روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: من از تمام انیمیشنهای جهان دلم لکزده برای «شرک» و خرِ شرک (با آن سولاخ دماغش). نکند اصلا خود خره، نامش شرک بوده؟ یا شرک خودش اصلا خر بوده باشد؟ سر این است که دلم لکزده برای عموم سایهبازیها و نمایشهای عروسکی قدیمی موردعلاقهام که در اصل، به منزله مادربزرگ انیمیشنهای امروز بودند.
دو: ازجمله، دلم برای «قرهگوءز» (سیهچشم) لک زده است که زیباترین نمایش عروسکی بین ترکان چادرنشین ایران بود. همچنین دلم برای شیخ کوشتری لکزده که سلطان نمایش سایه یا سایهبازی در آناتولی بهشمار میرفت و سازنده اصلی شخصیتهای قرهگوءز و حاج عیوض بود. همان قرهگوءز بنا و حاج عیوض آهنگر که به دستور سلطان اورهان قرار بود مسجدی بسازند اما آنها زندگیشان را در راه شیرینزبانیشان گذاشتند.
چنان شیرینسخن بودند که با هر قصه و سایهبازی آنها، تمام عملگان از کار میماندند و کار ساخت و ساز مسجد به پایان نمیرسید. بالاخره یک روز سلطان اورهان شاکی میشود از این قضیه و فرمان میدهد هر دو را گردن بزنند. میدانید؟ سلاطین خونخوار نیز گاهی بلافاصله از آدمکشی خود پشیمان میشوند چنانکه سلطان اورهان که خود عاشق خیالبازی آنها بود و دائم از دستشان قهقهه میزد، نادم شد. این همان شیخ کوشتری بود که برای رفع اندوه از سلطان، نعلینهای خود را به دست میگرفت و با سایه آنها روی پرده، برای شاه قصه میگفت.
سه: ازجمله، دلم برای کوچه «قرهچیلر» در تبریز تنگ شده است که هرچه میگردم پیدایش نمیکنم. کوچه متعلق به مطربان کولی که روزگاری با سیاهبازی و عروسکبازیشان مردمی را میخنداندند و خود به جرم همین خنداندن، تکفیر میشدند. حالا نميدانم «قرهچیلر» زیر هیبت کدام برجها از نفس افتاده و قصههايشان را به انیمیشنهایی دادهاند که آنها نیز لابد روزگاری به قرهچیهای زیر خاک خواهند پیوست.
چهار: ازجمله، دلم لکزده است برای خیمهشببازان عصر احمدشاه که در انتقاد غیرمستقیم از حکومت او، عروسکهایی شبیه شاه قجر و مباشرانش میساختند و مردی که سرنخ عروسکها را به دست داشت عین اروپاییها لباس میپوشید و شاه و اطرافیانش را حرکت میداد و از زبان خود دیالوگ بداهه علیه حکومت میساخت. لابد سرشان به تنشان سنگینی میکرده که دل به دریا زده بودند تا غیرمستقیم اعلام کنند که سرنخ شاه به دست اجنبیان است و بس.
پنج: ازجمله، دلم لکزده است برای پهلوان کچلک که خیمهشببازان ولایت فارس، از کاراکتر او یک لوطی افسانهای ساخته بودند که حملهاش به قلعه طلسم شده و جنگش با «وروره جادو»، از نمایشهای خانگی آن سالها بود. لوطیای که همیشه به یاری زیردستان میرفت و محتوای داستان خیالبازی پهلوان کچلک و غلامش، به نجات دادن دختری از طلسم «وروره جادو» ختم میشد و سپردن دختره به دست عاشق دلخستهاش که دل مردم را آرام میکرد.
شش: ازجمله، دلم لکزده است برای «شُلیپوش»های قدیم که در تقلیدها و بازیهای عروسکی، نقش آدمهای بیعرضه را بهعهده داشتند. انگار که نقش خودم را بازی کنند. من دلم لکزده است برای صورتخوانهای قدیم که در بازارها مینشستند و قصههای بداههای درباره صورتهای ملائکه، بنیآدم و پهلوانان و دیوان را به مردم باز میگفتند و پشیزی از آنان میگرفتند که خرج عطینايشان کنند.
