روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک:‌ می‌‌دانم. می‌‌دانم الان با نوشتن از مرگ یک ستاره فوتبال درب و داغان، آبی برای شما گرم نمی‌‌شود. می‌‌دانم. دردتان آنقدر روی هم تلنبار شده که اگر بگویم کریم باوی عرب مُرد، کک‌‌تان نمی‌‌گزد. اما دیگر چه کنم؟ چگونه این ستون گوگوری مگوری را پر کنم؟

دو: بدیهی بود اگر خبر مرگ کریم اشک به چشم هیچ‌کس نیاورد. پسرک سیه‌‌چرده سیاه‌‌بختی که دو عنصر ضدمرگ «فوتبال و جنگ»، او را باهم هوایی کردند. سرزن قهاری که یک زمانی نورچشم پرویز دهداری در تیم ملی بود و اگر الان در اوجش فوتبالش بود اقلکم سالی سی، چهل میلیارد پول درمی‌‌آورد و دیگر این شکلی در فقر و عسرت نمی‌‌مرد. به کی می‌‌توانی بگویی و کی باور می‌‌کند که ستاره‌‌ای که یک پایش از پای دیگرش چند سانت کوتاه بود، خوش‌‌پرش‌‌ترین فوروارد ایران بود.

جنوبی باحال و مادیات‌‌گریزی از دودمان «عرب باوی‌‌ها» که اولین‌بار در 16‌سالگی با برادرش به میدان جنگ اعزام شد. او در خرمشهر جنگید و ترکش خورد و برادر به اسارت رفت. مردی که در تنهایی خاکستری‌‌اش عمری با زخم‌‌هایش زندگی کرد و در چنین زمانه کریهی مُرد. یک عمر با یاد کوکتل‌‌هایی که دستش را عطرآگین کردند. یک عمر با یاد پل‌‌هایی که در کنار همرزمانش منفجر کردند. وقتی که جنگ صورت کریه‌‌اش را به او نشان داد، مجبور شد به همراه خانواده‌‌ به سمت کرج بگریزند.

ابتدا چند ماهي از آبادان به خرمشهر، بعد به اهواز و از آنجا هم به سمت اصفهان و تهران و بالاخره به فرديس كرج كه پدرش به عنوان كارگر شركت‌‌نفت، وامی گرفت و در فرديس خانه‌‌ای خريدند. جنگ‌‌نویس‌‌ها راست می‌گویند وقتی اولین گلوله شلیک می‌‌شود و دشمن به پشت دیوار شهر می‌‌رسد، آدمی فرصت ندارد هیچ چیز به همراه بردارد. همچنان که آنها برنداشتند. اگر احمد عابد در کنار پدرش برای بردن اسباب خانه به خانه آمدند و کفترهایش آنقدر بغبغو کردند که مجبور شد آنها را هم روی دوش خود به اصفهان ببرد، کریم از خانه پدری هیچ نبرد. جز مشتی خاطرات سوخته عهد کودکی.

سه: کدام یک از شما بازی کریم عرب را از نزدیک دیده بود؟ کدام‌تان ‌ پای حرف‌هایش نشسته بود؟ توی والفجر مقدماتی ترکش کاتیوشا خورده و زخمی شده بود. اما آن روزها ترکش‌‌ها با بچه‌‌های جنگ الفتی داشتند که جان آنها را ترک نمی‌‌کردند. کریم نیز چندتایش را داد دکترها به هزار مصیبت از بدنش درآوردند اما چندتای باوفایش هم ماندند و تا ابد ترکش نکردند. ترکش‌‌هایی که انگار جزئی از بدن جنگجویان بدوی بودند. مثل ترکشی که به ران پای چپ کریم خورده بود و در این سال‌‌ها آنقدر در بدنش وول خورده بود که به کناره‌‌های نخاعش رسیده بود. ترکش‌‌ها با تمام رفاقت‌‌شان اما حرف‌گوش‌‌کن نبودند.

