روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان… من از مُرده و جنازه و روح و این مباحث و داستانها میترسم… یعنی میترسمااا… یعنی به این سن و سال هم که رسیدم، نه فیلمهای با این موضوعات رو میتونم ببینم و نه مطلبی در این موارد میتونم بخونم. اگر هم برحسب اتفاق، حرف و حدیث جدیدی در این مورد بشنوم، خوابهای شبانهام تا مدتها میشه کابوس، میره پی کارش.
چند روز پیش، پدر یکی از دوستانم در تصادف رانندگی به رحمت خدا رفت. تا اونجایی که من یادمه، این پدر و پسر هیچوقت رابطه خوبی با هم نداشتند. در واقع با احتساب بلاهایی که این دوست ما بر سر اون خدابیامرز در لحظه لحظه زندگیش میآورد، این تصادف رانندگی و کوچ نابهنگام به آن دنیا، بهنوعی بورس ویژه و تشویقی برایش محسوب میشد. وگرنه به هیچ طریق دیگری حالاحالاها نمیتونست راحتی رو بچشه خدابیامرز.
تجربه ثابت کرده که معمولا اینجور مواقع، بازمانده مذکور، دچار عذاب وجدان میشه و تصمیم به تلافی تمام بدیهایی میگيره که در طول حیات یار سفر کرده، کم نگذاشته بوده. دوست ما هم از این قاعده مستثنا نبود و از همون بهشتزهرا شروع کرد به تلافی تمامی بلاهایی که بر سر پدر آورده بود…همون اول کار، قلمدوش من شد که: «منو ببر بابامو ببینم… منو ببر بابامو ببینم…»
البته من با اون خدابیامرز مشکل خاصی نداشتم، ولی به همون دلایلی که در ابتدا خدمتتون عرض کردم، اصلا رغبتی به زیارت ایشون و ایجاد مزاحمت، در اون حال نبودم:- «نه بابا ولکن…کجا بریم؟»/ «منو ببر بابامو ببینم.»/ «آقا ول کن. باور کن فقط بهخاطر خودت میگم.»/ «منو ببر بابامو ببینم.»/ «باور کن کمکی بهت نمیکنه این موضوع… حالت بدتر میشه…»/ «منو ببر بابامو ببینم»…
از کولم پایین نمیاومد و مثل سوارکاری که به اسبش مهمیز میزنه، من رو به سمت سردخانه غسالخانه راند. هر چی خواستم چشمم به هیچچیز و هیچکس نیفته، موفق نشدم و هر آنچه از سفر آخر انسانها لازم بود ببینم، دیدم و تنها کاری که موفق شدم انجام بدم این بود که سوارکارم رو برگردونم بیرون و خودم دراز به دراز بیفتم.
بگذریم که چگونه این مراسم دفن به پایان رسید و با چه احوالی برگشتم خانه…به دلیل تعداد و تنوع آرامبخشهایی که خوردم، درست نفهمیدم چگونه موفق شدم با همان لباسهام، روی کاناپه جلوی در بخوابم. خوبی این خواب بیموقع این بود که مغزم تمامی صحنههای رویت شده از صبح را با جزئیات و مو به مو، چند بار مرور کرد و تصاویر، با دقت و کیفیت بالا آنالیز شد.
با بدنی عرق کرده از ترس از خواب پریدم. گیج قرصها و کابوسها بودم که از موبایلم دیلینگ دیلینگ صدای پیغام اومد. همینجور که به در و دیوار میخوردم، خودمو به گوشی رسوندم…ظاهرا در یک کانال جدید عضوم کرده بودند و پشت هم پیغام میاومد. چشمام هنوز تار بود و درست نمیدیدم… با یک چشمِ بسته و یک چشمِ تنگ شده، روی صفحه موبایلم دقت کردم…
خب، چیزی که میدیدم نمیتونست واقعیت داشته باشه و دو حالت بیشتر، ممکن نبود. یا هنوز خواب بودم و خواب میدیدم یا من هم تشریف برده بودم اون دنیا…مرحوم مغفور، شادروان تازه درگذشته، یک کانال درست کرده بود و بنده را عضو کرده بود…به تعریف جدیدی از سکته، نائل شدم. تا کاناپه را سینهخیز و زوزهکشان رفتم… هضم حضور در کانال یک تازه سفر کرده برایم تا حدودی سخت بود…
همانطور که داخل وسایلم بهدنبال آرامبخشهام میگشتم، کانال مرحوم باز شد: - «دوستان. عزیزان. این کانال بهیاد پدر عزیزم تاسیس شده و خاطراتش را با هم مرور میکنیم.» راستش رو بخواین خیلی دنبال ناسزایی مناسب گشتم… ولی هرچی به ذهنم میرسید، اقناعم نمیکرد… یک پکیج کامل با مخلفات نیاز داشت… دوباره پیغام اومد:
- «پدر، همیشه به من میگفت به انسانها مهر بورز…» نور به قبرش بباره… ولی تا اونجایی که من یادمه، جملات اون خدابیامرز فقط تو این مایهها بود که: «بِپا ملت تا رو گردنت کلاه نذارن.» قبل از خواب، یه چندتایی نصیحت دیگر هم از زبان ایشون خواندیم و به کیفیت و غنای کابوسهایم اضافه میشد…
خدا همه اسیران خاک رو رحمت کنه… صبح با «صبح بخیرِ» یار سفر کرده بیدار شدم و تا ظهر متوجه شدم که کانال تازهتاسیس، بسیار پرکار هم تشریف دارند… خبرهای روز، نصیحت به مقدار مکفی، قیمت دلار و سکه، یادی از گذشته و خاطرات، وضعیت سیاست داخلی، یکی در میون هم باید فاتحه بفرستیم…

