارت قرمز را از جيب‌‌اش درمي‌‌آورد و بديهي بود كه در اين شرايط در سكوهاي امجديه خون به‌پا مي‌‌شد. البته چنانچه داور بازی از تماشاگران مي‌گورخيد و اسير خدعه ستاره مي‌شد، ديگر در او شرافتي نمي‌‌ماند. نسل اول دودوزه‌‌بازهاي فوتبال ما چنين فریبکار بودند.

دو: فوتبال چرک البته ممکن است گاهی با عناوینی چون نتیجه‌‌گرایی و تعصب تیمی، همسو تلقی شود. با من اگر به جام تخت‌‌جمشید سفر کنی می‌خواهم شما را با آتقی آشنا کنم. بازیکن متعصب تراختور دهه پنجاه بود و فقط کافی بود بازیکن حریف از روی خطا یا ناچاری، به بازیکن هم‌‌تیمی‌‌اش گزندی برساند. آنگاه چشم امید همه تماشاگران به او بود و فریاد می‌‌زدند «تقی عوضین چیخ» (عوض‌‌شو دربیار) و او همچون ببری غران گوشه‌ای از میدان کمین می‌‌کرد تا در صحنه‌‌ای دور از چشم داور، چنان بازیکن مقابل را نیش زده و ناکار کند که دیگر برود پی کارش و پشت سرش را هم نگاه نکند.

بعدها به این فکر کردم که خدایا آن نامگذار اداره ثبت‌‌احوال که فامیل او را «اخطاری» گذاشته بود از کجا می‌‌دانست که او اگر در هر بازی اخطار نگیرد انگار پایش به توپ نخورده است. خدا حفظش کند که دلم برایش تنگ شده است. هر وقت می‌‌روم تبریز، هنگام سوار شدن به تاکسی، هی چشمم به صورت شوفرهاست که ببینم توی ماشین آتقی سوار نشده‌‌ام؟ چون شنیده‌‌ام که شوفرتاکسی شده. لابد اگر به جای آن کارت زردها اسکناس پارو کرده بود الان به جای تاکسی، کامیون داشت.

سه: درست است که پله، نام بزرگی است و هرگز تن به فوتبال چرک نداد اما اگر از اولین مربی خارجی پرسپولیس بپرسی ضدفوتبال‌‌ترین و چرک‌‌ترین بازی تیمت مقابل کدام دسته بود؟ مطمئنم فوری نام پله را دستچین می‌‌کند. برای اثبات مثالم باید كيهان ورزشي 14 بهمن 1351 را پیش پایتان پهن کنم که درباره عصبانيت‌‌هاي او نوشته بود: «آلن راجرز مربي انگليسي پرسپوليس با اينكه تيمش در برابر تيم پله تهران برنده شده بود اما سخت عصباني و ناراحت نشان مي‌‌داد.

او از بازي دفاعي پله شكايت داشت و اظهار نمود كه با اين دفاع هشت‌‌نفره، در برابر هر تيمي مي‌‌توان پايداري كرد. من از بازي بچه‌‌ها به هيچ وجه راضي نيستم چون آنها بايد شش گل مي‌‌زدند! پله فقط براي دفاع آمده بود و اگر وضع به همين منوال باشد پانصدنفر هم حتي حاضر نمی‌‌شوند به تماشاي فوتبال ايران بيايند. مردم گل مي‌‌خواهند نه بازي دفاعي».

چهار: اگر از چرک‌‌ترین بازی در دیدارهای ملی می‌‌پرسی باید به دل تاریخ سفر کنیم. آنجا که طلای فينال بازي‌‌هاي آسيايي 1966 بانكوك سر هیچ و پوچ به نقره بدل شد و باخت ایران به برمه، دل ‌همه ما را چزاند. شکست شوم از برمه در آن فينال مه‌‌آلود در روز چهارشنبه سي آذر 1345 رخ داد و بعد از پايان بازی، وقتی كه مشعل بازي‌‌های آسیایی بر فراز استاديوم مين خاموش شد قلب فوتبالیست‌‌های ایرانی به‌خاطر آن شکست مضحک در ضدفوتبال فینال جریحه‌‌دار شده بود. برمه‌‌اي‌‌هاي لجوج و سختكوش وقتي دروازه ما را باز كردند چنان در لاك‌‌دفاعي لاک‌پشتی خود فرو رفته و چهارچنگولي از دروازه‌‌شان دفاع كردند كه خمرهاي سرخ هم نمي‌‌توانستند آنها را از شش‌قدم‌‌شان خارج كند.