هفت: ازجمله، دلم لکزده است برای مردان عروسکباز قدیم که با گذراندن چوبی از میانه عروسک و آویختن آن به انگشت خود، با هر تکان انگشتش به روی دف، عروسک را به رقص درمیآوردند و با آواز جیغجیغوی خود از زبان عروسک چیزی نقل میکرد تا چیزکی از مردم عابر بستاند و خرج عطینايش کند. من دلم لکزده است برای غولکهای دستههای نوروزخوان؛ دلقکهایی با رختهای زنگولهدار و صورتکی غریب بر رخ که آوازهای خندهدار میخواندند و مردم را میخنداندند.
هشت: ازجمله، دلم لکزده برای «گورانی بژ»ها که نقالهای بومی کردستان بودند که نمایشهای شفاهه خود را به کمک یک ساززن پیاده میکردند و مردم برایشان سر و دست میشکستند. همچنین دلم لکزده است برای شیشهبازها. نه این شیشهبازهای متوهم اهل پایپ بلکه شیشهبازانی که شیشههایی بر بدن خود میبستند و در همان حال، شیشههای دیگر را به هوا میانداختند و یکییکی در هوا میگرفتند. من نه فقط شیشهبازها که دلم برای آتشبازها هم لکزده است.
آتشبازهایی که برای خنداندن مردم لباس رنگارنگ میپوشیدند و آویزهای اجقوجق به لباسشان میبستند و با بزکهای خود، آتش به دهان فرو میکردند. چنین است که من از خیل جماعت خیالبازها، دلم لکزده به زنده کردن هنرهای شببازی، خمبازی، خیالبازی و «جیجی ویجی» بلکه با آنها به جنگ انیمیشنهای امروز بروم و در گیشه، شکستشان بدهم اما میدانم این نیز نوعی خیالبازی مضاعف است.
9 : ازجمله، من دلم لکزده است برای لوطی جبار اردبیلی که صد سال پیش در آذربایجان خودمان و ترکستان و قفقاز نمایش سایهبازی راه میانداخت و در سراسر جهان، او را حریفی نبود. من همچنین دلم لکزده است برای مشهدی ابوالقاسم لوطیباشی، رمضان کل ممرضا، عدل گدا، لوطی رجب، ممدکمال و علیخان لوطیباشی که خیالبازهای شیراز بودند. یا برای مرشد رضا دردشتی، اسدالله برزو، مرشد عباس و مرشد حبیبالله که خیالبازهای اصفهان بودند و دلم لکزده برای کاکاممد و شکرعلی و شیخ حسن و حسین مردهخور و احمد خمسهای
که در خیالبازی تهران، حریف نداشتند. خیالبازهایی که صنعت انیمیشن بر گورهايشان پایکوبی کرد اما یکبار هم برایشان فاتحهای نفرستادند. من دلم لکزده برای استادمحمد شیشهباز که شیشه 32 پیشه را اختراع کرده بود و در یک شیشه، 32 پیشهور را به همراه ابزارآلات شغلی آنها مجسم ساخته بود و آخرش نفهمیدم وقتی از استانبول به اسپانیا گریخت، آنجا چه شکلی به دریوزگی افتاد و هر اثری که از او در جهان بود به کلی مفقود شد.
10: من اکنون که دلم لکزده است برای خیالبازها و شیشهبازها و سایهبازها و عروسکبازها، از کودکی بسیار زپرتی- در مقایسه با امکانات تکنولوژیک خردسالان امروز- عصر خود هیچ نمیگوییم که به بینوایی تمام و البته شاید بسیار شیرینتر و بیپروایانهتر سپری شد. کودکیهای تلفشدهای که در مقایسه با جینگلیهای اکنونی، از لحاظ امکانات تکنولوژیکی بهویژه در حوزه سرگرمیسازی، به فجیعترین و حسرتمندانهترین وضع پایمال شد. کودکیهایی که نهایتش به شکار پروانه در قبرستانها و گِلبازیها گذشت.
