روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| «پینوکیو» دل‌تورو و «پینوکیو» رابرت زمه‌کیس هر دو 2022 اکران شدند. هر دو را هم تماشا کردم. اولی هر چند تاثیرگذار بود و اشک مخاطبش را درمی‌آورد و برداشتی جدید از داستان پینوکیوی کارلو کلودی بود که بیشتر به‌درد بزرگسالان می‌خورد و اشارات ضدجنگ و ضد‌فاشیسم داشت اما تاثیرش در حد همان دو ساعتی بود که فیلم را تماشا کردم. شاید چون آنقدر نسخه‌های متفاوت از «پینوکیو» دیده‌ام که دیگر جادویی ندارد حتی اگر به لحاظ بصری مثل استاپ‌موشن دل‌تورو شگفت‌انگیز باشد یا مثل فیلم زمه‌کیس دم‌دستی و لوس.

اولین تصاویر سینمایی من با انیمیشن‌های دیزنی رقم خورد. پدرم از جایی دور در تهران نوارهای بتاماکس «سیندرلا» و «سفیدبرفی و هفت کوتوله» و بقیه شاهکارهای کلاسیک دیزنی را برایم می‌گرفت و همه‌شان را بارها و بارها می‌دیدم اما خوب یادم است اولین‌باری که یک انیمیشن مبهوتم کرد «پری دریایی کوچک» بود. من و آریل دیزنی هر دو متولد 1985 هستیم. در دوران افول کمپانی دیزنی ساخته شدن «پری دریایی کوچک» بازگشت به دوران اوج بود.

برخلاف بقیه شاهزاده‌خانم‌های مو‌ طلایی یا مو مشکی دیزنی، آریل با آن موهای قرمز آتشین زنی منفعل نبود بلکه برای رسیدن به عشقش با جادوگر معامله می‌کرد. من مبهوت همان سکانس معامله شدم. جایی که جادوگر صدای آریل را از او می‌گیرد و به جایش یک جفت پا به او می‌دهد تا بتواند به جست‌وجوی شاهزاده اریک برود.

آریل شروع به آواز خواندن می‌کند و دست‌های جادویی هشت پا داخل گلویش می‌شود و گوی زرین صدایش را بیرون می‌کشد. سکانسی جادویی و مهیب و حیرت‌انگیز است. «پری دریایی کوچک» تصویر محبوب من از رویا بود. البته که دیزنی داستان هانس کریستین اندرسون را دستکاری کرده بود چون پایان تلخ پری دریایی اصلی به درد کارخانه رویاپردازی دیزنی نمی‌خورد.

انیمیشن محبوب بعدی‌ام که هنوز هم بخشی از آن مسحورم می‌کند «فانتزیا» بود. انیمیشن روشنفکرانه دیزنی که برای تعدادي از سمفونی‌های بزرگ موسیقی کلاسیک تصویرهایی ساخته بودند از میکی‌ماوس گرفته تا شترمرغ‌هاي رقصان اما بخش محبوب من بیست دقیقه‌ای بود که از اساطیر یونان و دیونوسوس خدای عیش و عشرت وام گرفته بود و کاراکترهای اصلی‌اش سانتورهایی با بدن اسب و سر انسان بودند.

تلفیق سمفونی شماره ششم بتهوون با تصویرپردازی‌های باشکوه از قصه‌های موجودات اساطیری و افسانه‌ها و الهه‌ها نفس‌گیر بود. این بخش از «فانتزیا» و «پری دریایی کوچک» تمام رویاهای مرا از زمانی‌که به یاد می‌آورم شکل دادند. رنگ‌ها و قصه‌ها و تصاویر و موسیقی این انیمیشن‌ها واسطه من با جهان غیرواقعی بودند.

از آنجایی‌که من با انیمیشن‌های دیزنی بزرگ شدم در مقابل شیوه پیکسار و بقیه کمپانی‌ها که کمتر به رویاسازی و بیشتر روی زندگی واقعی تاکید داشتند، مقاومت می‌کردم. انیمیشنی که واقعا از پیکسار برایم تاثیرگذار شد «درون بیرون» است. به‌نظرم ایده‌اش از نبوغ خالص می‌آید. اینکه چهار حس اصلی بشر که از کودکی همراه با اوست را تبدیل به کاراکترهایی در اتاق فرمان مغز کند هم کلاسی برای نوشتن فیلمنامه و روایتگری است و هم تحلیل جالبی از عملکرد مغز و احساسات انسانی.

جزئیاتی مثل اینکه نوستالژی گاهی منجی آدم‌ها می‌شود با حضور بینگ بانگ یا اینکه چطور حس کردن همه احساسات باعث بلوغ انسان می‌شود، برایم حیرت‌انگیز بود. «درون بیرون» تنها انیمیشن پیکسار است که حس و حالی شبیه «فانتزیا» و «پری دریایی کوچک» برایم دارد با اینکه بسیار متفاوتند. اگر آن دو تا رویایی هستند و کاری می‌کنند که سر به هوا باشید این یکی درس خودشناسی می‌دهد. اما وجه اشتراک‌شان برایم تاثیرگذاری‌شان است. با دیزنی‌ها به عالم خیال پرواز می‌کنم و با «درون بیرون» پیکسار نوک انگشتان پایم زمین را لمس می‌کند.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.