روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا به نظر من اینکه بعضی از کسانی‌که به هر طریقی تریبونی دارن و میگن ما سیاسی نیستیم، اتفاقا خیلی هم سیاسی هستن؛ ولی سیاستشون ایجاب می‌کنه که سیاسی نباشن وگرنه در وضعیت فعلی، یه خرید ساده از بقالی سر کوچه و اینکه کارت بکشی یا نه، یا اینکه کدوم ماست رو بخری، سیاسیه. حالا تو این وضعیت، یه کسانی هم هستن که از اون‌ور بوم افتادن. یعنی تریبون که هیچی، بچه‌هاش هم به حرفش گوش نمیدن، ولی بیانیه سیاسی میده. مثال؟ فراوون. یکیش همین دوست خوبی که دیروز تو کارواش زیارتش کردم:

عرضم خدمتتون که ماشینم در وضعیتی قرار داشت که رنگش از کثیفی قابل تشخیص نبود. لذا رفتم کارواش و یه انعام چربی هم دادم به دوست عزیزی که زحمت شست‌و‌شو رو می‌کشید تا سنگ تموم بذاره. برای اینکه حسابی مایه بذاره، چند تا «داداش دمت گرم» و «چیکار داری می‌کنی» و «ماشالا… ماشالا…» هم چسبوندم تنگش که دیگه هرچی قلق داره، رو کنه. یه هندزفری کرده بود تو گوشش و کار می‌کرد. فکر کردم داره موزیک گوش میده.

- «چی گوش میدی؟»/ «هیچی… گذاشتم تو گوشم، زنگ زد، بشنوم.» مثلا اومدم باهاش یه حس صمیمیتی به وجود بیارم: «آره؟… کی قراره زنگ بزنه؟» با یه خنده‌ای که شبیه صدای فرز سنگ‌بُری بود، گفت: «نامزدم.»/ «به‌به… به سلامتی. خوشبخت شین. عروسیت کِیه؟»
دوباره فرزِ حنجره‌اش رو روشن کرد و گفت: «نمی‌دونم… فعلا که قهره.»/ «ای بابا… چرا؟»/ «نمی‌دونم… کلا همه‌اش قهره.»
زیر لب گفتم: «خوشبخت شی…»

- «جان؟… صداتون نمیاد.» وسط کارواش، هوار کشیدم که: «میگم خب شما کاری نکن که قهر کنه.»/ «نمیشه. هیچ کاری هم نکنی بازم قهر می‌کنه.»/ «به‌سلامتی. »/ «زنگ زد، نشنیدم… قهر کرد.»/ «احیانا، می‌دونه شغل شما چیه؟»/ «آره بابا… می‌دونه.»/ «خب اینجا صدا به‌صدا نمی‌رسه. خیلی طبیعیه آدم صدای موبایل رو نشنوه…» شیلنگ آب و ابر و کف رو، ول کرد و ماسکش رو داد زیر چونه و گفت:

- «می‌دونی؟ من خیلی تحقیق کردم… مال آلودگی هواس.»/ «چی مال آلودگی هواس؟»/ «اینکه اینقدر تند تند قهر می‌کنه…»/ «آقا چه ربطی داره؟»/ «نه… من تحقیق کردم. میگن اعصاب آدم رو می‌ریزه به‌هم هِی…»/ «آقا اینجوری باشه که مردم تو خیابون، تق‌و‌توق باید بخوابونن تو گوش هم.»/ «رو هر کسی یه‌جور اثر میذاره. من تحقیق کردم.»

راستش رو بخواین، اون لحظه فقط کف‌های روي ماشینم که داشت خشک می‌شد برام مهم بود تا تحقیقات این شادوماد. اومدم مثلا سر و ته قضیه رو هم بیارم و برم دنبال زندگیم: «ایشالا درست میشه. خیلی هم امروز مزاحمت شدما…» ماسکش رو گذاشت سرجاش و با افتخار نظریه‌اش رو صادر کرد که:

«فقط موقعی درست میشه که دولت مسئله آلودگی هوا رو حل کنه.»/ «خب پس هیچی دیگه. راحت باش. عمرا عروسیت سر بگیره…» دور و برش رو یه نگاهی کرد و یه چشمکِ لزجی زد و آروم گفت: «حل میشه… گفتن سر‌و‌صداها بخوابه، آلودگی هوا رو دوسوته حل می‌کنن. این نامزد ما هم حالش خوب میشه.» اینقدر لجم گرفته بود که کف‌های روي ماشینم خشک شده بودن…

- «کی گفته؟»/ «برادر نامزدم گفته.»/ «همین؟»/ «کمه؟»/ «نه… زیاد هم هست. ولی باز به نظر من، روانپزشکی، روانکاوی، مشاوری چیزی برو… بالاخره برادرِ دختر میاد همینو میگه دیگه… خیلی موثق نیست این صحبت‌هایی که شما می‌کنی.»هر‌چی زور می‌زدم گوشی رو بدم دستش که برادر چشماتو باز کن، نمی‌شد و طرف خوب موفق شده بود «آلودگی هوا» رو بکنه تو مخ این بدبخت…

دوباره یه نگاهی به دور و برش انداخت و یواش گفت: «خبر دارم که خیلی‌زود حل میشه…»/ «اینم برادر خانمتون گفتن؟»/ «آره…خیلی خبرای دسته اول داره.»/ «اِ؟… مگه کجا کار می‌کنه؟» کله‌اش رو چرخوند و یه جایی رو نشون داد: «اوناهاش… داره اون پرایده رو می‌شوره…»با اینکه خیلی دوست داشتم با همون لُنگِ خیسش، بیفتم به جون خودش و برادرِ اون نامزدش، ولی سعی کردم به خودم مسلط شم: - «موفق باشین… کف‌ها خشک شد… لک نشه… اون لُنگ رو بکش برم من بابا…»

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.