روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا عرض کنم خدمتتون در حال حاضر، اصلا فرقی برام نمی‌کنه که از پیام‌رسان داخلی استفاده کنم یا خارجی. هر جا که باشم، یک دوست عزیزی هست که قویا نیت بر دیوانه کردن من داره. زندگی مجازی خیلی سختی رو با ایشون تجربه کرده و می‌کنم.فکر می‌کنم که کار و فعالیت خاصی در دنیای حقیقی نداره و تنها عملی که انجام میده، اینه که در دنیای مجازی، من رو به جنون واقعی برسونه.

مثلا ساعت 5 صبح، یک پیغامی می‌فرسته که «در شکل زیر چند تا مثلث می‌بینید؟ باهوش‌ها جواب بِدن». خب اگه موضوع به همین‌جا ختم میشد، یک کاریش می‌کردم و با دو تا ناسزا مشکل حل می‌شد. مسئله اینجاست که واقعا منتظر جواب می‌مونه و کاملا پیگیری می‌کنه که موضوع رو به سرانجام رسوندم یا نه و پیغام پشتِ پیغام که: «تونستی؟…»- «شد؟»- «چی شد پَ؟»- «ای‌بابا توام…»من هم کله‌صبحی، با یه چشم بسته و خمیازه‌کشان، باید شروع کنم به مثلث شمردن، بلکه راضی بشه و ولم کنه…

شاید براتون سوال باشه که چرا جوابش رو میدم و یا چرا خیلی راحت، شماره‌اش رو مسدود نمی‌کنم و خودم رو نجات نمیدم؛ با تشکر از شما و احترام به نظرهاتون، باید عرض کنم که اتفاقا یک‌بار هم این کار رو انجام دادم… یک روز صبح که یک معما فرستاده بود و زیرش هم نوشته بود این از سوال‌های آزمون ورودی «ناسا» هست و باهوش‌ها باید زیر 15 ثانیه بهش جواب بدن، بدون این‌که برام مهم باشه و بپرسم که سوال آزمون ورودی «ناسا» دستِ تو چیکار می‌کنه، شماره‌اش رو مسدود کردم و به خوابِ شیرینم ادامه دادم.

این اشتباه مهلک باعث شد که با انبوهی پیغام از یک شماره ناشناس روبه‌رو بشم. بعد از این‌که از شوکِ این‌همه پیغام یک ناشناس دراومدم، سوال کردم که: «ببخشید… شما؟…» و آنجا بود که متاسفانه متوجه شدم با یک حرفه‌ای تمام‌عیار طرفم و این دوست عزیز من چند خط تلفن داره و امکان فرارِ مجازی وجود نداره و بالاخره از یک سوراخی وارد میشه… راه‌حل بعدی که به فکر ناقصم رسید، این بود که برایش پیغام بفرستم من دیگه در این پیغام‌رسانِ اجنبی، هیچ‌گونه فعالیتی نخواهم کرد و فقط از پیام‌رسان‌های بومی استفاده خواهم کرد که بالاخره همه آشنا هستند و اگر حرف و حدیثی هم باشه، پیش هم‌وطن خودمون محفوظ می‌ماند ان‌شاءالله…

خب البته این راه هم به در بسته خورد. به این دلیل که ایشون قبل از من، فعالیت خود را در محضر هم‌وطنان شروع کرده بود و خیلی هم استقبال کرد که: «اتفاقا من آنجا هم هستم. خیلی هم عالیه… فقط دیگه اونجا خیلی شیلنگ تخته ننداز. یه‌خرده مودب‌تر باش… کارهای اونجوری داشتی بیا اینجا، کارهای معمولی داشتی، برو اونجا…»

فکر همه‌جا را کرده بود و من تا دیروز نظرم این بود که ظاهرا تا ابد گرفتار پیغام‌های بی‌معنی و بی‌موقعِ این بشر باقی خواهم ماند.خلاصه گرفتار پیدا کردن مثلث‌های پنهان شده در اَشکال و حل آزمون‌های ورودی ناسا و دانشگاه‌های ژاپن و شرکت مایکروسافت بودم و روزگار می‌گذراندم و حضور این آدمِ بی‌غم را جزو سرنوشت خود می‌دونستم.

دیروز مشکلی برام پیش اومده بود و به مقداری پول، نیاز خیلی فوری پیدا کردم. اولین کسی که به ذهنم رسید ایشون بود. هیچی نباشه بارها و بارها بهش ثابت کرده بودم که جزو افراد باهوشم و کلی معما رو براش زیر 15 ثانیه حل کرده بودم و وقت و بی‌وقت باهاش چَت کرده و کلی قلب و گل برای همدیگه فرستاده بودیم.

یک پیغام فرستادم که فلانی، فلان‌قدر پول داری که سه چهار روزه برگردونم؟ شاید براتون جالب باشه که بدونید، پیغام رو دید یا اصطلاحا، سین شد ولی جوابی نیومد. حدس زدم که مشغول حساب و کتابه تا پول رو برام جور کنه و خبر بده… ولی خوبه که بدونید بعد از چند دقیقه متوجه شدم که کلا شماره من رو در همه سیم‌کارت‌هاش و در کلیه شبکه‌ها و پیام‌رسان‌های معاند و بومی مسدود کرده.

باور کنید آنقدر خوشحال شدم که کلا مسئله‌ای که برایم پیش اومده بود را فراموش کردم. فکر نمی‌کردم راهِ رهایی‌ام به این سادگی باشه. خلاصه که از این تجربه من استفاده و دعایم کنید… هر وقت حوصله کسی رو نداشتید، ازش پول بخواین… اتوماتیک غیب میشه.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.