روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک:‌ روز مادر که از راه برسد، من دیگر طاقت ندارم. غروب نشده می‌‌روم زیر لحاف و با یک قرص قوی آرامبخش فیل‌‌افکن، خود را می‌‌سپارم به اقیانوس سیّالی از بیهوشی مطلق که روز مادر بگذرد و من یاد هیچ گیسونقره‌‌ای سوگوار نیفتم …‌
‌مادرانی که پیش از آنکه زاینده یلان باشند، خود‌ پهلوانند و هیچ یلی به گرد پایشان نمی‌‌رسد. به قول استاد ازلم که گفته بود «مادران را مي‌توان نابود كرد‌ اما نمي‌توان شكست داد» مغلوب ‌‌نشدنی‌‌اند. پشت‌‌شان به خاک نمی‌‌رسد چون خاک شرم می‌‌کند از شکست‌‌شان. مادر است دیگر. لنگه‌‌اش آفریده نشده. عشق به مادرانگی چنان است که آرمانگرایی چون آلبر کامو گفته است «من بین مادرم و عدالت، مادرم را انتخاب می‌کنم». عدالت سگ کیست پیش مادر؟ مادر، خود مظهر عدالت‌‌گونگی و عدالت‌گستری است.

دو: اين چه موجود غریبی است که حتی خونخواری در قواره هيتلر كه قتل‌عام و بي‌خانماني ميليون‌ها آدم بي‌پناه، هیچ لکه‌‌ای به قلبش نینداخت، وقتی یاد مادر می‌‌افتد چنان رمانتيك مي‌شود که مي‌گويد «كاش مادرمان زنده بود و مي‌آمدم سر بر دامانش مي‌گذاشتم و مي‌گريستم». همان هيتلر جلادی که بعد از کشتار وحشتناک در لهستان که خون به جای آب در خیابان‌‌ها راه افتاد، زنگ می‌‌زند به پائولادف و می‌‌گوید:

«خواهرجان، آنقدر اندوهگينم كه دلم مي‌خواهد مادرمان الان زنده بود تا سر بر دامانش مي‌گذاشتم و زارزار مي‌گريستم». چنین است حقیقت مادرانگی که حتی پائولادف ‌هنگام مرگ اعتراف می‌‌کند که «‌آدولف به‌قدري مادرش را دوست ‌داشت كه اگر او زنده بود، هرگز جنگ‌جهاني دوم به وقوع نمي‌پيوست». چنین است گاهی فقدان مادران. مادرانی که با یک نگاه خود می‌‌توانستند جلوی قتل‌عام ميليون‌ها انسان بيچاره و سوختن رویاهای آنها در كوره‌هاي آدم‌سوزي را بگیرند.

سه: آخر این چگونه موجودی است که شهريار به عشق او منظومه جاودانه و يگانه حيدربابا را می‌‌سراید و منصور اميرآصفي كاپيتان تيم ملي فوتبال ايران از فرط علاقه به او و راحتي مادر، تا پايان عمرش ازدواج نمی‌‌کند تا هیچ عشق زمینی جایگزین آن عشق ازلی نشود. یا مادر پيام صادقيان که وقتي حسن فرفري در ناچاري و فقر تمام می‌‌میرد- پيامِ نونهالش را به دندان می‌‌گیرد و آواره نصف‌‌جهان می‌‌شود و مصیبت‌‌ها تحمل می‌‌کند بلكه به لطف فرشته فوتبال، پناهگاهي براي رهایی جگرگوشه‌ بي‌سرپرستش‌ از اندوهخواری پيدا كند.

یا عشقی که غلامرضا تختی به «خانجون‌» داشت. یا وفای مادر حشمت‌‌خان که پیرمرد هر وقت یادش کرد، گریست. ‌به یاد روزهایی گریست که پيرزن گيسو‌نقره‌اي در يك دستش مركوركوروم و در دست ديگرش پنبه می‌‌گرفت و دم در خانه‌اش واقع در خيابان گوهرشاد مشهد می‌‌ايستاد تا پنج پسرش كه يك تيم فوتبال تشكيل داده بودند، خونين و مالين از سر زمين برگردند و او ببيند كه كجاي زانوي‌شان زخم است كه بر آنها مرهم بگذارد. پنج برادرِ ديلاق و لُپ‌گلي و پابرهنه كه مادر منتظر است یکی‌‌یکی از زمين خاكي سعدآباد برگردند و او مرکورکورومش را بمالد بر جای زخم‌‌های زرشکی و اوف نشود.

