روزنامه هفت صبح،‌ اشکان عقیلی‌پور| رفقا… قبل از هر چیز، بسیار گرامی می‌داریم روز زن و روز مادر رو و درود می‌فرستیم به تمام شیرزنان ایران و از اونجایی که با حرص و غصه خوردن مشکلی حل نمیشه، لطفا یه چند دقیقه مسائل و مصیبت‌ها رو ول کنین تا یه خاطره براتون تعریف کنم بلکه چند لحظه‌ای فضامون عوض شه.

یادتونه که بنده بارها و بارها همین‌جا خدمتتون عرض کردم که در زمینه پرورش هر‌گونه گل و گیاه، هِر رو از بِر تشخیص نمیدم؟ و اگه یک کاکتوس هم تحویل بنده بدین، سر هفته خشکش می‌کنم و یک تکه چوب تقدیمتون می‌کنم؟خب… به‌خاطر همین خاصیت عجیب و غریبی که من دارم، دور و بری‌هایی که خوب منو می‌شناسن، عموما برام هیچگونه گل و گلدون و گیاهی، به هیچ شکلی، در هیچ مناسبتی نمیارن.ولی کسانی که خیلی آشنایی با این قوه خدادادی من ندارن، بعضا مرتکب قتل یک گیاه میشن و تقدیم به بنده می‌کنن و بنده هم در کمترین زمان ممکن، تقدیم سطل آشغال.

چند وقت پیش یک عزیزی آمده بود تا برای یک کاری صحبت کنیم. زحمت کشیده بود و با خودش یک گلدان بسیار زیبای ارکیده آورده بود. به حدی این گلدان زیبا بود که بعد از این‌که تشریف برد، نشستم پای اینترنت و هر‌گونه مراقبت لازم برای گل ارکیده رو مطالعه کردم. هر گونه خطری رو بررسی کردم و تمام شعورم رو به کار گرفتم تا این ارکیده رو به سرمنزل مقصود که همانا زنده نگه داشتنش بود، برسانم.

خب، ظاهرا از شانس من خیلی هم گل حساسی تشریف دارن و تغییر جا باعث استرسشون میشه و زارتی خشک میشن. خیلی به موسیقی علاقه دارن و مثل آدم هم اگه باهاش حرف بزنی که دیگه عالی میشه.خسته‌تون نکنم. ده روزی از زندگیم گرفتار این گل بودم. یه جای آفتاب‌گیر براش تو خونه پیدا کردم و همه‌گونه سبک موسیقی هم براش می‌ذاشتم و خودم هم همراهیِ کلامی و بدنی می‌کردم که حال کنه.

از شما چه پنهون، کلی هم نشستم باهاش حرف زدم که اگه خدای نکرده یه روزی زبون باز کنه، حیثیتی برام نمی‌مونه. و چقدر جالب که این توصیه‌ها کاملا هم جواب داد و بعد از چندین روز، گل مثل روز اولش شاداب بود و من هم ذوق و کِیف می‌کردم که بالاخره بعد از دهه‌ها، موفق شده‌ام که یک گل رو زنده نگه دارم.

اصلا کی گفته من نمی‌تونم با گل و گیاه رابطه بگیرم. آی ایها الناس بیاین و ببینین که چه می‌کنم من با این پرورش گل. با هر کسی هم حرف می‌زدم، یه جوری بحث رو به گل ارکیده می‌کشوندم و از دست‌های سبزم مي‌گفتم.امروز با همون دوست عزیز، در مورد کار تلفنی صحبت می‌کردم که خیلی نرم صحبت رو کشوندم به گل ارکیده و تخصص خودم در شاداب نگه داشتن این نعمات پروردگار:

- «آهان راستی… اینو بهتون بگم. این گله که زحمت کشیدی آوردین…»/ «خب؟»/ «چقدر قشنگه.»/ «قابلتو نداره.»/ «قربان شما. می‌دونین که من عاشق گل و گیاهم. اصلا شما چوب خشک به من بده، سبزش می‌کنم.»/ «جدی؟»/ «آره بابا… همین ارکیده که زحمت کشیدین آوردین…»/ «خب؟!»/ «می‌دونین که نگهداریش خیلی سخته. قلق داره.

باید به موقع آب بدی، موسیقی براش بذاری، باهاش حرف بزنی، خلاصه خیلی ماجرا داره، ولی تشریف بیار الان ببینش، با این‌که گل حساسیه، عین روز اولش شادابه… نه جان من تشریف بیار…»طرف یه چند ثانیه‌ای سکوت کرد. فکر کردم که داره سبک سنگین می‌کنه که بیاد یا نیاد. بعد یه مِن و مِنی کرد و با احتیاط گفت که: «ولی اونا مصنوعی بودن‌ها…»

رفقا من امروز متوجه شدم که هر ایرادی داشته باشم، ولی قدرت نشونه‌گیریم عالیه. چون موفق شدم قبل از اتمام صحبت با دوست بسیار عزیزم، از همین طبقه چهارم، گل و گلدون رو پرت کنم وسط سطل آشغال اون‌ور کوچه…

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.