هنوز چشم‌‌های گریان حسن‌‌آقا، عزیز فنر، عموفرامرز، جاسمیان، همایون‌‌خان، جباری، امینی‌‌خواه، رنجبر، عرب، قلیچ‌‌، فریبرز و اکبر گاری که مدال نقره را هیچ‌‌رقمه نمی‌‌پذیرفتند در یاد تاریخ مانده است. البته رد آن بازی طبیعی بود که برمه به چرک‌‌بازی رو بیاورد. خدا عزیز اصلی را چکار کند که با سوتی خود، طلا را از کف دست ما بر زمین انداخت. در دقيقه 23 و بر اثر یک اشتباه بزرگ و غیرقابل‌‌تصور که از ناحیه عزيز صورت گرفت اولین گل وارد دروازه ایران شد. کیهان ورزشی درسوگ این سوتی نوشت «این اشتباه به هیچ وجه بخشودنی نیست».

توپ در حالی که در یک لحظه، به طور عادی به طرف دروازه می‌‌آمد و دو نفر از بازیکنان ما آماده دفاع از آن بودند ناگهان عزيز فنر بی‌‌جهت از دروازه بیرون دوید و برای گرفتن توپ شیرجه رفت اما توپ از زیر پایش خارج شد. در این موقع حسن حبیبی برای دفاع در داخل دروازه قرار گرفت ولی دیگر سودی نداشت. چون برمه‌‌ای‌‌ها دروازه ما را به توپ بستند و به گل پیروزی دست یافتند. اتلاف‌‌وقت حریف چنان پردامنه بود که حتی سر و صدای تماشاچیان بانکوکی را هم درآورد. پیش از فینال، ایرانی‌‌ها همه به شکم‌‌شان صابون زده بودند که بردن برمه که کاری ندارد؛ طلا روی شاخ‌‌مان است. اما ضدفوتبال وحشتناک و وقت‌‌کُشی بی‌‌سابقه برمه‌‌ای‌‌ها چنان تیم ملی را بیچاره کرد که با همان تک‌‌گل سوتی عزیز که هرگز تا پایان عمر، اشتباه خود را به گردن نگرفت باخت و طلای قاره مفت‌‌مفت از کف رفت.

پنج: چرک که نمی‌‌توان بگویم اما خشن‌‌ترین و بزن‌‌بهادرترین تیم فوتبال ما در تاریخ، ابومسلم خراسان مدل 54 بوده است. مشتي جنگجوي بي‌‌ترحم كه نود دقيقه خون‌‌خون مي‌‌گفتند. این تیم از سرزنان قهاري برخوردار بود كه وقتي اكبر اوتي (ميثاقيان) از اينور زمين به آنور زمين، اوت مي‌‌انداخت جملگی جلوي دروازه حريف به آسمان مي‌‌رفتند و توپ را به همراه مدافع و دروازه‌‌بان حريف، مي‌‌چپاندند توی گل! آن روزها دو پرسپوليسي نامدار به نام‌‌هاي مهدي عسكرخاني و مسيح مسيح‌‌نيا پيراهن راه‌‌راه مشكي-قرمز ابومسلم را به تن داشتند كه دژ دفاعي مشهدي‌‌ها به شمار مي‌‌رفتند و غير از اكبراوتي، جنگنده‌‌هایی مثل ايرج اميدوار، مجيد تشرّفي و عليرضا گيل‌‌عرب در سيستم دفاعي‌‌اش به کار گرفته می‌‌شدند كه از سيم خاردار، غيرقابل‌‌عبورتر بودند!

