روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا بنده امروز متوجه شدم که در این مقطع کنونی که همه‌امون در جریان ریز و درشتش هستیم، اوضاع فیلم و سینما اصلا بد نیست و محصولات خیلی وزین و سنگینی در حال ساخت هست و کلی نیروی حرفه‌ای مشغول به‌کار هستند که به‌زودی تنیجه تلاش‌هاشون رو خواهیم دید و لذت خواهیم برد. حالا دلیل این نظرم رو عرض می‌کنم.

صبح کله سحر گوشیم زنگ خورد و با همون حال صبح‌هام که می‌خوام همه رو گاز بگیرم، با صدای دو‌رگه، گوشی رو برداشتم و اون‌طرفِ خط، یه نفر هوار‌کشون ابراز ارادت و اخلاص کرد:- «غلاااامم… کوچیکم… اسیرتم…»/ «فدای شما. شما؟!»/ «ما رو یادت نمیاد با‌مرام؟ با‌وفا؟ با‌عشق؟»/ «نه‌والا… به‌جا نیاوردم.»/ «غلاااامم… مرام‌گیرتم…»/ «ممنون… به‌جا نیاوردم به‌جان خودم…»

همینجور دندونامو از حرص به‌هم می‌کشیدم و «غلام» هم رضایت نمی‌داد بگه کیه. از اون اصرار که «کوچیکه» و از من هم انکار که «بزرگواره». ده دقیقه‌ای گذشت که بالاخره رضایت داد خودشو معرفی کنه. دوستِ یکی از آشنایانِ دور بود که یه روزی، یه‌جایی دیده بودمش… حالا بگذریم که کجا…- «آااهااان… یه چیزایی یادم اومد… خوبی شما؟…»

که دوباره شروع کرد به توضیح احساسی که نسبت به من داره و حاضره به‌خاطر من چه خطراتی بکنه… سریعا باید قیچی می‌کردم: «من در خدمتم… امرتو بگو…»بالاخره زبون باز کرد که: «یادته گفتی یکی از رِفیق جینگات، تو کار فیلم میلمه؟…»/ «البته واقعا یادم نمیاد چرا این مطلب رو باید به شما گفته باشم… ولی بله، یکی از دوستام دستیار کارگردانه… چطور؟»/ «ایول… ما رو بنداز اون تو…»/ «کدوم تو؟!»/ «سینما دیگه دادا… فدایی داریااا… غلامتم…»/

«لطف داری… ولی باور کن اصلا اینجوریا نیست ماجرا… برای انتخاب بازیگر، تست می‌گیرن، هزارتا داستان داره… بعد هم، باور کن به حرف من نیست اصلا…»/ «حله آقا حله… شما فقط یه رو بزن، من تا تهش میرم، هر‌چقدر هم بخوای هزینه می‌کنم… پول مول رِلِه‌اس… یعنی رله رله‌اس… غلااامم.»/ «نه آقاااا… این‌جوری نیست واقعا…»…چون اعصابم برای صبح کله سحر بیشتر از این نمی‌کشید و عناصر سازنده‌ام هنوز بیدار نشده بودن، بهش قول دادم که با دوستم تماس بگیرم بلکه ول کنه…

یه ساعت نشده بود که پیامک داد: «دادا… ردیف شد؟». نیم ساعت بعد دوباره: «دادا… رِله‌اس؟»… و این ماجرای «رله» شدن و حضور هر‌چه سریع‌تر بر پرده نقره‌ای سینما تا پاسی از شب ادامه داشت. فردا صبح خروس‌خوان که دوباره زنگ زد، دیگه مطمئن شدم که به هیچ‌وجه ول‌کن نیست. راهی نبود جز این‌که یه تماسی با دوستم بگیرم و اون خودش، یه‌جوری دست به سرش کنه…

تماسی با دوستم گرفتم و بعد از کلی عذر‌خواهی و اظهار شرمندگی، توضیحات لازم و شرح مبسوطی بر رفتار و ادبیات خاص این موجود دادم و این‌که والله دوست من نیست و به‌حساب من نذاری و… که دوستم گفت:- «اتفاقا برای یه کاری در حال تست گرفتن هستیم… بگو بیاد…»/ «نه… تست رو ولش کن… این بابا تو یه فضای دیگه‌اس کلا… فقط یه کاری کن بیخیال من بشه…»/ «خیالت راحت…»

از لج این‌که به‌خاطر چه کسی به این دوستمون رو انداختم، یه پیامک دادم که: «دادا… رله‌اس… به این شماره بزنگ» جواب داد که: «دادا… سیمرغ رو که زدم تو گوشش، علاوه بر ننه بابام، از تو تشکر ویژه می‌کنم که همه بفهمن من غلامتم…»/ «فدات دادا… همون از مادر پدر تشکر کنی که شما رو تحویل جامعه هنری دادن، کفایت می‌کنه…»

امروز، طرفای ظهر بود که دوستِ دستیارم پیام داد که فلانی، حل شد و منم جواب دادم که ممنون و ببخشید که اذیت شدی.
- «چه اذیتی… قراردادش رو بست… هفته دیگه هم میره جلو دوربین…» سیستم خون‌رسانی مغزم، چند لحظه‌ای دچار اختلال شد…
- «فکر کنم اشتباه گرفتی طرف رو‌ها…»/ «نه دیگه… همین یه نفر از طرف تو بود… نه… خیلی هم «رله» بود…»

سایِش فک پایینم رو بر روی کف آسفالت احساس می‌کردم.خب البته در همون حال، چند باری به غلامم زنگ زدم که گوشی رو دیگه جواب نداد… حالا اگر خبری شد ازش، در جریان می‌ذارمتون…

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.