روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | گفت صورتم را میبینی؟ توی دریا سوخت. دیگر درست نشد. هشت روز روی آب بودیم. موتور قایق از کار افتاد. من بودم و رفیقم و سی چهل تا گوسفند. ماندیم وسط دریا. آب تمام شد، باران بارید. قایق پر شده بود از آب. خودمان و گوسفندها از همان آب میخوردیم. غذا نداشتیم.
بعد از چند روز گوسفندها شروع کردند به خوردن ما. از خواب میپریدیم میدیدیم یک گوشمان در دهان این یکی است و انگشتهایمان در دهان آن یکی. چندتاییشان از گرسنگی تلف شدند. خودمان هم داشتیم با گوسفندها میرفتیم. چاقو شکسته بود و ما مانده بودیم و یک پیچ گوشتی. با نوک پیچ گوشتی شکم یکیشان را پاره کردیم و جگرش را به دندان کشیدیم.
روز هشتم، بیحال و بیجان افتاده بودیم کف قایق که یک کشتی به قایقمان خورد. هندیها ما و گوسفندها را بالا کشیدند و به خشکی رساندند. چند روزی توی بیمارستان بودیم. گوسفندهای زنده زودتر از ما جان گرفتند. قایق را تعمیر کردیم. گفتند برگردید کشورتان. دوباره افتادیم وسط موج و طوفان.
بعد از سیزده روز به خانه برگشتیم. همه مطمئن بودند دریا جانمان را گرفته. جزیره را از دور دیدم. مادرم ایستاده بود توی اسکله و زل زده بود به آب. روزها بود که آنجا میایستاد و انتظار میکشید. بالاخره برگشتم. بعد از آن اتفاق دیگر از چیزی نترسیدم.
ماجرا را جوری تعریف کرد که انگار اتفاقی معمولی است که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. قایقِ بیموتور را وسط دریا تصور کردم که روزها بیهدف روی آب میچرخیده و آفتاب داغ جنوب پوستشان را آتش میزده و گوسفندهای گرسنه یکصدا بع بع میکردهاند. کسی که این چیزها را از سر گذرانده، دیگر از چه ممکن است بترسد؟