چهار: روزهای مادر به این خاطر ‌از غروب می‌‌خوابم که یاد مادر محمدرضا نیفتم‌ که طاقتش را ندارم. طاقت تماشای چشم‌‌هایش از روزی که رفقای پسرش خبر شهادت او را برای مادر آوردند و تعریف کردند كه وقتي محمدرضا بر خاك افتاد، فقط گفت «آخ مامان». «آخ مامان». وصيتنامه دستنویس محمدرضا را برایش آورده بودند که در آن نوشته بود «مادر می‌‌بینی که هنگام دفنم، لب‌هايم به لبخند درمي‌آيند». ادامه ‌
‌مادر محمدرضا برایم تعریف کرد که جنازه محمدرضا را وقتي داشتيم با همان لباس رزم توي قبرش در اهواز مي‌گذاشتيم، يكهو ديدم که لبخند زد. به‌خدای ارحم‌‌الراحمین لبخند زد. من فرياد زدم: «ببينيد. ببینید. لبخند زد. محمدرضا لبخند زد. پسرم لبخند زد.» رفقایش به چشم خود دیدند كه يك لبخند محو گوشه لب محمدرضا افتاده بود كه از بس تازه بود و طراوت داشت که انگاری همین الان از قلبش صادر شده است.» مادر محمدرضاها را نچزانید. آنها نابود مي‌شوند اما شكست نمي‌خورند.

پنج: روزهای مادر را برای این زود می‌‌خوابم که یاد «مامان گلنار» نیفتم. مادري كه يك بند از انگشتان دست راستش را نداشت. بار اول هرچه دقت كردم نفهميدم كه چرا بايد يك بند‌ از انگشتان آدم، سرجايش نباشد يا كوتاه‌تر از آن يكي‌‌ها باشد. بعد فهمیدم 30‌سال آزگار است كه او صبح به صبح صبحانه‌‌اش را مي‌‌خورد، مي‌‌رود بالاي قبر پسرش و ظهر برمي‌‌گردد خانه كه ناهارش را بخورد و دوباره بعد از ناهار برمي‌‌گردد به آرامستان سر پُستش و شب، باز فانوس‌‌اش را كه بالاي قبر بچه‌‌اش روشن كرد، مي‌‌آيد سمت خانه.

مثل كارمند منظمي كه هر روز خود را موظف مي‌‌داند كه برود بالاي سر قبر بچه‌‌اش، وظیفه‌‌اش را انجام دهد و برگردد. سر قبر پسرِ سربازش که درست در روزي كه خدمتش به پايان رسیده و همين كه از سنگر آمده بود بيرون که برود دنبال کارهای اداری کارت پایان خدمتش، عدل يك دانه تركش به اندازه يك عدس خورده بود به گلوگاهش و افتاده بود. من دردم این بود که چرا يك بند از انگشتان دست راست مامان‌‌گلنار كوتاه شده است. مدت‌‌ها طول کشید تا بالاخره فهميدم كه مادر آنقدر در اين 30 سال با نوك انگشتانش به سنگ قبر پسرش دست كشيده و ناز و نوازشش كرده و باهاش حرف زده كه گوشت نوك انگشتانش به مرور ساييده و رفته بود‌ .

اما همین مامان‌‌گلنار هم یک روزی که سر قبر داشت انگشت سبابه‌‌اش را می‌‌مالید به سنگ و به پسرش می‌‌گفت مادران نابود می‌‌شوند اما شکست نمی‌‌خورند، مادر دیگری سريده بود سمت او و کنارش زاری کرده بود. به مامان‌‌گلنار گفته بود خوش به حالت. بچه من حتی يك دانه سنگ قبر هم ندارد كه هر روز صبح بیایم سروقتش و من هم نوک انگشت سبابه‌‌ام قلوه‌‌کن شود بلکه آرام بگیرم. حالا روز مادرها که از راه برسد به خود می‌‌گویم بترسيد از مادراني كه طفل‌‌شان سنگ قبر ندارد و خودشان یک بند از انگشت سبابه‌‌شان را.

شش: روزهای مادر را به این خاطر طالب بیهوشی خودخواسته می‌‌شوم که هیچ خاطره‌‌ای یادآور «خاطره‌‌ خانوم» نباشد. همان مادربزرگی که وقتی دومان به دنیا آمد به بازار رفت و برایش هفت‌‌دست لباس نوزاد از قماشِ كتان، ململ، كرب، حرير، كاموا، كركي و فاستوني خرید. توی سیسمونی‌‌اش آرد برنج، بارهنگ، بادام، خاكشيرِ سائيده و نبات گذاشت. چند روز بازارها را چرخید تا پرسياوشان، عناب، سه‌پستان، سكنگور، گل زوفا، شيرخشت، ترنجبين، روغن كرچك و سرمه‌چشم هم کنار سیسمونی‌‌اش بگذارد. اسباب حمام بچه را تدارك ديد: طاس و طاسچه. ليف و صابون. نمك، پودر، سرنج. از روزي كه عروس‌‌‌اش چهارجاش شروع كرد به درد، هیچ وقت اجازه نداد هيچ دوشيزه‌اي وارد اتاق عروس شود.

