روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: اولین‌بار که دختران محروم دهه شصت روی یک مجری چشم‌‌آبی کراش زدند یادم هست. هنوز کراش زدن مد نبود و دلسوخته‌‌های عشق یک‌‌طرفه مدل شرقی، نامی برای سینه‌‌سوختگی خود نیافته بودند. عشقی موقتی برای نسوان خجالتی ایرانی که کراش خود را نهایتا طی چند ثانیه و هنگام معرفی یک برنامه تلویزیونی بر صفحه تلویزیون می‌‌دیدند و همه‌چیز به پایان می‌‌رسید. عشقی گذرا در اوج محرومیت و لعنت‌‌زدگی عشق زمینی. پسر معقولی بود کت و شلواری سنگین و رنگین، با یک صدای درجه یک، صورت آرام و ملایم و محاسنی منظم و صدای تراشیده شده از بلور.

مهندس بود و بلد بود از سکوت و عمق نگاه در میان کلام کوتاه خود استفاده کند و ادبیات را می‌‌فهمید. نگاه به دوربین را می‌‌فهمید. هنوز عادل اختراع نشده بود که دل ببرد از جماعتی گرسنه و تشنه‌‌لب. ما آن روزها حتی اسمش را هم نمی‌‌دانستیم. شاید هفته‌‌ای چند بار و معمولا شب‌‌ها به میزان چند ثانیه، در مبلی لاجورد رو به دوربین می‌‌نشست و سلامی می‌‌داد و اعلام برنامه‌‌ای می‌‌کرد و می‌‌رفت.

او اما کراشِ جماعتی محروم شده بود که زیبایی فی‌‌نفسه از چشم‌‌هاشان مضایقه شده بود. بعدها که باهاش رفیق شدم بهش گفتم. گفتم داریوش‌‌جان، دختران ایرانی روزگاری روی شما کراش می‌‌زدند که کراش زدن مد نبود. خندید. خیلی خندید و زنگ زد خانمش که بیا ببین ایبراهیم چه می‌‌گوید. خانمش گفت ایششش!

دو: حالا اگر می‌‌خواهی مرا در سه‌‌سوت روانی کنی چنانچه در هیبت قاطری مست، جفتک بیاندازم به زمین و آسمان و دایره واژگانی … را رو به آنها بگیرم پس بیا تلویزیون را بزن روی مجریان برنامه‌های ورزشی (و البته دیگر شبه‌‌مجریان حوزه‌‌های سیاست و جُنگ شادی و برنامه‌‌های سحرگاهی). انگار خدا آنها را برای دشمنی برای من آفریده است که نه‌تنها از صدایشان، نه‌تنها از سوادهای نم‌‌کشیده‌‌شان، نه‌تنها از لجاجت‌‌شان بر سر استفاده از جمله‌‌های کلیشه‌‌ای حرص‌‌دربیار، در استفاده از لغات چرک و چروک برای سوزاندن عمر ما مخاطبان، بلکه- بگذارید رک و راحت بگویم- انگار باد هیچ جنت و مینویی به صورت‌‌شان نخورده است.

چنین است که کامل رو برگردانده‌‌ام از ایشان و حتی اگر شبکه تلویزیون ماهواره‌‌ای آدیس آبابا و شاختاردونتسک و گینه بیسائو را هم بگیرم و هیچ نفهمم از زبان مجریانش، باز آنها را قابل تحمل‌‌تر می‌‌یابم. گاهی از خود می‌‌پرسم خدایا مدیران رسانه، این بنی‌بشرها را از کدام بازار سیداسمال پیدا کرده‌‌اند؟ خدایا مگر هنگام گزینش اینها، به مولفه‌‌هایی چون صدای گرم استاندارد توجه نکرده‌‌اند که صدای زاغک یا سهره یا جوجه‌‌تیغی از اینها بهتر است؟

خدایا مگر هنگام گزینش اینها، به مولفه‌‌هایی چون سواد رسانه‌ای توجه نکرده‌اند که میکروفن‌ها را سپرده‌‌اند دست‌شان خدایا مگر نباید اینها از حداقل مولفه‌های یک مجری امروزی برخوردار باشند؟ خدایا مگر مولفه سرسپردگی، تنها ارزشیابی در به‌کارگیری این جماعت است؟ خدایا این‌‌ها که این‌همه با فخر و غرور روبه‌روی دوربین نشسته‌‌اند از کدام جهنم‌‌دره پیدا شده‌‌اند که از حداقل‌‌های صورتی و سیرتی و سوادی مجریگری محروم‌‌اند؟

