روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا راستش رو بخواین همین چند روز پیش با همسایه طبقه بالاییمون درباره زلزله صحبت میکردیم و یک درصد هم فکر نمیکردم زیر 48ساعت، یک آزمون عملی ازمون گرفته بشه. اصلا موقع آزمون عملیه که تکلیف خیلی چیزها روشن میشه…
چند روز پیش به علت تعمیر آسانسور به اتفاق همسایه مذکور مشغول صعود از پلههای ساختمان 5 طبقهمان بودیم و چون هر دومون از لحاظ آمادگی جسمانی در وضعیت نامطلوبی قرار داشتیم، هر نیم طبقه میایستادیم تا بلکه نفس برگرده: -«آقا چقد اومدیم؟»/ «تازه شد یک طبقه و نیم…»/ «ای بابا… پیر شدیما»…
ما طبقه چهارم و ایشون طبقه پنجم هستند. یک نفسی گرفتیم و به صعودمون ادامه دادیم: - «آقا طبقه چندمیم؟»/ «تازه اومدیم طبقه دوم.»/ «ای بابا… پیر شدیما.» نرسیده به طبقه سوم بودیم که مشترکا به این نتیجه رسیدیم که «آقا اصلا راه نداره» و باید بایستیم.
- «آقا این آسانسور هم نعمتیهها.»/ «آره والا…آره والا.»/ «کِی درست میشه؟»/ «گفتن دو سه روز دیگه.»/ «ای بابا…»
نیم طبقه دیگر که رفتیم، به این نتیجه رسیدیم که حالا چه عجلهاییه. حلوا که تو خونههامون خیرات نمیکنند. نشستیم روی پلهها و ساق پاهامون رو ماساژ میدادیم.
- «آقا من که دیگه تا آسانسور درست نشه، پامو از خونه بیرون نمیذارم.»/ «دقیقا… من هم همینطور.»/ «باور کن زلزله هم بیاد، من نمیام بیرون…»/ «دقیقا… من هم همینطور.»/ «البته اگر زلزله بیاد که اصلا نباید از آسانسور استفاده کرد…»/ «دقیقا.» بعد از کلی صحبت روحیهبخش در مورد زلزله و اینکه کجاهای خونههامون ایمنتره و ماساژ عضلات پا و برگشتنِ نفس، به راهمون ادامه دادیم و بالاخره به مقصدمون رسیدیم.
رفقا به نظر من در دلِ هر مشکل و مصیبتی که به وجود میاد، نکات مثبت فراوانی وجود داره. مثلا همین هشدار زلزلهای که چند روز قبل روی گوشیها اومد و بعد معلوم شد اشتباه بوده. اولین نکته مثبت این بود که من متوجه شدم سلیقه من و همسایه بالاییمون در انتخاب لباس منزل و شلوارک، کاملا یکسانه و هردومون مثل این دوقلوها که مامانشون لباس تنشون میکنه، وسط کوچه ایستاده بودیم…
و همچنین این نکته که من و همسایه بالاییمون خیلی هم پیر نشدیم. چون پیام، روی گوشیهامون هنوز حک نشده، بنده و ایشون دو سه طبقه را یک نفس اومده بودیم و تازه جیغ هم میکشیدیم که همین نشان از ریه و حنجره سالمه… نکته خوب دیگهای که متوجه شدم، این بود که فهمیدم همسایه طبقه بالاییمون هم مثل من به تمام ظواهر دنیا و متعلقاتش بیاعتناست… چون هیچکدوممون هیچ چیز با خودمون نیاورده بودیم و آنقدر نسبت به مادیات بیاعتنا هستیم که درهای آپارتمانهامون رو هم باز گذاشته بودیم…
چقدر خوب شد که فهمیدم من و همسایه بالاییمون به هیچ وجه وسواسی نیستیم و هر دومون با همون لباسهای خونه، کفِ پیادهرو دراز به دراز افتادیم و اهلِ این حرفها هم نیستیم که «وای اینجا کثیفه… وای اونجا کثیفه»… اصلا… غلت میزدیم رو کفِ کوچه و ناله و مویه میکردیم و هیچ ناراحت نبودیم.
بعد از حدود نیم ساعت که خبر تکذیب شد و اهالی محل با قسم و التماس، اطمینان میدادند که خطری تهدید نمیکنه و من و همسایه طبقه بالاییمون رو هُل میدادند داخل ساختمان، فرصت مناسبی بود برای جمعبندی آنچه که گذشت. آسانسور همچنان خراب بود و صعود ما آغاز شد…
- «دفعه بعد یه خرده باید بیشتر به خودمون مسلط باشیم.»/ «آفرین… دقیقا.»/ «موافقی یکی دو بار برای خودمون مانور برگزار کنیم که آمادگیمون بالاتر بره؟»/ «آفرین… همین درسته.» بعد از صعود به منزلهایمان و به وجود آمدن آرامشی نسبی، میخواستم زندگی عادیام را به جریان بیاندازم که ساختمان واقعا لرزید. فکر کنم همون طبقه دوم بود که به همسایه طبقه بالامون رسیدم.
خدا رو شکر با وجود شب سختی که داشتیم، ولی حنجرههامون مثل روز اول کار میکرد و جیغهامون، کل محل را مجدد در وضعیت قرمز قرار داد.خب… البته هر لرزشی زمین لرزه نیست و امکان دارد آسانسور در حال تعمیر باشد که باعث لرزههایی میشود… در صعود سوم مشترکمون، تصمیم قطعی گرفته شد: - «ولی دیگه فکر کنم دفعه بعد باید مسلط شیم به خودمون.»/ «آفرین… دقیقا.»

