روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| هوای روزگار بس ناجوانمردانه تلخ است و نوشتن درباره يك زندگی معمولی دشوار شده است از بسكه آرامش و آسايش ناپيداست مثلا نوشتن از لذت يك ساعت نفس كشيدن در هوای پاك، دو لقمه نون و پنير با دو پر گردو، يك سينه صاف بدون حزن و اندوه، يك دهان گرم كه بگويد بفرماييد اين لقمه اول را شما در دهان بگذاريد بعد دست در دست هم برويد كوچه را ملاقات كنيد
و بعد با خيابان همقدم شويد تا برسيد دم قنادی گل و بلبل و با بستنی نانی همدهان شويد چون لابد روزگار سرشار از اميد است پس دوست میداريد سری هم به سينما بزنيد و روياهايتان را روی پرده ببينيد! اصلا همين كه راه، راه ميرود از اينجا تا جاييكه آشنايي يا غريبهاي چشمبهراه ماست ما دلاراميم!
اما دريغا اين روزها از بسكه حالمان پريشان، جادهها تركخورده و اتومبيلها غير ايمن است كه رسيدن عين خوششانسی است مثل همين ديروزها كه چندين مسافر ميخواستند از تاريكي شب بگذرند و با اتوبوس به روشنايي روز در تهران برسند اما نرسيدند و دنيا را جا گذاشتند مثل بيش از ده هزار مسافری كه در نُه ماه اول امسال جادهها را خونرنگ كردند و در بنبست دنيا جا ماندند و در درنگی پاك شدند و به خاطرهها پيوستند تا يادشان زنده بماند!
چقدر مردن ما بهسان آه ترك خوردهای كه در بزنگاه درد بر ميآيد سهل و آسان شده است!راست اين است در سالهای دور و دير هم كه روزگار كموبيش گل و بلبل بود يعنی دنيا چهار فصل و خانه همه كساني بود كه زندگی را عين زندگی معمولی، زندگی میكردند و جادهها اين قدر مسافركُش نبودند همه ميدانستند حادثه خبر نميكند
يعني ناگهان سنگي از زيرپاي صخرهای در جاده چالوس فرار ميكند و غلتزنان مسافرانی را از همراهی با زندگی محروم میكند و يا در ناگهانی سيل زير ريل قطاری كه در شتاب رسيدن به مقصد بود دراز كشيد پس راه بيراه شد و مسافراني از قطار تهران- اهواز غروب كردند و از رسيدن به منتظران باز ماندند! با اين حال در آن سالهای دور همه سفرها اينسان پردرد و هجران نبود! شاعری دلداری میدهد:
اي پرنده دلم غم نخور
دانههاي ريز شادي را به تو ميخورانم
درخشان خواهي شد
اي پرنده دلم گريه نكن
پرواز خواهي كرد.
حالا و اكنون كه ماشينها اغلب نقص عضو دارند جادهها غيرمهندسی و مسئولان غافل هستند پس ما آشفته حالان و نااميدان هر دقيقه در بريده راهی بيراه میشويم و دردمندانه آرزوی يك زندگی معمولی را به خاك میسپاريم! در چنين روزگاري آيا بايد سفر نرفت، رانندگي نكرد و مسافر و عابر هم نبود؟ يعني در خانه بمانيم تا قرباني حوادث نشويم يا پياده برويم از داراب به ميناب و از ميناب به جهرم و ليموشيرين يا ترش را مزهمزه كنيم چون هيچ كاميوني راه نميرود مبادا از جاده به آغوش دره برود؟
يا نه شبانه در غيبت برق، فانوس بهدست طي طريق كنيم تا برسيم به صبح صادق مثلا به رامسر، همانجا سفره بگذاريم. شير از گوسفند و نان از تنور هيزمي بگيريم تا بامداد از عطر خوش نان و حال بهاري ما خمار شود؟ آقاي دانايي ميگويد: خيالپردازي در اين روزگار زير و زبر ره بهجايي نميبرد. واقعيت چنان سهمگين و حقيقت چنان تلخ است كه روياپردازي نتوان مگر شاعران كه دروغگويان هستند. گرچه دوستداشتنيترين مردمانند!
حق با ايشان است و حق با زندگي است كه جارياست، يعنی همين روزگاری كه اسير آن هستيم؟ بيكاری كرور كرور، گرانی نفسبند، آسايش گمشده و آرامش دربهدر برای رسيدن به پشت در مطب روانپزشك است؟ آن آقای دانا جواب میدهد حكمت زندگی در همين رنج بردن برای رسيدن به سرمستی است! مثل لحظهای كه جوانی از حصر پا بيرون میگذارد و در آغوش مادرش گريه رهايی سر میدهد پيش از آنكه غروب اسير شب شود!
كنار شب منتظر توام
كنار شبي كه در حاشيه خيابان نشسته است
دست گذاشته زير لب تيرهرنگش
به شكل زني سياهپوست
با چشمهاي ابری
شعرها از هالينا يوشفيا توفسكا با برگردان
دكتر ضياء قاسمي و كاتاژيناوانسالا

