روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: اولین نمایشی که در زندگی دیدم«آرشین مال آلان» بود که در قامت یک نوزاد تازه زبان درآورده، آنقدر در آغوش مادرم «پِه؟ پِه؟» گفتم که از سالن بیرونمان کردند و بیچاره مادرم زهرش شد نمایش. نشستیم تا پدرم مشرحیم سیمرغ بعد از یکساعت یله دادن و تئاتر دیدن و همزمان سیگار کشیدن و کف زدن، در پایان نمایش تشریف بیاورند بیرون و باهم برگردیم خانه. آخرین نمایشی هم که دیدم «اصغرآقا کارگر ایرانناسیونال» که آن را هم بسیار جوان بودم و اعتراف میکنم که هیچ نفهمیدم ولی این بار دیگر آنقدر نزاکت داشتم که «پِه؟ پِه؟» نگویم و از سالن بیرونم نکنند.
اما اعتراف میکنم که خوراک تئاتریام در تمام این سالها این بود که نمایشنامههای بیضایی و ساعدی و اکبر رادی را بخوانم و در ذهنم زندهنمایی کنم. در چنین خوانشی، بیشتر بازیگرانی که در نقشهای خیالی من هنگام خواندن کتاب، زندهنمایی میشدند پرویز فنیزاده و اصغر تفکری برای نقش مردان بود و لُرتا و سوسن تسلیمی و مری آپیک برای زنان. خوب لابد بیمار یا تنهای یالقوز یا بریدهای مجنون بودم که تئاتر شخصی خودم را داشتم تا اینکه بروم سالن نگاه کنم.
در چنین شرایطی، خوبی بزرگ زندهنمایی این بود که غیر از نویسنده پیس که کس دیگری بود، کارگردان و موزیسین و نورپرداز و منشی صحنه تمام تئاترهای مکتوبی که میخواندم خودم بودم و ساخته ذهن مالیخولیایی خودم. مکانش هم یک ضدجغرافیایِ سادیستیک بود. نه بلیتی میخریدم نه وقتی برای رفتن به رودکی و تئاتر شهر و آناهیتا میگذاشتم. انگاری این مدل نمایشگری به زندگی انتزاعیام میآمد که همیشه به آن خو گرفتم. حالا شما بگویید آیا آدمی این شکلی، میتواند از تئاتر محبوبش و یا بازیگر و کارگردان موردعلاقهاش بنویسد؟ هیهات برمن.
دو: شاید این نیز نوعی بیماری روانی کشفنشده در من بود که همیشه عاشق بازیگرانی بودم که زندگی به شدت تراژیک یا کمدی سیاه سختی داشتند. از نوشین و لرتا تا تفکری و فنیزاده و حسینعلی ویدا بازیگر نقش رستم که روی سن مُرد. یا جناب هوشنگ سارنگ پسر سیداحمدخان تعزیهخوان معروف ناصرالدین شاه که در کافه شهرداری قیامتی به پا میکرد و آخرش هم با قندشکن در مسافرخانهای پیزوری خودکشی کرد. در میان این همه تراژدیباز درجه یک البته عاشق کارهای مصطفی اسکویی بنیانگذار تئاتر آناهیتا هم بودم که اسطورهای بیخط و خش در نمایش ایرانزمین بود.
مخصوصا نمایش رستم و سهرابش که در اواخر دهه چهل در تالار فرهنگ چنان قیامتی به پا کرد که هر شب بعد از اتمامش تماشاگران چنان پایکوبی میکردند که گمان میکردی همین الان است که سقف بلند تالار روی سرت بیاید. آنجا که غولهای ملبس به جامهها و جنگافزارهای دوران پادشاهی کیانیان به روی سن میآمدند و برای مردم تعظیم میکردند. موسیقی متن نمایش با «تِم تهمینه» ساخته ارکستر بزرگ رادیو ایران بود و در صحنه کشتی اول نمایش، سهراب رستم را بر زمین میکوبید اما پهلوان تاجبخش ایران با تمام عجز، خواهان تجدید کشتی میشد و سپس در پایان نبرد دوم، رستم نگونبخت روی سینه سهراب گلبدن مینشست و پهلویش را میدرید.
در حالی که مارش عزا، مو بر تن بینندگان سیخ میکرد رستم که تازه فهمیده بود سهراب یلش را به دست خود از میان برداشته است به فکر انتحار میافتاد اما هجیر مانع میشد. چه چیزی اندوهناکتر از اینکه رستم سر به سینه سهرابش بگذارد و بگرید و با اشکهای او تماشاگران نیز بغض کنند. درد اما این بود که در چهارمین شب نمایش، تراژدی اصلی در ورای پرده نمایش رخ داد و بازیگر نقش رستم، زنده زنده، روی سن مُرد. در قبال چنین مرگ رازآلودی، طبیعی بود که بازیگران و دستاندرکاران تئاتر، چنان دست و پا باخته باشند که اشک به دامن خویش رها کنند.
سه: این تنها رستم بدلی در جهان بود که هنگام بازی در نقش رستم و داستان پسرکشی او، تحمل دریدن پهلوی سهرابش را نداشت و به سکته قلبی از دست رفته بود. مرگ واقعی بازیگر نقش رستم بر روی سن، کاری کرده بود که کاظم هژیر آزاد، بازیگر نقش سهراب نمایش، دست و پایش را گم کرده بود و هول کرده بود و از نقش خود بیرون آمده و به حسینعلی که دمی پیش باهم کشتی گرفته بودند التماس میکرد که «ویداجان راستش را بگو. بگو که این هم بخشی از نمایش امشب است.
