روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| عجب زمستان مردم آزاری تا مغز استخوان تن سوز است اما شما درصورت امكان كمی بهار باشيد براي كسي كه از دوري شما قطرهقطره آب ميشود پس لطفا قدم رنجه فرماييد با تبسمی حال مكدرش را گلرخ كنيد !هوا بس ناجوانمردانه درحال قنديل كردن روزگار ستمديده است و وارونگی را بهانه كرده و نفس كشيدن را تا مرز به زانو درآوردن توانيابان پيش برده است اما شما در صورت امكان كمی بهار باشيد.
دست بكشيد بر سر كودكي كه در اين زمهرير پشت چراغ قرمز چهار راه فال حافظ در دست تمنا دارد تا كمك خرج يك وعده غذای زندگی ترك خورده خانواده باشد! كاری كه آقاوخانم ميم و دوستان همدل وهمراهشان (هفده نفر) میكنند يعنی در هفته يك وعده غذا نمیخورند مثلا ناهار و يا شام و حتی درمواردی يك وعده صبحانه نمیخورند و معادل ريالی آن را كنار میگذارند و با آن خواروبار میخرند و چهارشنبه هرماه تقديم يك خانواده آلونكنشين میكنند !
راست اين است در سالهای دور و دير هم كه مردمان سادهتر از نسيم بودند و با حداقلها حداكثرهای يك زندگی معمولی اما سرشار از مهر و مودت را میساختند اغلب دو لقمه ميخوردند و سومی را به نيازمند ميدادند تا لقمه چهارم راحت از گلويشان پايين برود! مردمان سالهای دور بر اين باور بودند كه خودشناسی و ديگرشناسي، هنر است و والاترين هنر زندگی كردن از سرمهر و شفقت با همه كسانی است كه در كنار ما و يا دو قدم جلوتر و يا پشت سر ما راه میروند.
ديدن چهره پژمرده آن هم محلهای تهيدست و يا آن هم شهری نيازمند نبايد مارا گريز پا كند. هنرمندی در اين است بايستيم و بهقدر توان خود دستگير او باشيم تا هر دو در مباركی اين همدلی متبسم شويم !راست اين است در روزگار بیترحم برای داشتن آرامشی معمولی و وجدانی آسوده بايد اندكی درد مشترك ديگران بود مثل باران كه در همه حال جهان نواز و برای هر صورتی رخ مینمايد مثلا ريز و سوزنی میآيد تا شما بتوانيد بیچتر وكلاه ساعتها در مه راه برويد تا حالتان بهار نارنج نوشهر شود وقتی ساحل آرامتر از حوض خانه مادر بزرگ است و يا دانه درشت میخورد به شيشه تا خرسند شويم از اينكه پشت سد تشنه نمیماند و سيراب میشود بهسان شاعری كه دلواپس رنج و دردگربهای پناهجو در برف و سرمای طاقت سوز است؛
میخواهم بیخيال باشم
اما نمیتوانم
ناله گربه
مقاومتم را میشكند
در را باز میكنم
به خانه میخزد
ميان برف و زوزه باد
او به خانهام میآيد و
سگی از درونم بيرون میرود
حالا و اكنون كه خط فقر تيزتر از كارد جراحی، زخم درماندگی بركانون خانوادهها میزند در صورت امكان مرهم باشيم حتی به اندازه يك چسب زخم! حالا و اين روزهای سرد وسياه كه حضور برخی كودكان كار به شكل غريبي دلهاي دردمند را خطخطي ميكند در صورت امكان دستگير باشيم حتی به اندازه يك ساقه طلايی ! حالا و اين ايام كژتاب كه درهم شكسته در اوضاع روزگار است آنچنان كه گاه پشت پا به خود میزنيم و صورت زخمی دوباره خود را به زندگی پيوند میزنيم. درصورت امكان مدديار كسی باشيم كه نيازمند است حتی به اندازه روشن كردن هيزمی كه بیكبريت مانده است!
دريغا بزرگترهايی تصميمگير چنان عرصه كودكزيستن را بر برخی كودكان تنگ كردهاند كه وادار شدهاند زير دست و پاي آدمها و ماشينها به دشواري و تنمردگي به دنبال لقمه ناني وول بخورند! مرد دانايی میگويد باور كنيم خوار شمردن هر كودكي به هر شكلی و در هر زمان و مكانی گوياي بيخبري ما از اهميت انسان بودن است!
رهگذری در ادامه حرفهای او خاطرهگو میشود و میگويد پشت چراغ قرمز چهار راه پارك دختري مرتب و محترم بيست وچند ساله در دم غروبي افسرده ظاهر شد و گفت شيشه ماشين را پاك كنم به نفع كودكان نيازمند؟ من گفتم نه! او رفت سراغ ماشين بعدي و مشغول كار شد همراهش گفت برخي از جوانان گويا كمپين حمايت از كودكان جان به لب رسيده تشكيل دادهاند و فارغ از زشت و يا زيبا گفتن رانندگان، برفپاككنهاي بيبرف و بیباران را بالا ميزنند و شيشه را تميز میكنند تا نوري در تاريكي ديدن بتابد و پولكی به نفع كودكان نيازمند بستانند. راست اين است هميشه دستي هست كه دستگير دست پرتمنا باشد وهميشه قلب دلنوازی هست كه بغل بوسه كسی باشد كه چشم انتظار است!
هر صبح وقتي خورشيد طلوع ميكند
هر عصر وقتي كه خورشيد غروب ميكند
تو را بهخاطر ميآورم
گل آفتابگردان من!
هر صبح خوشحال ميشوم
هر غروب غمگين
*شعرها به ترتيب از رسول يونان و شهلا آبنوس