اين تيم البته ياراني تكنيكي هم داشت كه «تاكتيك‌‌هاي سرد اما موثر» فوتبال اروپاي شرقي را كه از طريق مربي رومانيايي‌‌شان استفان كولسكو به بدنه تیم تزريق مي‌‌شد پیاده می‌‌کردند. آن سال بازی ابومسلم و تاج جنجالی‌‌ترین و چرک‌‌ترین بازی لیگ شد و ناصر حجازی برای اولین و آخرین بار در عمرش از چهار بازی محروم شد. تاج مركب از 10 ملي‌‌پوش و تحت هدايت مستر رايكوف، عالم و آدم را حريف بود اما آن سال جلوی ابومسلم رزمنده، زه زد.

10 آبان 1354 همه چيز غيرعادي شروع شده بود. هواخواهان پرتعصب و آتشين‌‌مزاج خراساني از يك هفته قبل تمام بليت‌‌ها را خريده بودند. هنوز 14دقيقه از بازی نگذشته بود که به‌دنبال گل مساوي ابومسلم، اعتراض تاجي‌‌ها و بیرون آمدن كارت قرمز از جیب داور، ورزشگاه را به انفجار كشاند. تاجي‌‌ها به گل مسيح‌نيا معترض بودند و بيش از همه ناصر حجازي طرف گفت‌وگو با داور بود كه ابتدا با كارت زرد داود حيدري روبه‌رو شد و چون به تندخويي ادامه داد كارت قرمز هم به علامت اخراج از جيب داور بيرون آمد.

در اين بين تاجي‌‌ها جملگي به قصد ترك زمين تصميم گرفتند ولي حركت ناشايست سعید باغورداني، مدافع تاج زشت‌‌ترين صحنه هفته را پيش آورد. او كه برآشفته به سوي داور رفته بود سيلي محكمي به‌صورت داور نواخت. آنگاه تاجي‌‌ها از يكسو گرمكن‌هاي خود را پوشيده و زمين را ترك گفتند و از سوي ديگر، داور و كمك‌‌داوران به لباس‌كني خود رفتند و بدين‌گونه تاجي‌‌ها كه تحمل گل مساوي را نداشتند بدترين حادثه آن فصل جام تخت‌‌جمشيد را آفريدند. کمیته حقوقی فدراسیون فوتبال در تصمیم خود نه تنها باز را سه-صفر به سود ابومسلم اعلام کرد بلکه حجازی و پرویز مظلومی را به مدت چهار بازی و باغوردانی را برای یک‌سال از فوتبال محروم کرد. یک‌سالی که دیگر به عمر سعید قد نداد و دیگر از چمن‌‌ها برای همیشه دور افتاد.

شش: نه چرک‌‌بازی چلسي مورينيو را دوست می‌‌داشتم که محبوب‌ترين گروه خون‌آشام روي زمين بود، نه لوئيس سوارز و ديه‌گو كاستا را که نفرت‌انگيزترين فورواردهای چرک روی زمین بودند. گیرم از نظر هواداران خود وفادارترين و چريك‌‌ترين بازيكنان كلوپ به شمار مي‌‌رفتند. نه عاشق بازي حاجي ديوف بودم که وقتي داشت آب دهان روي صورت بازيكن تيم مقابل مي‌‌انداخت صدتا فحش هم کمش بود. من به محبوبی یا منفوري آنها دل نداده بودم بلکه چنین می‌‌پنداشتم که اگر بازیکن تیم محبوب من بودند لابد شب و روز، رو به قبله می‌‌گذاشتم و می‌‌پرستیدم‌‌شان.

من هرگز با كفش‌هاي آنها بازي نكرده‌ بودم و نمي‌دانم در آن لحظه‌‌های خون‌آشامی‌‌شان، با نفرین مادر و خواهر كدام بازيكن تيم حريف مواجه شده‌‌اند. خوب، فوتبال حرفه‌اي گاهی چنین است که باید محوطه جريمه را از دست چرک‌‌ها گِل بگيرید و چند قلاده دوبرمن آنجا زنجیر کنید. من نمي‌‌توانم آرسنال را به‌خاطر اينكه بن لادن دوستش می‌‌داشته يا استالين، عاشق دينامو مسكو بوده و يا هيتلر، نتايج شالكه را صبح تا شب با دندان‌‌قروچه دنبال مي‌كرده با فحش و فضاحت مواجه كنم. من نمی‌‌توانم.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.