یک کاری باهاش می‌‌کردند که نتواند کمر خم کند و هر‌وقت خدا ناخن‌‌های پایش را گرفت، دادش به آسمان رفت. ترکش‌‌های فلج‌‌کننده پول می‌‌خواستند از بدنش بیرون کشیده شوند اما او که یک ستاره هم در آسمان نداشت، پس چگونه می‌‌رفت زیر قرض چندصد میلیونی. آن هم با این دلار و یوروی کوفتی، پا بشود برود آلمان. اما چیزی که او را از پا درآورد، ترکش نبود که دیگر به رفیق ازلی ابدی‌‌اش تبدیل شده بود. چیزی که او را از پا درآورد، مدیران کله‌‌گنده‌ای بودند که آدمی چون کریم اکراه داشت برود پشت اتاق‌‌شان، هی سر خم کند و هی رئیس‌‌دفترهای متملق‌‌شان او را نشناسند و آدم حسابش نکنند؟

چهار: چنین آدمی باید هم با ترکش‌‌های توی بدنش رفیق می‌‌شد. مثلا از فرط تنهایی برای آنها قصه‌‌های اولین روزهای فوتبالش را تعریف می‌‌کرد که وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود، اصغر گفته بود «برویم نازی‌‌آباد فوتبال بازی کنیم، هوایت عوض شود؟» رفته بودند بازی 8 به 8 در دروازه‌‌غار. آنجا مثل آب خوردن سه، چهار گل زده بود و همین امیر اردشیرخان -ژنرال فوتبال شما- که آن موقع در شاهین بازی می‌‌کرد، گفته بود مرحبا داش‌‌کریم.

گفته بود «بیا تمرین شاهین، پسر». اما او برگشته بود جبهه‌ که آنجا چیزی گم کرده بود. سه ماه بعد هم که دوباره از جبهه زده بود مرخصی، دوباره اصغر به زور دستش را گرفته بود و برده بود نازی‌‌آباد. آنجا بعد از بازی بهت‌‌آورش، امیر اردشیر ازش پرسیده بود «تو كدوم تيم بازي مي‌‌كني داش‌‌ کریم؟» و او گفته بود «هیچ تيمي». قلعه‌‌نویی پاپی‌‌اش شده بود با گیر سه پیچه که «فردا بیا ميدان امام حسين، ببرمت نارمك دفتر باشگاه شاهين.»

فردا کریم دیده بود نه لباس دارد نه كفش، چه شکلی آخر برود تمرین؟ پس سر قرار نرفته بود. دو روز بعد باز اميراردشیر و رفیقش آمده بودند دنبالش که «چرا سر تمرين شاهين نيامدي باوفا؟» کریم گفته بود والله «کا» از خدا پنهون نیست از شما دیگر چه آشکار که من نه لباس داشتم، نه پول كرايه ماشین تا امام حسین. اردشیر و رفیقش این بار او را سوار پيكان فکستنی‌‌خود كرده، یکدست لباس هم قرض کرده بودند و یکراست رانده بودند سر تمرین باشگاه شاهين که عمو محراب و عمو نصی مربيانش بودند.

هوا داشت تاريك می‌‌شد كه قلعه‌‌نويي به عمو نصی گفته بود «اين بچه‌جنوب خيلي خوبه عمو، چرا نگذاشتين بازي كنه‌؟» عمو نصی گفته بود مگر او بازي هم بلده؟ قلعه‌‌نویی گفته بود «خيلي خوبه عمو. محشره. پرش‌‌ها و شوت‌‌هاشو ببین». امیر توپ را برداشته بود رفته بود از گوشه زمين سانتر کرده بود و داش کریم درجا روي دست دروازه‌‌بان و دفاع، به هوا بلند شده و توپ را گل کرده بود، عین بستنی. نصی یخ‌‌فروش پرسیده بود «تو تا حالا كدوم گوری بودي و كجاي كره زمين زندگي مي‌‌کردي عمو؟

تو چطوري اينقدر به هوا بلند مي‌‌شي و سر مي‌‌زني عمو؟» و این آغاز سلطنت هوایی یک رزمنده 16 ساله در زمین فوتبال بود که اگر صاحاب داشت و بخت و اقبال داشت و خودش هم مثل امیر در پی پول بود، حالا برای خودش امپراتوری داشت و دیگر اینقدر تنها نمی‌‌ماند که لب مرگ هیچکی نباشد که یک لیوان آب بدهد دستش و پول دوا و درمان و خرت و پرت‌‌هایش را عمو اکبر بدهد. مردی که رویاهایش به تمامی در زمین فوتبال سوخت.

پنج: با امیر که سری به تمرین شاهین زده بودند، عمو محراب و عمو نصی قرارداد سه‌ساله با شاهین را گذاشته بودند جلوی دستش و کریم که 3 هزار تومان پیش‌‌پرداخت جرینگی را دیده بود که عمرا به خواب هم نمی‌‌دید، نفهمیده بود کی آن امضای تخم‌‌مرغی را زده بود روی برگه، فقط به عشق اینکه خودش را هول‌‌هولکی برساند به مغازه طلافروشی میدان انقلاب و آن گردنبند الله را که یک عمر پشت قفسه دیده بود و حسرتش را خورده بود، برای مادرش بخرد و دیگر از فرط شادمانی در پیراهنش نگنجد.

