روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| ‌یک: فصل فیلم‌های مهم فرا رسیده و کم‌کم آثار مطرح در دسترس مخاطبان قرار می‌گیرند. یکی از فیلم‌هایی که امسال در جشنواره کن برای نخل طلا رقابت می‌کرد و البته دست خالی ماند، آخرین اثر جیمز گری به‌نام «زمان آرماگدون» است. یک اثر نیمه‌اتوبیوگرافیک که ماجرای پسربچه‌ای را روایت می‌کند که در مدرسه‌ای دولتی درس می‌خواند و بهترین دوستش در آنجا یک پسربچه سیاهپوست است.

پل و جانی آن‌قدر در مدرسه با هم آتش می‌سوزانند که خانواده پل تصمیم می‌گیرند او را به مدرسه خصوصی بفرستند. مدرسه‌ای که خیلی منضبط است و خانواده‌های ثروتمند از‌جمله خانواده ترامپ در آن درس می‌خوانند و البته بچه‌های متکبر و نژادپرستی دارد که دوستی پل با پسرکی سیاهپوست را به سخره می‌گیرند.

از آن فیلم‌های دلنشین است که هم نوستالژی‌های کارگردان و نویسنده‌اش را بازتاب می‌دهد و هم فضای دهه 80 آمریکا را. آن اواخر فیلم خانواده نشسته‌اند و با ناامیدی از تلویزیون خبر پیروزی رونالد ریگان را می‌شنوند که انگار رویاهای آرمان‌خواهانه پدربزرگ و خانواده را بر باد می‌دهد. جیمز گری در فیلم «مهاجر»، در همکاري دیگرش با فیلمبردار بزرگ ایرانی‌الاصل، داریوش خنجی هم تصاویر فوق‌العاده‌ای ثبت کرده بود.

اینجا هم تصاویر فیلم چشم‌نوازند. علاوه بر نوستالژی کودکی و تاریخی، رابطه پل و پدربزرگش جزو آن رابطه‌های دلپذیر سینمایی از کار درآمده است. فیلم شیرینی است و حتی حزنش هم دلپذیر است. اگر هم اندوهی در کار باشد همان حسرت معمول نسبت به گذشته است. از آن فیلم‌هایی است که به‌خاطر کاراکترهای دوست‌داشتنی‌اش با آن همراه می‌شوید و می‌توانید درام زندگی‌شان را با خاطرات خودتان درهم بیامیزید.

دو: از فیلم «زمان آرماگدون» گفتم و نمی‌توانم به سر آنتونی هاپکینز بزرگ اشاره نکنم که نقش پدربزرگ پل را در فیلم بازی می‌کند و یک‌جورهایی پیر فرزانه است. که در عالم واقعیت هم این صفت به او می‌آید. در دوران کرونا عاشق صفحه‌اش در اینستاگرام شدم. در قرنطینه با گربه‌اش و پیانویش زندگی می‌کرد. ساز می‌زد. می‌رقصید. روحیه‌اش غبطه‌برانگیز بود. آنتونی هاپکینز بازیگر حیرت‌انگیزی است.

چه وقتی در نقش هانیبال لکتر آدم‌خوار در یکی از مهم‌ترین فیلم‌های دهه ۹۰، «سکوت بره‌ها» بازی کرد و چه وقتی سرپیشخدمت خانه اشرافی در «بازمانده روز» بود و چه دو سال پیش که در فیلم «پدر» فلوریان زلر در نقش مردی مبتلا به آلزایمر استانداردهای بازیگری را با بازی ظریف و پرجزئیاتش جا‌به‌جا کرد. او خارج از فیلم‌ها هم کاریزمای بازیگری بزرگ را دارد. شاید ندانید که او یک موزیسین حرفه‌ای و آهنگساز هم هست.

یکی از آخرین ویدئوهایی که در اینستاگرامش گذاشت شوخی با آن دست بریده شده سریال «ونزدی» تیم برتون بود. دستش را مدل Thing سریال نقاشی کرده بود که انگار بخیه خورده و از مچ به پایین دستش را فیلم گرفته بود که انگار دستش از مچ قطع شده. شیطنت کرد. پیانو زد و در یک ویدئوی چند ثانیه‌ای مخاطبانش را سرگرم کرد. همه معنای «هنر» در آنتونی هاپکینز نهفته است. ترکیب سرگرمی و روشنفکری.

سه: یک فیلم کوتاه دیدم از اینگمار برگمان به‌نام «رقص زنان محکوم». ده دقیقه با زنی سیاهپوش در نقش مرگ و سه زن دیگر در نقش سه خواهر. باله نبود اما شبیه باله بود. درام نبود اما یکی از دراماتیک‌ترین فیلم‌های کوتاهی بود که تا به‌حال دیده‌ام. دیالوگ نداشت. موسیقی مونته‌وردی بود و زنانی که محصور بودند بین دیوارها و اینکه مرگ شبیه مادری آن‌ها را در آغوش می‌گرفت.

یک منتقد هنری هم تفسیری ارائه داد که این فیلم ده دقیقه‌ای نشانی از سنت‌هایی دارد که زنان را به بند می‌کشد و فقط دختر کوچک است که با عروسکش طرف نور ایستاده و در نهایت او هم به سمت مرگ یا همان سنت کشیده می‌شود. به حرف‌های منتقد هنری کاری نداریم. ولی این ده دقیقه فیلم سیاه و سفید یک اثر هنری کامل بود که احساسات‌تان را برانگیخته می‌کند. با آن نوری که نیکویست روی صورت‌ها انداخته بود. باشکوه و کامل.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.