روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | صبح روز 29 مرداد، طبقه تحصیلکرده، دانشجویان و چپگراها از اتفاق پیش آمده شوکه بودند. دولت مصدق بهسادهترین شکل ممکن و در کودتایی با حداقل تلفات و هزینه سرنگون شده بود. براي اولینبار نام آمریکا بهعنوان یک کشور استعماری و امپریالیست جلوتر از نام انگلیس و شوروی قرار میگرفت. این طبقه کینه آمریکا را بهدل گرفت و این آغازی بود بر روحیه ضدآمریکایی طبقه تحصیلکرده ایرانی که تا انقلاب 57 و اشغال سفارت آمریکا در سیزده آبان 58 ادامه یافت.
اولین نمود این هدفگذاری جدید سیاسی در بین دانشجویان در همان 16 آذر ماه 1332 و در مسافرت نیکسون معاون رئیسجمهور آمریکا در ایران نمود پیدا کرد و کشته شدن سه دانشجوی معترض در دانشگاه تهران. واکنش طبقهسنتی مذهبی به آمریکا، اما با تاخیر شروع شد. شاید پس از برخورد خشن حکومت با نواب صفوی و فدائیان اسلام در سال 1334 که بعدا به آن خواهیم رسید و پس از ماجرای انقلاب سفید و حوادثی که 15 خرداد 1342 را رقم زد، این خصومت به اوج خود رسید.
در واقع آیتالله کاشانی دو سه هفته بعد از کودتا در گفتوگو با روزنامه مصری اخبار الیوم میگوید: مصدق برای کشور کاری نکرد… حتی در مورد نفت که او ادعا داشت صاحب فکر ملیساختن میباشد اگر این اتحادی که من در صفوف ملت بهوجود آوردم نبود هرگز ملی نمیشد. او خیانت کرد. به من و کشور خیانت کرد. قبل از اینکه من با مصدق مخالفت کنم، ملت با او بود ولی پس از اینکه من با او مخالفت کردم ملت از دور او پراکنده شدند. مقام و کرسی صدارت مصدق را مسحور کرده بود. او دستخوش نوعی جنون شده بود.
دو روز پس از کودتا نیز آیتالله کاشانی و زاهدی با یکدیگر در منزل آقای مقدم در دزاشیب ملاقات کردند. این ملاقاتها تا مدتی ادامه داشت. جریان دیدارهای ۳۱ شهریور، ۱۸ مهر، ۲ آبان و ۲۳ آذر سال ۱۳۳۲ در مطبوعات آن دوره درج گشتهاند. روابط حسنه کاشانی با زاهدی به سالهای قبل از کودتا میرسد که داستانش طولانی است. کاشانی اما بهتدریج دچار محدودیت در فعالیتهایش شد و مشخص شد که حکومت زاهدی بنا بر مماشات با او را ندارد. در موج توقیفها و بگیر و ببندها صدای کاشانی کمتر و کمتر شنیده میشد.
در بحبوحه این اتفاقات زاهدی بهعنوان یک ارتشی موفق و رهبر اسمی کودتا، طبق فرمول همیشگی محمدرضا که بنا بر تجربه پدرش از سرلشكرها و سرتیپها میترسید از نخست وزیری کنار رفت. در اوایل سال 1334. در واقع در طول دهه بیست دو ارتشی قدرتمند و جاهطلب در سیستم بودند. یعنی رزمآرا و زاهدی. رزمآرا که در سال 1329 ترور شد و زاهدی که مهمترین دشمن و رقیب رزمآرا بود بهرغم رسیدن به منصب نخست وزیری، در سال 1334 کنارهگیری کرد و یک منصب تشریفاتی در اروپا بهدست آورد و از صحنه سیاسی محو شد.
دیگر ارتشیهای مهم این سالها تیمور بختیار و نعمتالله نصیری هستند که در روزهای بعد دربارهشان و سرنوشتشان خواهیم گفت. بههرحال پس از رفتن زاهدی و آمدن حسین علاء و تلاش نافرجام فدائیان اسلام برای ترور علاء، آیتالله کاشانی دستگیر شد و در دیماه 1334 در سلول مجاور محل بازداشت محمد مصدق محبوس شد. داستان اینگونه بود: بامداد روز سهشنبه ۲۳ آبان ۱۳۳۴، اعلام شد که سیدمصطفی کاشانی، نماینده مجلس هفدهم و فرزند سیدابوالقاسم کاشانی درگذشت.
جلسه مجلس به احترام او تعطیل شد. دوستان وی به پزشک قانونی هجوم بردند تا از علت این درگذشت ناگهانی آگاه شوند. دو روز بعد در مسجد سلطانی مجلس ختمی از طرف سیدابوالقاسم کاشانی ترتیب داده شد. در این مجلس حسین علاء، نخستوزیر هم شرکت کرد، اما مورد سوءقصد از طرف فدائیان اسلام قرار گرفت، این سوءقصد به نتیجه نرسید.
حکومت که در صدد دستگیری فدائیان اسلام بود، از این موقعیت حداکثر استفاده را برد و از فردای آن روز به دستگیری سران این گروه پرداخت و با سرعت فراوان در دادگاههای نظامی و تجدیدنظر، محاکمه آنان خاتمه یافت. در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۳۴، چهار تن از سران فدائیان اسلام، نواب صفوی، خلیل طهماسبی، مظفرعلی ذوالقدر و سیدمحمد واحدی تیرباران و عدهای دیگر هم به زندان محکوم گردیدند. روز بعد از اعدام نواب صفوی و یارانش، پنجشنبه ۲۸ دیماه ابوالقاسم کاشانی به جرم دخالت در قتل رزمآرا احضار و پس از سه ساعت بازجویی توقیف شد.
دستگیری کاشانی با اتهام معاونت در قتل رزمآرا پیگیری شد و در نهایت پس از دو ماه و در اثر فشار علمای قم در اسفند 1334 از زندان آزاد شد و دیگر اثری از او در صحنه سیاسی کشور نیست. در اسفندماه سال 1340 آیتالله کاشانی بر اثر بیماری پروستات درگذشت.
برگردیم به سال 1334. خروج چهرههای باستانی. مصدق، قوام، کاشانی، زاهدی، رزمآرا، نوابصفوی، علاء و… محمدرضا حالا به چهرههای جدیدی متوسل شده است. تیمور بختیار در صدر آنهاست و منوچهر اقبال و فردوست و اسدالله علم. داستان جدیدی شروع شده است.