وقتی عمونصی 3 هزار تومان را شمرده بود و داده بود دستش، کریم از ته خیابان هلال‌‌احمر دویده بود تا خیابان دماوند و بعد با اتوبوس دوطبقه رفته بود میدان انقلاب و گردنبند را که خریده بود، عین یک موجود هزارپا دویده بود سمت خانه که فقط برسد خانه و آن مدالیوم را از سینه مادر بیاویزد و آرزوهایش دیگر تمام شود برود پی کارش. چه کسی باور می‌‌کند که کریم عرب از پل فردیس تا فلکه سوم را عین دوندگان ماراتن المپیک با نفسی چاق دویده بود و سگ‌‌ها دنبالش کرده بودند اما وقتی الله را از گردن مادر آویخته بود انگار دیگر به تمام آرزوهایش رسیده بود. آخیش گفته بود و دراز به دراز افتاده بود. انگار که کودکان در ایران با خرید یک مدالیوم برای مادرشان برای همیشه از رسالت و آرزو تهی می‌‌شوند.

شش: عمو محراب مربی بامعرفت شاهین که خودش هم بچه جنوب بود، در اولین بازی -با بانک‌‌ملی- کریم را 20 دقیقه مانده به سوت پایان، به کناری کشید و در گوشش گفت «آماده شو و برو زمین ولک». ناصر ابراهیمی آن روز داشت بازیکنان مستعد را دید می‌‌زد برای تیم ملی. کریم را ‌دیده بود که با آن قامت رعنایش در 20 دقیقه دو گل زده و یک پاس پشت‌‌پا داده و دو تا پاس با ضربه سر انداخته و عین آبودانی‌‌ها دریبل کرده ملت را… اسمش را یادداشت کرده بود و فردا ابرار ورزشی در لیست دعوت‌شدگان تیم ملی، اسم ‌کریم باوی را هم نوشته بود. کریم اما آن روز از ترسش در خانه قایم شد.

مگر می‌‌شود آدم ‌از تیم ملی بترسد؟ او اما از تیم ملی نمی‌ترسید. از نداشتن کفش می‌‌ترسید. خدا حسین کازرانی را نگه دارد که او هم بچه جنوب بود و وقتی دیده بود کفش‌‌های کریم پاره‌‌پوره است، یک جفت کفش استوک‌‌دار نیمدار قبر بچه یادگاری داده بود به‌‌ش و دیگر کریم عرب نترسیده بود از اردوی تیم ملی. کفشی که چند نمره به پای کریم بزرگ بود و تویش کارتن چپانده بود تا لق نزند. کمی بعد در مسابقات آسیایی وقتی شرکت اسپانسر بازی‌‌ها به هر تیم دو جفت کفش هدیه داد، دهداری یکی‌‌اش را داد به کریم و یکی هم به سیدمهدی ابطحی که هنوز به خاطر لیسیدن یک بستنی دوقلو، از بهشت رانده نشده بود.

اگر می‌خواهید بدانید اولین نفر که کریم در تیم ملی زودتر از همه باهاش ایاق شد کی بود، بگذارید بگویم یک سینه‌‌سوخته دیگر. آبای سیروس. قایقران مرداب انزلی‌ که صادق‌‌ترین ستاره تیم ملی بود و وقتی داستان استعفای 14 ملی‌پوش از تیم ملی پیش آمد، خودش توی تعارف بچه‌‌های گُرگ تهران ماند و متن را امضا کرد اما به باوی گفت «بچه! تو سنّت کم است. با این کار خودت را نابود می‌‌کنی‌‌ها.» سیروس نگذاشت کریم و نامجومطلق برگه استعفا را امضا کنند؛ گیرم یاغی‌‌ها سر همین ناهمراهی بود که به کریم لقب جاسوس دهداری را برچسب زدند و البته سال‌‌ها بعد که آب‌‌ها از آسیاب افتاد، ازش حلالیت گرفتند.