پس آنگاه ناخودآگاه در موضعی قرار می‌‌گیرم که جواب تک‌‌تک جملات‌‌شان را با پوزخند و متلک می‌‌دهم و از خود می‌‌پرسم یعنی یک ژوری منتخب از اساتید رسانه، ادبیات، روانشناسی و ورزش نیست که اجرای هر کدام از اینها را یکبار با حضور خودشان روی ترازو بگذارد و بگوید «لطفا خودت را بگذار جای مردم، ببین از دستت چه حرصی می‌‌خورند».

به قول آقای اسدالهی «آدمی که هیچ کتابی نمی‌‌خواند چه تهوع می‌‌کند؟» بعد که ولوم تلویزیون را می‌‌بندم و یک مشت صورتک خاموش را نگاه می‌‌کنم که لب ورمی‌‌چینند و پوزخند می‌‌زنند و خود را در هاله‌‌ای از غرور مقدس می‌‌پیچانند و برای ورزش مملکت نسخه می‌‌پیچند تنها و تنها توان این را دارم که به‌خود بگویم برو بابا جلو باد بیاید برادر. فقط بگذار باد بیاید که محتوای زیست‌‌شناسی باد در زندگی و هستی ما، از شما عمیق‌‌تر است.

سه: شاید تنها کسی که هیچوقت در برنامه‌‌هایش اعصابم را داغان نکرد عادل فردوسی‌‌پور بود که او هم پرتاب شد به صحرای عدم در رو‌به‌روی کویر جام‌جم. پس نوشتن درباره او چیزی از این ستون، کم یا زیاد نمی‌‌کند. بالاخره آدمی بود که اجرای استاندارد داشت و به وقت اشتباه، پوزش خواستن بلد بود و باج ندادن هم به سیرت و صورتش می‌‌آمد.

بعد از او هم شاید کمی مزدک بود که قدیم‌‌ها وقتی یک برنامه آرام و خنثی اجرا می‌‌کرد آدم از دستش عصبی نمی‌‌شد. یا مثلا صدرالدین کاظمی در کشتی. بقیه را از من نپرسید. مخصوصا اکنونیانِ بی‌‌صلاحیت را. با آن اجراهای ویران‌‌کننده‌‌شان و پورتخال‌‌هایشان و زاددان‌‌هایشان. اگر می‌‌خواهید در سه ثانیه روانی بشوم برنامه‌‌شان را جلوی من باز کنید. آدم باید پوست کرگدن داشته باشد که از غذا نیفتد و در تلخی سیّالی غوطه‌‌رو نشود.

چهار: شما یکبار اجرای این مجری بی‌‌نمک … را نگاه و از دید یک رسانه‌‌شناس و ادبیاتچی و دارای اهلیت ورزشی بررسی کنید. انگار عمدا آنجا نشسته که روی اعصاب آدم گندکاری کند و حال آدم از این‌همه گنده‌‌گویی و نق‌‌بازی به‌هم می‌‌خورد. با آن ادبیات هلاک‌‌کننده، همیشه در موضع برحق، لج‌‌دربیاور و زبان شُل و وِلِی اینها که مخاطب را از درون می‌‌چزانند و کلی هم به کارنامه‌‌ و کارکردشان فخر می‌‌کنند.

مردانی با دایره واژگانی محقر، با آن رجزخوانی‌‌های چرک و کودکانه و نیز ماله‌‌‌‌کشی‌‌های عهدحجری که نشان می‌‌دهند ارزشی به‌مراتب کمتر از برفک دارند. مخصوصا وقتی که شیپور مضحک تبلیغاتی‌‌شان را به دادار دودور می‌‌اندازند. اینجاست که آدم از خود می‌‌پرسد خدایا خاستگاه این‌همه سقوط ادبی، این‌همه سقوط رسانه‌‌ای این‌همه ضدرسانه بودن، در کدام مدل آموزشی و مدیریتی است که ما را به سخت‌‌جانی و بدطالعی خود این گمان نبود؟

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.