روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا می‌دونین تو این وضعیت بلبشویی که ملاحظه می‌فرمایین، چه کسانی بیچاره هستند؟ کسانی‌که مراسم عروسی دارند. خب، بینواها از کجا می‌دونستن تو این داستان‌ها گیر می‌کنیم؟ و می‌دونین از اون‌ها بدبخت‌تر کیا هستن؟ کسانی‌که به این عروسی‌ها دعوت میشن. و می‌دونین حتی یک عده هستند که از این دو دسته هم بدشانس‌تر هستند؟ کسانی‌که دعوت هستند به این مراسم و نسبت‌شان با عروس و داماد یه‌جوریه که نمی‌تونن بپیچونن و باید فکل و کراوات زده، شق و رق بشینن و دست هم بزنن.

ولی خدمتتون عرض کنم امروز متوجه شدم از گروه‌هایی که خدمتتون عرض کردم، بد‌اقبال‌تر هم هست. اون هم منم. چرا؟ عرض می‌کنم. دلیل اول این‌که بنده در روزهای شاد و معمولی روزگار هم حوصله عروسی ندارم چه برسه به این روزهای غیر‌معمولی. دلیل دوم این‌که اگر مراسم عروسی، همین کوچه بالایی خونه‌مون هم باشه، من تا اونجا سینه‌خیز میرم و فحش میدم به روزگار. حالا با این اوصاف یکی از نزدیک‌ترین دوستانم عروسی گرفت.

اون هم کجا؟ یکی از روستاهای اطراف اصفهان که زادگاه پدریشه. شما دیگه خودتون حساب کنین من چه حالی داشتم. روزی که کارت عروسی رو آورد، دیدم روی کارت یک عدد نقشه گنج هم گذاشته که بعد فهمیدم کروکی محلِ جشنه… روز موعود، ساعت 4 صبح، به اتفاق یکی از دوستان مشترک که به ضرس قاطع می‌گفت اصفهان و اطرافش رو مثل کف دست می‌شناسه، راه افتادیم.این اولین اشتباهم بود که افسارم رو دادم دست «این». با یه دست لباس تنم و یه دست کت و شلوار و کفش، نشستم تو ماشینش. سلام علیک نکرده بودم که پرسید:

- «خب…کجا برم؟»/ «بریم عروسی دیگه…»/ «می‌دونم…از کدوم‌ ور برم؟»/ «برو طرف اصفهان دیگه…»/ «می‌دونم…از کدوم ور برم اصفهان؟»/ «زکی… تو که گفتی اصفهان رو مثل کف دستت می‌شناسی.»/ «اصفهان رو می‌شناسم… تهران رو که نمی‌شناسم.»/ «تو بچه تهرانی، بعد اصفهان رو می‌شناسی؟»…

بگو مگو ادامه داشت و من اون‌موقع نفهمیدم که رشته زندگیم رو دست کی دارم میدم. بعد از توضیح این‌که چجوری بره سمت قم و کاشان و بعد هم اصفهان، یواش یواش چشمام گرم شد. اشتباه دوم من، بعد از اعتماد کردن به «این»، این بود که همه‌چیز رو ول کردم و خوابیدم. این وسط‌ها یه‌بار، با صدای داد و فریاد از خواب بلند شدم. دوستم داشت با فریاد از یه چوپانی، آدرس می‌پرسید و کروکی رو بهش نشون می‌داد. نمی‌دونم چرا جدی نگرفتم و خوابم برد و این اشتباه سوم من بود…

دفعه بعد، موقعی از خواب بلند شدم که احساس کردم ماشین ایستاده و از گرما، تمام بدنم غرق در عرقه. دوستم تو ماشین نبود. بلند شدم و دور و برم رو نگاه کردم. آخرین‌باری که چشمم، این دنیا رو دیده بود، آثار تمدن و بشر رو دیده بودم ولی این‌بار، فقط و فقط کویر بود و دوستم که در فاصله حدودا 100 متری، دستانشو رو به سمت آسمان، بلند کرده بود. انگار داشت دعا می‌کرد… پیاده شدم و رفتم سمتش. اشتباه کرده بودم، دعا نمی‌کرد… داشت موبایلش رو یه سمت آسمان می‌گرفت…

- «چیکار می‌کنی؟… کجاییم؟»/ «نمی‌دونم… هر‌چی میریم نمی‌رسیم. موبایل هم آنتن نمیده…»/ «مگه از رو کروکی نیومدی؟»/ «دقیق از رو کروکی اومدم… ولی هیچ جاش، نشونه‌ای از نشونه‌هایِ تو کروکی نیست…» دوباره دست به آسمان رفت تو دل کویر که شاید جایی آنتن بده. از تو ماشین کروکی رو آوردم. دوست نداشتم چیزی رو که حدس می‌زدم، باور کنم ولی وقتی با دوستم حرف زدم، متوجه شدم که متاسفانه، حدسم درست بوده و «این» ابله، کروکی رو برعکس خونده و توجهی به علامت N در بالای نقشه گنج نکرده…

اشتباه بعدی من این بود که یه دل سیر، ایشون رو کتک نزدم و اجازه دادم که از کویر سالم بیاد بیرون. صد در‌صد مشخصه به عروسی که نرسیدیم، هیچ، به پاتختی هم نرسیدیم. فقط ظاهرا چند صد کیلومتری، راه قرض داشتیم که به لطف خدا، تونستیم این قرض رو ادا کنیم.

حالا با این اوصاف امروز صبح زنگ زده که یه برنامه‌ای چیده که بزنیم به دل جنگل‌های شمال و یه‌خرده تمدد اعصاب کنیم. چند بار هم اطمینان داد که جنگل‌ها رو مثل کف دستش می‌شناسه… مطمئن نیستم که با قفل عصایی ماشین راحت‌ترم یا چوب… فعلا جفتش دمِ دستمه… منتظرم با نقشه جنگل بیاد دمِ خونه‌مون.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.