حواس‌‌اش چنان بود که می‌‌دانست اگر يكهو دوشيزه‌اي هم غفلتا وارد اتاق زائو بشود، باید پيراهن دختره را از جلو جر بدهد که بدشگونی‌‌اش محو بود. او براي تعجيل در تولد كودك، آب پنجه‌مريم و گلاب دوآتيشه که از مكه آورده و خشك کرده بود، به خورد عروس داد. وقتی درد زائو زياد شد رفت یواشکی پایش را گذاشت پشت زائو، بلکه همون ‌لحظه يک مقدار از مهريه‌اش را ببخشد و زودتر فارغ شود. به محض تولد نوزاد، رفت پشت بام که اذان بگوید. چه اذان غمگینی هم خواند. روزهاي آخر پیش از زایمان،‌ چادرشب عروس را برد توی دكان عطاري امت‌‌خان، گرو گذاشت و به جایش كمي خرما گرفت و بين جماعت رهگذر تقسيم كرد.

وقتي درد عروس شديد شد دكمه پيرهن نوزاد-كه خريده و توي سيسموني گذاشته بود- را باز كرد بلکه دردش کمی ساکت شود. بعد دور اتاق زائو را با چاقو خط کشید. به اسم «حصار مريم و بچه مريم» تا اجنه‌‌ای وارد آن محدوده نشود. بعد با همان چاقو چند تا پياز هم خرد كرد و زير بالش زائو گذاشت. بعدش لحاف‌تشك زائو را به يک دختر نابالغ گناه‌‌ نکرده سپرد که برایش پهن كند. وقتي درد عروس شدت گرفت یک کم آرد گندم توی سینی آورد که زائو دستش را طوري روي آردها بگذارد كه اثر دستش باقي بماند. بعد از تولد نوه‌‌اش، به محض بريدن ناف نوزاد، چشم‌روشني به قابله داد.

در هفته اول تولد نوزاد، هر روز يک سوزن به جلوي كلاه بچه زد تا اجنه دست از آزار بچه بردارند. یک ذره طلا توی لباس نوزاد گذاشت تا زردي بالا نياورد. بعد از تولد نوزاد، بغلش کرد و چشمش را سرمه زد. اول با ميل سرمه، چشم تمام حضار در مجلس را سرمه کشید و بعدش با همان ميل، چشم نوزاد را. سرمه را برای این زد که بچه خوشخواب بشود. بعدش یک مشت برنج روي بستر زائو پاشید و هفت تكه پارچه رنگين روي لحافش انداخت.

تا 10روز نگذاشت غريبه‌‌‌ای به ديدن زائو بياید. به هيچ زني اجازه نداد با چادرمشكي به ديدار عروس بياید. اجازه نداد هيچ ‌رقم گوشت خام توی اتاق بچه وارد شود. اولين شب‌جمعه پس از تولد بچه هم یک دانه نان و چند‌تا سكه کوچک طلا را زير سر نوزاد گذاشت و هر روز صبح پيش از طلوع آفتاب، آنها را برد سر میدانگاهی گذاشت که قضابلا از او دور بشود. در این مدت هی كاچي و آش هلووه پخت و به خورد زائو داد كه قوت بگيرد.

وقتي زائو را به اولين حمام پس از زايمانش برد، به محض ورود به گرمابه، پیاز خرد كرد. قبل از ورودشان به حمام يك قرص نان و چند تا پياز را توي حمام جاساز کرده بود. بدن زائو را با موميايي و روغن حيواني و زردچوبه و هواچوبه، چرب کرد و به گونه‌هایش سرنج مالید تا زردي رخسارش محو بشود. حتی به لثه‌هایش هم سرنج مالید. وقتي بچه را همراه مادرش توي حمام اول شست، روي سر زائو، «آب‌چهل» ریخت. نوزاد را بعد از آنکه یک دور، دور سر مادرش چرخاند آب‌چهل را روي سر او هم ریخت و به همه خانم‌‌ها گفتم یالله، كِل بكشيد… کل بکشید…

هفت: حالا وقتی سر قبر دومان جوانمرگ‌ زن‌‌ها کل می‌‌کشیدند، یاد مراسم حمام بعد از تولدش افتاده بودم. مادران نابود می‌‌شوند اما شکست نمی‌‌خورند. این یادتان باشد. این یادتان باشد. عرش از جّزجگر مادری که یک بند از انگشت سبابه ندارد یا طفلش سنگ قبر ندارد می‌‌لرزد و من والیوم می‌‌خورم که بخوابم و در خواب بمیرم.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.