هفت: حالا مردی که ضربات سرش عین ‌‌آرپی‌‌جی بود، چنان درخشیده بود که هر دو تیم پرسپولیس و استقلال طالب و پاپی‌‌اش بودند. امیر اردشیر قلعه‌‌نویی اصرار داشت که الا و بلا باید بیایی استقلال. حتی چند باری هم بردش پیش منصورخان. در یک رستوران باهم قرار و مدار گذاشتند و پورحیدری گفت که «نترس، 10‌هزار تومان هم پیش‌‌قرارداد می‌‌دیم به‌‌ت». کریم هوای خرید یک گردنبند طلای دیگر برای مادر از طلافروشی میدان انقلاب جلوی چشمش رژه رفته بود و داشت پای برگه را امضا می‌‌کرد که نمی‌‌دانم چرا دلش عین سیر و سرکه جوشید‌ و گواه بدی داده بود و با هزار شرمندگی گفته بود چند ساعت وقت بدهید فکر کنم که همان بعدازظهرش هم مجتبی و سیروس رای‌‌اش را زده بودند.

سیروس گفته بود کریم شاید من هم فصل آینده بیایم پرسپولیس و کریم فکر کرده بود وای آنجا چه رفاقتی بکنند باهم سه‌‌ چهارتایی. کریم‌‌آقا رفت پرسپولیس و سلطان فقط به رعیتش امر کرد «توپ‌‌ها را رو هوا بریزین واسه کریم، فرشاد هم اون جلوملوها بپلکد تا توپ‌‌های برگشتی از کریم را گل کند. والسلام نامه تمام». اینجا دیگر از 10 هزارتومان آبی‌‌ها خبری نبود و عقده گردنبند شمش در دل کریم ماند چون سلطان گفته بود «حرف پول مول نزنید. من اگر به کریم پول بدم دیگه سر تمرین نمی‌‌یاد.» عین دیکتاتورهای جهان ‌‌سومی گفته بود «گشنه‌‌اش نگه دارید تا عشقش را ول نکند‌!»

کمی بعد داستانی سوررئال برای کریم اتفاق افتاد. رفته‌‌رفته شیخ‌‌های قطر هم بازی کریم را پسند کردند و برایش پیغوم پسغوم فرستادند که تو بیای پول می‌‌ریزیم به پات. اما از طالع بد کریم، هیچ وقت کار آن ویزای لعنتی جور نشد. یک بار به سرش زد که از طریق دریا با لنج فرار کند. قرارهای مخفی‌‌اش را تلفنی با مسئول تیم نادی‌‌العرب گذاشت. رفت بوشهر تا از آنجا شبانه با قایق بگریزد اما وسط دریا لو رفت و ریختند خفگیرش کردند.

خدایا اکنون به کدام مدیر باشگاه می‌توان گفت که کریم را وسط دریا زدند چون می‌خواست برود در کشور عربی فوتبال بازی کند. اما وسط دریا او یک خوش‌طالعی هم آورد. وقتی به دست‌‌هاش دستبند زده و به ایران برمی‌‌گرداندند، خدا مهرش را انداخت در دل همان ماموری که دستگیرش کرده بود. وقتی کریم با صدای نازکش گفت ولک منو کجا می‌‌بر‌ی؟ شناختش و در حقش مهربانی‌‌ها کرد. کریم دست بسته را برد در خانه خودش و از او پذیرایی‌‌ها کرد. فوتبال سوررئال همین است دیگر.

هشت: حالا من اگر بگویم ستاره‌‌ای که دیروز در تنهایی و انزوا جان داد و با خود آرزوهای بسیاری را به گور برد، شما حزین نباشید. شاید باعث سبکی اندوه شود اگر بگویم او تنها چیزی که از تمام چند سال حضورش در جبهه سابقه جبهه و سال‌ها درخشش در تیم ملی‌‌ نصیبش شد، فقط یکدانه یخچال بود که گیرش آمد. با یک کفش که دهداری داد و یک گردنبند برای مادر که لذتش تا روز مرگ از زیر کامش نرفت. حالا آرزو کنید خدا به امیر اردشیرخان و استاد پروین، مال و مکنت بدهد. چرا باید به کریم می‌‌داد؟ لذت همان گردنبند طلایی که با اولین قراردادش برای مادر خرید از تمام لذایذ سلطان و ژنرال، مقدس‌‌تر بود. حالا وقتی در سوگ گل‌‌های سرخ جوان می‌‌نشینید، یادتان باشد که یک گل پژمرده آلاله هم با حسرت تمام از دست رفت که بزرگترین قبر دنیا هم نمی‌‌تواند زیر سنگینی آرزوهایش تاب بیاورد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.