شاید مهمترین دستگاه سرگرمیسازی برای کودکان همنسل من، همان تلویزیون سیاه و سفیدی بود که آنهم در کنداکتور برنامههایش توجه چندانی به کارتون و انیمیشن نداشت و نسل گاگول و مطیع ما مجبور بود عمر مفید کودکیاش را در تماشای برنامههای تلویزیونی بزرگسالان از قبیل خانه قمرخانم، محله پیتون و فیلمهای کابویی سپری کند که آنجا هم البته در اوج میخ شدن به روال قصه، با پسگردنی پدرها و داداش بزرگها و داییها مواجه و به جغرافیای سرد تشک و لحاف تبعید میشد. یا اگر خیلی شانس میآورد یکشنبهها به «تئاتر بچهها» زل میزد و نهایتش به برنامه «هیلاریوس صد بنام دشمن تخممرغ» در ساعت 13 و 45 دقیقه ظهر. تخممرغ هم مگر دشمن میتواند داشته باشد؟
11: حالا اگر کودکی نسل من به تماشای دشمن تخممرغ گذشت، ببین دیگر پدران ما چه کودکی دهشتباری داشتند که عمرشان در بازيهاي بيخديواري به پایان رسید. کودکانی که سيزيفوار، جسد كبود كودكيشان را به دوش كشيدند و آخ نگفتند. نسلي كه نه با بازي «آسياب بچرخ»، آسيابش چرخيد نه با حضور در «جفتكچهاركش» ياد گرفت جفتكاندازی هنر نیست و نه با گفتن «حمومك مورچه داره»، توانست از مورچهها درسی بیاموزد.
نسلي كه نه حتي با بازي در «قلعه شاه مال منه» به فتح قلعه شاهي دست یافت و نه با شركت در بازيهاي «لبو داغه لبو» و «نون بيار كباب ببر» صاحب لبو و كباب و آلاف و اولوف شد كه ته دلش را بگيرد. نسلي كه نه با ليلي حوضك و ليسپسليس و قاپبازي، توانست غفلتهاي شيرين كودكي خود را به پايان برساند. يك نسل از دست رفته كه كمي هم جنون خودآزاري و خودبزرگبيني داشت و خیالبازی شیرین نسل پیش از خود را نداشت.
12: نسلی که در بازي «آسياب بچرخ» آنقدر چرخيد که سرش گيج رفت و افتاد. يك نسل گيج و ویج و ملنگ که محصول آن ورزشهاي بومی محلي بود. نسلي كه سر بازي عمو سبزيفروش، عاشق زني ميشد كه تنبان مشكي دبيت و شليته كوتاه پوشيده و چادرگلي سرش انداخته بود و از قضا همان زن هم خود عاشق سبزيفروش شده بود. نسلی که هرگز از خود نپرسید چرا بايد عاشق زن سبزيفروش شليتهپوش بشود وقتی خود سبزيفروشه دوست داشت از دست زنش نجات پيدا كند؟ آيا روا بود؟
13: نسلی که سر بازي «نون بيار كباب ببر» از گرسنگی مرد. بچههايي که با آن فين دماغهای زردرنگ روی لب و در تمام طول بازي، بوي كباب را زير زبان خود احساس ميكردند و نميتوانستند آب دهانشان را قورت بدهند در حاليكه عمرشان در هوس لمباندن كباب طی میشد. نسلی که سر بازي «ارهنگ ارهنگ/ اسب چه رنگ؟» تبدیل به نسلي تازيانهپرور شد. نهایت دلخوشی دو طرف بازی این بود که آنقدر به هم شلاق بزنند كه سياه و كبود بروند خانه.
نسلی که سر بازي «استخوان مهتاب» كه يك گروه، استخواني به طرفي ميانداخت و گروه دوم بايد ميرفت پيدايش ميكرد پیر شد. چون استخوانه اگر پيدا نميشد بايد گروه اول را به پشتش سوار ميكرد و حمّالوار كوچهها را ميچرخید و از در هر خانهاي ميپرسيد «سواره بر سواره؟ يا پياده بر سواره؟» اگر اولي را ميگفتند بايد حمالي را ادامه ميداد و از خانه بعدي ميپرسيد و اگر عبارت دومي را بر زبان میآوردند آنگاه دست از حمالي ميكشيد.
14: نسلی که با شرکت در بازي «خرپليس» نصف عمر مفید کودکیاش برباد رفت. نهایت دلخوشیاش این بود که وقتی سوار بر يار، وارد محدوده دايره ميشد و يارش را خسته ميدید داد ميزد «خر خوابيد خر خوابيد». خر چرا باید بخوابد؟ نسلی که در سكانسهای گردوبازي از دست رفت. آنجا که وقتي برنده مشخص ميشد تماشاچيان داد ميزدند «گردو با پا ميشكنم، چه بيصدا ميشكنم». الان همهمان چه بیصدا شکستهایم.

