روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یک: مارتین مکدونا از آن آدمهای عجیب و غریب سینماست. بیش از یک دهه در نمایشنامهنویسی و تئاتر ستایش شد اما بعد سراغ سینما آمد و کمدی سیاه ابزورد «در بروژ» را ساخت درباره دو آدمکشی که بعد از عملیاتی مجبور میشوند در شهر کوچک و البته غنی از نظر تاریخی بروژ بلژیک مخفی شوند.
دو آدمی که روحیاتشان خیلی با هم تفاوت دارد ولی مجبورند به یکدیگر بچسبند. این همنشینی پر از تناقض هم شوخطبعانه بود و هم نگاه پوچشان به جهان و سرنوشت محتومشان تلخ و سیاه تصویر شد. حالا ۱۴سال بعد از «در بروژ» مکدونا دوباره سراغ همان زوج بازیگر ایرلندیاش، کالین فارل و برندون گلیسون رفته و اینبار آنها را به جزیرهای دورافتاده در ایرلند تبعید کرده. اینشرین یک دهکده تخیلی است. از آن جغرافیاهای نفرینشده که ساکنانش کار زیادی برای انجام دادن ندارند و وقتشان به بطالت میگذرد.
این وسط کالم که دستی هم بر موسیقی دارد ناگهان تصمیم میگیرد دوستیاش را با پادریک که یکی از همان آدمهای پوچ دهکده است خاتمه بدهد. تصمیمی که رنج بسیار و حتی آسیبهای فیزیکی به دنبالش میآید. تصاویر زیبای مکدونا از آسمان و دشت و دریا و افقهای دور در ترکیب با موسیقی کارتر برول که تلفیقی از موسیقی دوران باروک و فولک ایرلندی است، حزن و اندوهی عمیق در تماشاگر ایجاد کند. «بنشیهای اینشرین» شبیه افسانههای قدیمی ایرلندی است.
زنی که بنشی یا پیامآور مرگ است. مردی که انگشتهایش را یکی یکی قطع میکند تا طلسم محافظی برای خودش بسازد. درنهایت فیلم تبدیل به اثر عمیقی میشود که سوالات اگزیستانسیالیستی زیادی مطرح میکند. چه کسی آدم بهتری است؟ آنکه عاقلتر و هنرمندتر است یا آنکه میخواهد مهربانتر باشد؟ قطع کردن یک پیوند عاطفی تا کجا اخلاقی است و آیا مسئولیت بیدار کردن بخش پلید و سیاه روح انسانها با ماست؟و درنهایت آیا هجرت از وطن، شبیه کاری که خواهر پادریک میکند تنها راهحل یا بهترین آنهاست؟
میزان کمدی فیلم در قیاس با «در بروژ» خیلی کمتر است اما همچنان دیالوگهای گزنده بانمکی دارد. مارتین مکدونا یکی از بهترین دیالوگنویسهای امروز سینماست. «بنشیهای اینشرین» فیلمی چندلایه و به لحاظ احساسی بسیار غنی است. از آن فیلمهایی نیست که با شخصیتهایش احساس همذاتپنداری بکنید ولی هنر مکدونا اینجاست که رنجشان را میتوانید حس و لمس کنید. فضای ملانکولی و غمافزای فیلم نه فقط در روایت که در تصویر هم خودش را به مخاطب تحمیل میکند.
قابهای تغزلی که مکدونا با کمک مدیرفیلمبرداریاش، بن دیویس آنها را ثبت کرده یادتان میآورد که کاراکترهای بیچاره قصه کجا گیر افتادهاند و چرا انگار گریزی از سرنوشتشان ندارند مگر اینکه مثل شیوبان بگریزند. فیلم اسپیلبرگ را هنوز ندیدهام و فیلم «پسر» فلوریان زلر هم که هنوز به ما نرسید که فیلم اولش را بسیار دوست داشتم. اما تا امروز «بنشیهای اینشرین» برایم یکی از بهترین فیلمهای سال بوده است.
دو: برف که میبارد، به خصوص اگر نزدیک سال نوی میلادی باشیم، یا یاد کارتون بچگیهایم اسکروج میافتم یا یاد فیلم «چه زندگی شگفتانگیزی است» فرانک کاپرا. کاپرا همیشه با فیلمهایش دلگرمتان میکند. اما کاراکتر موردعلاقه من در فیلم کریسمسی کاپرا، قهرمان فیلم یعنی جورج بیلی، مرد درستکار مهربان نیست.
من عاشق شخصیت کلارنس هستم. فرشته نگهبانی که هنوز به مقام و مرتبهای نرسیده که بال داشته باشد. وقتی جورج بیلی تصمیم به خودکشی میگیرد و دعاهای اقوام و دوستانش به بهشت میرسد، کلارنس مامور میشود که او را از این کار بازدارد و در صورت موفقیت بالهایش را به دست بیاورد.
اینکه شادمانی یک فرشته در گروی نجات یک انسان باشد ایدهای ناب و حتی تا حد زیادی معنوی است. کلارنس مهربان و بامزه است و آن آخر کار نشان میدهد که چه فرشته باملاحظه و باهوشی است وقتی به جورج که نجات یافته نسخهای از کتاب «ماجراهای تام سایر» مارک تواین را هدیه میدهد. برف که میبارد حس میکنم کلارنس از آن بالا با بالهایی که بالاخره به دستشان آورده به ما لبخند میزند و حواسش به ماست.

