روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| داستان چاقی از آن دسته ماجراهاست که فکر کنم از نوجوانی پا بهپای آدم میآید. دغدغهاش قبلا کمتر بود و حالا بیش از پیش گریبانمان را گرفته است. خندهدار ماجرا اینجاست وقتی سوژه پیشنهاد شد جا خوردم. چند شب پیش بود که با دوستان نشسته بودیم و در مورد باشگاه و ورزش و رژیم حرف میزدیم. من پرسیدم اولین بار دقیقا کی کلمه رژیم را شنیدهاند و اصلا تصمیم گرفتهاند رژیم داشته باشند.
سر اصلی کلام هم از آنجا آغاز شد که داشتند درباره شام خوردن یا شام نخوردن حرف میزدند و گفتم اصلا قدیم این شکلی نبود که شام نخوریم. همه شام میخوردند و اتفاقا بقیه هم موافق بودند. یکی هم اشاره کرد چون شام تقریبا تنها وعده غذایی بود که همه در خانه حاضر بودند در نتیجه بساط شام همیشه برقرار بود. مثلا خود ما اکثر شبها غذای بهاصطلاح نونی داشتیم. کتلت، کوکو، الویه. اما شام میخوردیم، نهایت غذای برنج و خورشتی نداشتیم.
حالا چه زمانی پای رژیم به زندگیمان باز شد هم بامزه است. دوران راهنمایی حسابی تپل بودم. قد بلند باشی، تپل هم باشی چه شود! اوج دوران بلوغ و زشتی با شرمندگی. بقیه هم تا دلتان بخواهد دستم میانداختند و من هم لج میکردم و بیشتر غذا میخوردم. تا رسیدم به دبیرستان و توی سرم افتاد باید لاغر بشوم.
تابستانها بساط بدنسازی و شنا برقرار بود اما خب زمان میبرد تا لاغر بشوی. آن وقتها یکی از این مجلات فکر کنم خانواده یا خانواده سبز بود که حالا دقیقا هم یادم نیست چرا میخریدم در صفحه آخرش یک برنامه رژیم تغذیهای را میفروخت. خلاصه با کلی بدبختی که آن آگهی را قیچی کنم و پست کنم و شماره پیدا کنم توانستم رژیم مورد نظر را بخرم.
رژیم چه بود نهایت 15 دانه بادام باید در طول روز به جای شام و ناهار میخوردی! برای دختری در سن رشد، چهارتا دانه بادام منصفانه نبود! خلاصه بادامهای خام و بو نداده را به امید لاغری شروع به خوردن کردم که روز سوم دیگر هلاک شدم. مادرم هم بدون نظر فقط ناظر بود تا روز سوم. دیگر طاقت نیاورد و گفت ببین بچهجان مهم نیست الان چاقی بعدا لاغر میشی اما اینجوری حتما میمیری. بعد هم به سراغ بقیه که همیشه دستم میانداختند رفت و به خدمتشان رسید.
ماجرای چاقی داستان عجیبی دارد. همه آدمهایی که اضافه وزن دارند دلشان میخواهد یک شب بخوابند و صبح خوشهیکل و لاغر بیدار شوند. یعنی بهقدری تب لاغر شدن در اطرافم زیاد بوده که داستانهایش تمام نمیشود. مثلا قرصهای لاغری که یک بار از کیف رفیق نزدیکم پیدا کردم! چند وقتی بود هی میگفت حالم بد است، سرگیجه دارم، سردردهای عجیب دارم و من میدانستم چقدر دنبال لاغری است! بله از کیفش قرصهای لاغری که از ماهواره سفارش داده بود را پیدا کردم و شانس آورد نمرد!
خودم بدغذاترین موجود کره خاکی هستم. واقعا هم بعد از دوران دبیرستان هیچوقت چاق نبودم. اما این تب لاغری و رژیم همیشه توی کله لعنتیام مانده بود. در یکی از روزنامهها کار میکردیم و بهقدری لاغر بودم که بچهها با خنده میگفتند سارا عین چهاردست در کارتون نیک و نیکو است! اما همین سارا از ترس اینکه چاق شود همیشه یک مشت قرص چربیسوز و قرص سرکه سیب و چای سبز در کیفش داشت که تا دو لقمه غذا میخورد 50 تا قرص میانداخت بالا!
تا بقیه هم میگفتند چاق میشیم به آنها هم تعارف میکرد! یعنی تب لاغری و رژیم انگار ملکه ذهنم شده بود. ولی الان داستانم فرق کرده. اسم رژیم میآید حالم بد میشود. اصلا تا یک نفر میگوید ما شبها شام نمیخوریم عصبانی میشوم! چطوری میشود برای اینکه چاق نشوی سر گرسنه زمین بگذاری و خواب انواع پیتزاها و خوراکیها را ببینی! حالا دنیای انواع سالادها، رژیمها، مدلهای مختلف ورزش، زدن نوک انگشت سر ظرف شیرینی که من چاق میشوم است!
دنیای سختی که مربیات یک روز در هفته اجازه میدهد هرچه دوست داری بخوری! اما یادش بخیر چطوری در دنیای کودکی بدون ترس از چاقی لقمههای بزرگ با کتلت و سیبزمینی سرخ كرده و گوجه سرخ شده و ریحون تازه میگرفتیم و قلپ قلپ نوشابه شیشهای سیاه سر میکشیدیم و بعد از شام هم نون خامهای در انتظارمان بود. بعد هم که میگفتند فلانی چاق شدیها! سریع مامانت میپرید وسط نه چاق که نیست یک کم توپُر است!

