روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| وقتی فرشید رسید سیمین خانم هنوز زنده بود. فرشید با دو چمدان بزرگ و یک ساک دستی، نیمه له اما هیجان زده وسط حیاط خانه قدیمی ایستاد و در حالی که دندان‌هایش در سرمای 4 صبحِ ماه دی به هم می‌خورد خندید و زیر لب گفت: «بالاخره برگشتم.»

12 سال از آخرین باری که روی آن موزائیک‌ها راه رفته بود می‌گذشت. در این 12 سال چیزهای زیادی عوض شده بود. شهر، خیابان‌ها، رئیس‌جمهور، نرخ تورم، مد، تکیه‌کلام‌ها، آدم‌ها. چند بچه جدید به فامیل اضافه شده و جنازه پدرش در قطعه نمی‌دانم چند بهشت زهرا زیر گل‌های پر پر شده و خاک و سنگ ریزه در حال پوسیدن بود. خبر مرگ پدر را یک ماه بعد در مکالمه ضعیف تلفنی از خواهرش شنید. دوتایی زده بودند زیر گریه. یکی در خاورمیانه اشک می‌ریخت و آن یکی در آمریکای شمالی.

راه دور بود و صدای هق هق هم را با تاخیر می‌شنیدند. فرشید می‌دانست که هیچ وقت خبرهای دست اول به گوشش نمی‌رسد. همیشه نگران بود که در فاصله بین این تماس تا تماس بعدی مادرش هم دست از زندگی کردن بکشد. پیش از خریدن بلیت چند بار از خواهر و برادرش پرسیده بود: «مامان زنده ست؟» جواب مثبت بود. مامان زنده بود اما هفته‌ها بود که پا از تخت پایین نگذاشته بود. مامان نفس می‌کشید اما روزها بود که شباهتی به مادر همیشگی‌شان نداشت.

فرشید و خواهر و برادر و خانواده‌هایشان در را باز کردند و وارد شدند. پا روی فرش لاکی راهرو گذاشتند و چرخیدند سمت نشیمن. کسی چراغ را روشن کرد. خانه همان خانه بود. 12 سال گذشته اما چیزی تغییر نکرده بود. همان مبل‌های سالخورده با روکش مخمل یشمی. همان پرده‌های تور که زمانی نوری گرم و امیدبخش از پشتش توی خانه می‌تابید.

همان گلدان بزرگ چینی با گل‌های زشت مصنوعی کنار پنجره. همان قاب عکس‌های قدیمی روی دیوار. تصویر همان بچه‌های کوچکِ حالا پا به سن گذاشته. فرشید نفس عمیقی کشید. سیمین خانم روی تخت فلزی یک نفره‌اش، گوشه اتاق نشیمن دراز کشیده بود. چشم‌هایش حالتی داشت که نمی‌شد تشخیص داد خواب است یا بیدار، مرده است یا زنده. فرشید کنارش ایستاد، دست سردش را گرفت و گفت: «مامان بیدار شو. منم. فرشید.»

در پس زمینه، باقی اعضای خانواده بغض کرده بودند. شبیه گروه گناهکاری بودند که دستشان رو شده. دیگر نمی‌توانستند وانمود کنند حال مادرشان خوب است که اگر خوب بود حالا داشت توی خانه می‌چرخید و برای مسافرش چای تازه دم و شیرینی خانگی می‌آورد و چمدان‌هایش را توی اتاق خواب می‌گذاشت و بی‌وقفه قربان صدقه‌اش می‌رفت و باران سوال‌هایش را روی سرش می‌بارید.

از حال و روز خودش می‌پرسید، از این که زن خارجی بالاخره فارسی حرف زدن یاد گرفته یا نه، از کارش، از حقوقش، از این که در هواپیما غذا خورده؟ آیا هنوز عاشق و دلباخته خورشت بادمجان است یا تسلیم استیک و همبرگر غربی‌ها شده؟ بعد کم کم سر می‌خورد سمت چمدان‌ها و می‌خواست مثل بچه‌ای کنجکاو سر از محتویاتِ بار پسر در آورد.

سیمین خانم نفسی بلند کشید اما چشم باز نکرد. فرشید مردد بین حس‌هایش ایستاد. از یک طرف زنده بودن مادر خوشحالش کرده بود و از طرف دیگر طاقت تماشای این منظره افسرده‌کننده را نداشت. 12 سال گذشته بود. همه چیز تغییر کرده بود. حتی مادرش. نشست روی زمین و چمدان‌ها را به سمت خود کشید. می‌خواست همین حالا بازشان کند. نمی‌دانست چند نفس مانده به آخرین نفس.

زیپ را باز کرد. بوی دلنشین سوغاتی پیچید توی نشیمن خانه‌ای قدیمی در امیراتابکِ تهران. لباس‌های تا شده و شال و ادکلن‌ها را دست به دست کرد و رسید به کیسه بزرگ خوراکی‌ها. اواسط دهه هفتاد بود. هنوز شهر شکلات ها باز نشده بودند و همه چیز را با نوتلا طعم دار نمی‌کردند. آن آدامس متری‌های خوشبو و هوس برانگیز و شکلات‌های عریض و طویل تخته‌ایِ باشکوه، نماد جهانی دور از دسترس بود که هر چند سال یکبار همراه با مسافری می‌آمد و خودی نشان می‌داد.

فرشید پیراهن لطیف شیری خالدار و بسته بزرگ شکلات را روی سینه مادرش گذاشت و گفت: «تقدیم به سیمین خانوم. ببینم؟ هنوز عاشق شکلاتی؟» همه منتظر بودند. ته دلشان به معجزه‌ای نصفه نیمه امید داشتند. که مادرشان چشم باز کند، از روی تخت بلند شود، بسته را باز کند، با لذت آن طعم شیرینِ پر قدرت را بچشد و شروع کند به حرف زدن. مثل سابق بلند و بی‌وقفه. اما نه. معجزه‌ای در کار نبود.
بچه‌ها شروع کردند به دویدن و امتحان سوغاتی‌ها.

فرشید و دیگران تسلیم حقیقتِ بی‌رحمِ گذر عمر شدند و کرده‌ها و دیده‌های 12سال اخیر را مرور کردند. کم کم نور کم جان و لرزان زمستان از پشت پرده تور توی خانه افتاد و تخت فلزی سیمین خانم را روشن کرد. زن با لبخندی راضی بر صورت، دست روی بسته شکلات روی سینه‌اش گذاشته بود و بی‌حرف به پسر تازه از سفر برگشته‌اش نگاه می‌کرد. سیمین خانم هنوز آنجا بود؛ گیریم نصفه نیمه. اما همین برای گرم شدن زمستان کافی بود.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.