روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: من مال زمانهای هستم که چاقالوها دوستداشتنی بودند و چاقی، نوعی ارزش محسوب میشد. چه مردان مردستانی دیدم که با فخری تمامنشدنی دستشان را میگذاشتند روی بشکه بزرگ شکمشان و داد میزدند «پای این، پول خرج شده داش! زندگی رفته!» آن صورتهای شیرین تپل و گردالی که وقتی با چشمهای ورقلمبیده پیوند میخوردند در دل آدم راهی میجستند و مییافتند. چاقالوهای محبوبم، مثلث اصغر و اکبر و مهران بودند.
تفکری و عبدی و غفوریان که با نگاه کردن به شمایل شیرینشان خنده بر لبانم مینشست و حتی منتظر دیالوگ نمیماندم. اصغر که مُرد اکبر جایش را گرفت و مهران غفوریان که لاغر شد دیگر نتوانستم باهاش ارتباط تصویری برقرار کنم. انگار این یک موجود جدید بود که ربطی به کارنامه آکتوری و بازیهای بامزهاش نداشت و تازه به عرضه پا گذاشته بود.
دو: چاقالوی محبوب من یک بازیگر قدیمی تئاتر بود که از شکم تا غبغب، از صدا تا چشمهای ورقلمبیدهاش برای خندیدن خلق شده بود. علیاصغر حاجیاسمعیلی معروف به اصغر تفکری قهرمان کمدی کشور که بعد از مرگ ناغافل نورچشمش منصور نتوانست در فراق او دوام بیاورد و در 11 خرداد 1339 در 52 سالگی که اوج علیاکبرخوانیاش بود بعد از یک سکته قلبی دنیا را سهطلاقه کرد و رسما در امامزاده عبدالله برای همیشه خفت.
سه: چاقالوی محبوب من وقتی در اتاق گریم تماشاخانه فردوسی نشست میکرد و به فکر فرو میرفت هيچکس نمیدانست چه در چنته دارد اما به محض ورود به سن، سالن را میترکاند و تماشاگران از دستش به قهقهه میافتادند. تماشاگران خسته و خموده روزگار که آمده بودند زهرمارهای زندگی خود را با خیره شدن به نمایشهای کمیک اصغرآقا، از دل بشویند و از یاد ببرند.
چنین بود که یکبار وقتی نیم ساعت مانده به آغاز نمایش، خبر مرگ دردانهاش را آوردند از تک و تا نیفتاد چون میدانست که تعهد او به خنداندن مردمش از توجه به هر مرگی، ارجحتر است. او بعد از شنیدن خبر مرگ طفلش، با لبهای لرزان به میز گریمور تکیه داد و چشمهایش را به سقف دوخت تا آرامش بگیرد و وارد اقیانوس توفانی طنزش شود که هیچ تراژدیای نمیتوانست جلودارش شود.
شنیدن خبر مرگ پسر ناردانه شش سالهاش منصور را گوشه ذهن انداخت تا به تعهدش عمل کند و آنگاه در نیمهشب پیشرو، سراغ عزاداری خود برود. او از چنان قدرت تجسمی قدرتمندی برخوردار بود که راستی راستی به خود باوراند که منصورش در خانه دارد بازی میکند و این خبر کاملا دروغ است.
یک نبرد تجسمی عجیب در دل توفانی یک آکتور که درگیر دودلیهای خود بود. دست آویختن از صخرههای یک ذهنیت قوی که غم جگرگوشه را فراموش کند و کشتی گرفتن با واقعیت تلخ یک مرگ بزرگ. چنین بود که آن شب وقتی اشک روی لپهای گوشتالوی اصغر چکید بقیه هم رنگشان گچ شد.
ساعت سر هفت عصر بود که همهمه از سالن نمایش برمیخاست. حالا دیگر خبر مرگ نوردیده اصغر دهان به دهان بین بازیگران نمایش پیچیده بود و آنها توان تجسمی اصغر را نداشتند که موقتا مانع سوگواری خود شوند. اصغر همچنان تکیه داده بود به میز گریم و سروصدای تماشاگران را میشنید که فریاد میزدند که پس چه شد قهرمان کمدی کشور؟ چرا معطلمان کرده است؟
چهار: نمایش باید آغاز میشد و آغاز شد. آکتورهایی که توان خنداندن نداشتند. چشمشان یکسر فرات بود و سینهشان دجله خونین. آرام آرام داشت صدای نق زدن و غرغرهای تماشاگران از سالن بلند میشد که با کف زدن مرتب سراغ اصغرآقا را میگرفتند که وارد شود و قهقههها به آسمان رود. کمی بعد که اعتراضها به اوج رسید اصغر همچنان که با همان چشمهای خیس و ورقلمبیده خود به میز گریم تکیه داده بود با نوک انگشت سبابهاش اشاره داد که پرده برود بالا. اما بازیگران کمرشکسته گریان نا نداشتند دیالوگهای خود بهخاطر بسپارند. سالن لبریز از تماشاگر بود و لالهزار قیامت بود.
پنج: پرده بالا رفت و اصغر اشک را از چشمهایش سترد و وارد سالن شد. ملت برایش قیامتها به پا کردند. چه میدانستند دلش خون است. آنها کمی بعد وقتی دیدند که قهرمان کمدیشان امروز تمام صحنههای کمیک را با چشم گریان بازی میکند به خود آمدند. حالا دیگر به گریستن اصغر در نقش کمدی هم میخندیدند. گمان میکردند که این گریستن از ته دل هم ربطی به بازی طنازانه امروز او دارد که دست برنمیدارد از هقهق.
وقتی که لبهای اصغر میلرزید و قطرهقطره اشک، به سمت غبغبش سرازیر میشد تماشاگران او را بهخاطر تسلط بر یک نقش کمدی که با تراژدی غریبی تلفیق شده بود میستودند و از خود میپرسیدند به راستی چرا باید یک کمدین بتواند سر نقش طنز خود این همه طبیعی و بداهه اشک بریزد؟ اشک اصغر اما دیگر سیل شده بود و قاطی سیلاب بقیه بازیگران، دریایی از اشک روی سن پدید آورده بود. آرام آرام سوگواری در میان کمدی و طنازی در میان سوگ، چنان پیش رفت که تماشاگران هم فهمیدند اصغر امروز اصغر همیشه نیست و دردی دارد که با نمایش جانانه او هم یر به یر نمیشود.
بالاخره همهمه پیچید که آقای تفکری امروز بهخاطر مردمی که بلیت خریدهاند حاضر نشده سالن را به سمت خانه ترک و با جسد سرد طفلش وداع کند. آنگاه اوضاع چنان شد که حالا دیگر با هر حرکت کمیک او مردم هم میگریستند و پرده آخر چنان پیش رفت که تمام تماشاگران در اظهار همدردی با سلطان کمدیشان اشک ریختند و هنگامی که پرده فرو افتاد حتی یک نفر از تماشاچیها هم صندلی خود را ترک نکرد.
آنها منتظر ماندند تا آقای تفکری مثل همیشه برای خداحافظی روی سن بیاید و تعظیم کند و آنها با چشمهای گریان برایش کف بزنند. شب به نیمه نزدیک شده بود که سید برکه، سرایدار تیارت، اشک و فین دماغش را با آستین جلیقهاش پاک و چراغها را خاموش کرد و در سالن را بست و چپيد توی اتاقک سرایداریاش که گریههایش را تا خود صبح زیر پتو ادامه دهد. کمی بعد اصغر و رفقا در تاریکی لالهزار چنان گم شدند که انگار از ازل نبودند.

