روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سال 1344 شاید برای محمدرضا سخت شروع شده باشد. در 21 فروردین 44، سرباز وظیفه‌ای به‌نام رضا شمس‌آبادی که یکی از افراد گارد سلطنتی و در کاخ مرمر مامور نگهبانی بود، محمدرضا پهلوی را هنگامی که از اتومبیل در مقابل سرسرای کاخ پیاده شد، به رگبار مسلسل بست. شاه با شتاب خود را به داخل ساختمان رساند. اما شمس‌آبادی او را تعقیب کرد و همچنان به سمت او شلیک می‌کرد.

دو تن از درجه‌داران محافظ داخل کاخ به‌نام‌های استوار محمدعلی باباییان و آیت لشکری مورد اصابت گلوله رضا شمس‌آبادی قرار گرفتند و کشته شدند. خود شمس‌آبادی نیز با گلوله درجه‌داری به‌نام گروهبان ساری اصلانی کشته شد. این ماجرا فقط سه ماه بعد از ترور حسنعلی منصور بود. اما این آخرین دلهره‌ای بود که محمدرضا تا یک دهه بعد تحمل کرد. سال 44 این‌گونه شروع شده بود:

آیت‌الله خمینی تبعید و نهضت مذهبی دوم خرداد سرکوب شده است. حزب توده مضمحل شده و از جبهه ملی هم خبری نیست. با ترور جان اف‌کندی، چالش محمدرضا با کاخ سفید هم به انتهایش نزدیک شده است. هویدا نخست‌وزیری است با کمترین میزان جاه‌‌طلبی سیاسی. ساواک سیطره خود را بر کشور افزایش داده و کمک‌های مالی آمریکا به سوی ایران روان شده است.

تنش‌زدایی با شوروی انجام شده و تهران و مسکو یک ماه عسل طولانی را پس از سال‌ها سرگردان شدن در دادگاه طلاق از سر گرفته‌اند. محمدرضا سومین فرزندش هم در راه است. دو پسر و یک دختر و ملکه جوانش هم کم‌کم بر امورات کاخ مسلط شده است. اشرف و شمس هم افسار‌گسیخته‌تر از قبل به سرگرمی‌های ممنوعه خود می‌پردازند و دیگر وقت چندانی برای متلاشی کردن اعصاب عروس خانواده ندارند.

در این دوران پلاسکو به‌عنوان امپایر استیت تهران جلوه‌گری می‌کند. نمادی از سرمایه‌داری معتمد رانتی که با سیاست‌های علینقی عالیخانی در حال نضج گرفتن هستند. یعنی مجموعه‌ای از تجار و صاحبان کسب‌وکارهای خرد و کلان در ایران که با سیاست‌های طراحی شده از سوی عالیخانی، از طیف سنتی تجار و صنعتگرهای خرد جدا شدند و به سمت کسب‌وکارهای تولیدی با استانداردهای بالاتر هدایت می‌شوند. لاجوردی‌ها، اخوان‌ها، القانیان، حبیب ثابت، ایروانی‌ها، خسروشاهی‌ها، برادران ارجمند و برادران خیامی.

در عرصه‌هایی مثل لوازم خانگی، نساجی، لباس، مواد شوینده، کفش، پلاستیک، روغن و قند و صنایع غذایی و البته خودروسازی. دولت به‌عنوان کارفرمای بزرگ به شبکه‌ای گسترده از ادارات و کارمندها بدل می‌شود. یک مدل عجیب اقتصادی و حاکمیتی بر کشور مسلط می‌شود که نه در چارچوب اقتصاد لیبرالی قابل فهم است و نه با معیارهای سوسیالیستی می‌شود آنها را درک کرد.

سرمایه‌دارانی که با توصیه وزارت اقتصاد وام‌های کلان می‌گرفتند و در کوره راه سنگلاخ صنعتی شدن تلو می‌خوردند و مجبور بودند رابطه خود را با دربار به پیچیده‌ترین شکل ممکن حفظ و تنظیم کنند و از بقیه طبقات مرجع اجتماعی مثل روحانیت و بازار سنتی فاصله بگیرند و سپس در دریای پول و ثروت حاصل از این پشتیبانی رانتی غوطه بخورند. این شیوه عجیبی بود و البته برای سیاستگذاران اقتصادی، بسیار پرزحمت.

عالیخانی و معاونان و مشاورانش مثل نیازمند و شیرزاد با وظیفه‌شناسی شگفت‌انگیزی راه‌های تولید و کمبودهای اقتصادی را کشف می‌کردند و آدم‌های مناسب خودشان پیدا می‌کردند و به هر طریقی بود آنها را هل می‌دادند تا وارد حیطه تولید بشوند. آنها در عین حال توانستند طراحی مناسبی میان تولیدات مصرفی و الزامات اقتصاد کلان ایجاد کنند.

مثلا تاسیس ذوب‌آهن و کارخانه‌های فولاد و تراکتورسازی و ماشین‌سازی را با تکنیسین‌ها و کارشناسان ارزان‌تر اما کار‌بلد شوروی و اروپای شرقی پیش بردند. در سیر اتفاقات اقتصادی دهه چهل شما یک کنترل پروژه پرزحمت را از سوی عالیخانی و مشاوران و معاونانش می‌توانید احساس کنید. آن‌هم در دورانی که منافع اهالی دربار به کرات با سیاست‌های صحیح اقتصادی تعارض پیدا می‌کرد. اشتباه هم کردند؟ حتما.

حداقل در یک مورد و در مسئله صنعت خودرو و روی آوردن به تکنولوژی انگلیسی به جای آلمانی و فرانسوی و آمریکایی که با توصیه مستقیم نیازمند معاون عالیخانی شکل گرفت یک اشتباه مهلک مدیریتی رخ داد که تبعاتش تا سال‌ها گریبانگیر صنعت خودروسازی ما بوده است. از طرفی امروز می‌توان آن نوع سرمایه‌داری رانتی را مورد انتقاد قرار داد. سرمایه‌دارانی که با پشتیبانی تمام و کمال دولت در یک محیط گلخانه‌ای رشد کردند و به‌عنوان کارآفرین برای خود اسم و رسمی در کردند.

اما شاید در یک کشور ورشکسته مثل ایران در ابتدای دهه چهل راه بهتری برای توسعه وجود نداشته باشد. هرچه بود حاصل به لحاظ معیارهایی مثل رشد اقتصادی شگفت‌انگیز بود. رشد اقتصادی بالای شش درصد از سال 1344 تا 1351. در یکی دوسال این رشد اقتصادی به بالای 9درصد هم رسیده است.

‌این رشد صنعتی، کم‌کم تحولات اجتماعی خود را نیز نشان داد. در لباس پوشیدن، موسیقی، معماری، مبلمان شهری، پارک‌ها، مدرسه‌ها و مهاجرت‌های پیوسته از روستا به شهر. تهران در حال پوست انداختن بود. در شماره‌های آینده به مرگ تختی و فروغ و آل‌احمد، تولید پیکان، جنبش‌های چریکی، محبوبیت فوتبال و موج نوی سینمای ایران خواهیم پرداخت.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.