بگو که این هم یک نمایش است. نکند رستم واقعا مرده باشد خدایا؟» سهراب گلگونکفن که جسدواره قهرمان اول نمایش رستم دستان را روی صحنه میدید علنا نفس کم آورده بود و به خیل بازیگرانی که آقای اسکویی از میان شوفرهای اتوبوس واحد و دانشجویان دانشگاه تهران انتخاب کرده بود که هیچکدام رنگ به رخ نداشتند مینگریست تا بالاخره یکیشان خبر مرگ رستم یا همان بازیگر نقش رستم را تکذیب کند و او برود به مردم تعظیم کند و پرده سبز بیفتد و دستهجمعی بروند دنبال لیسیدن بستنی اکبر مشتی و زابلستان آرام بگیرد.
چهار: پانزدهم مهرماه 1348 کارگردان بزرگی که بعدها دهها بازیگر افسانهای تحویل سینما و تئاتر ایران داد آمده بود تا در تالار فرهنگ، نمایش تراژیک پسرکُشی در این سرزمین را با عنوان رستم و سهراب به مدت سی شب روی سن ببرد و بچههای دانشجویش آنقدر گل کنند که پروفسور رضا در حضور شرقشناسان، نفری یک سکه کف دستشان بگذارد و برود. اما در پایان شب چهارم، خیل تماشاگران آتشینمزاجی که از نمایشی قدرتمندانه سیراب شده بودند هرچه پایکوبی میکردند که پرده برافتد و بازیگران برای بدرود صف بکشند و به افتخار آنها، کف و سوت بزنند آن سبز مخمل نمیافتاد که نمیافتاد.
بازیگران به ولوله افتاده بودند و میگریستند. میدویدند و توی سر خود میزدند و کسی باور نمیکرد که تراژدی اصلی رستم و سهراب، این بار روی سن تالار فرهنگ افتاده است و نه در متن سطور شاهنامهایِ نمایش که با متد تازه راه افتاده استانیسلاوسکی به روی صحنه آمده است. چه کسی باور میکرد بازیگر قویهیکل و چهارشانه نقش رستم، اکنون پشت سن، دراز به دراز افتاده است و قصد برخاستن ندارد که بپرسد «آقا نمایش خوب بود؟ امروز هم مردم موهاشان سیخسیخ شد؟»
نمایشی که از ساعت 6 و نیم آغاز شده و در هشت ونیم تمام شده بود اکنون دقایق بسیاری بود که تماشاگران را برای خداحافظی و سپاس، علاف خودش کرده بود. تماشاگرانی که هنوز منتظر افتادن پرده مخمل سبز تالار بودند تا به افتخار تمام سهرابها و تهمینههای جهان کف بزنند و رستم را شماتت کنند که چرا بذر پسرکُشی را در این خاک کاشته است. اما رستم، دراز به دراز افتاده بود و منتظر پزشکي قانونی بود که گواهی مرگش را امضا کند و برود نقش بعدیاش را در سردخانه اجرا کند.
پنج: در میان آن همه تماشاگر گریان، اما کسی نمیدانست که ویدا مرده است. ویدا همان جا روی سن افتاده و مرده است. آقای حسینعلی ویدا بازیگر 55ساله نمایش رستم و سهراب آناهیتا که در آخرین صحنه نمایش، ناگهان زمین خورده و تمام کرده بود. بازیگری که آقای اسکویی برای پیدا کردنش کل تهران را زیر پا گذاشته و به هیکل تمام مردم مملکت با چشم خریدار نگاه کرده بود تا کسی بتواند هیمنه و ابهت رستم دستان را برای او زنده کند.
یلی که آنقدر از جسم سالمی برخوردار بود که به راحتی میتوانست پلههای ساختمان پلاسکو را یکسره و یکنفس بدود و در یک وعده سه پرس چلوکباب به بدن بزند اما حالا در نعش رستم به روی سن افتاده بود و کاظم هژیرآزاد بازیگر نقش سهراب که پهلویش به وسیله او دریده شده بود، ناباور و هاج و واج رو به جنازه رستم مینگریست. اگر تا دقایقی پیش و در حین نمایش، رستم سر بر سینه سهراب گذاشته و گریسته بود، اکنون نوبت سهرابِ کاظم بود که روی سینه رستمِ ویدا بنشیند و التماسکنان نمایش سکانس پایانی یک «مرگ تودرتوی کاملا اسطورهای» را تاب بیاورد.
شش: آن روز، تماشاگران نمایش اسکویی با چشمی تَر و سردرگریبان، سالن را ترک کردند و رستم مستقیم به پزشکي قانونی و سردخانه رفت تا باردیگر در آن دنیا، با تعریف داستان پسرکشی خود، اشک از چشم تهمینههای جهان بستاند. آقای اسکویی اما آنقدر تعهد داشت که به گروه سوگوار آناهیتا اعلام کرد که با وجود همه اندوهخواری کشندهمان، اجرا باید پی گرفته شود و شد. نمایشی که از تهران بیرستم گریخت و هشتاد اجرا در شهرهای رشت، اصفهان، شیراز، اهواز، خرمشهر، آبادان، آغاجاری و گچساران و… به روی سن برد. این بار دیگر سهراب مواظب بود که طوری شادمان بمیرد و هنگام دریدن پهلویش، طوری بردباری و بیخیالی طی کند که خط و خشی روی جان رستم جدید «فریدون عطابخش» نیفتد. که رستمها نباید زیاد در نقش خود فرو روند. که تهمینههای ایران، چشمهایشان خیس میماند. که زابلستان تاب اندوهی بیش از این ندارد جماعت.

