روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا نمیدونم شما به «چشم شور» اعتقاد دارین یا نه… راستش رو بخواین من دارم. دلیل هم دارم. سالها قبل، دوستی داشتم که انرژی عجیبی داشت. نمیشه گفت چشمش شور بود. کار دیگه از شوری گذشته بود. دریاچه نمک بود. مثال هم فراوان داشت. مثلا اگر جایی چراغانی کرده بودند، کافی بود با همون تکزبونی حرف زدنش، دهن باز کنه که «عجب نورانی کردن اینجارو».
در کسری از ثانیه، سیمها اتصالی میکردن و چراغها منفجر میشدن. یا مثلا اگر ماشین آخرین مدلی از کنارش رد میشد، به محض اینکه میگفت «اوووف… ماشینوووو…»، اون «و»های آخر تموم نشده، ماشینه تو جوب بود و راننده هم با سروکله خونی، تو سرش میزد و غافل از اینکه موضوع از کجا آب میخوره، به آسفالت و درخت و جوب و چراغ راهنمایی ناسزا میگفت…
یادمه همون سالها که هنوز جرات داشتم و با این موجود رفاقت میکردم، یه روز تو خیابون همدیگه رو دیدیم. گفت فلانی خوشتیپ شدیااا… اگر اشتباه نکنم، ده روزی افتادم بیمارستان. البته چون تب شدیدی کرده بودم، دقیق یادم نمیاد، ولی دیگرانی که بالای سرم بودند، میگن که تو این مدت فقط این دوستم رو نفرین میکردم.
این موضوع اینقدر مشکلدار شده بود که دیگه خودش به فکر راه چارهای افتاده بود. نمیدونم از کی شنیده بود، ولی بهش گفته بودن که اگر موقع حرف زدن، دستت به یه «شاخ فلزی» باشه، قدرت منفی جملاتت از بین میره. حالا بهخاطر تلقین بوده یا هر چیزی، ظاهرا که جواب داده بود. یه شاخ فلزی، اندازه یک کلید، گیر آورده بود و همیشه تو جیبش بود.
هر وقت میخواست چیزی بگه، دستش رو میکرد تو جیبش و شاخش رو میگرفت. دیگه وقتی میدیدیمش یا از چیزی میخواستیم تعریف کنیم اول با ایشون چک میکردیم که فلانی، دستت به شاخِته؟… ایشون رو اول دست به شاخ میکردیم و بعد حرف میزدیم. الغرض… یه حسی بهم میگه این موجود، که خدا رو صد هزار مرتبه شکر، سالهاست ازش خبری ندارم و اصلا هم دوست ندارم خبری داشته باشم، چند وقت پیش دستش به شاخش نبوده و از دهنش دررفته که «چه خوشی میگذره…» و کائنات هم بدون توجه به استانداردِ خوش گذشتن در جهان، کشور ما رو با خودش مقایسه کرده و اینجوری شده که میبینین…
شاید هم مثلا موقع بازی جامجهانی گفته عجب تیمی… حتما صعود میکنه و بعد اینجوری شد که دیدین…و شاید هم یه روزی مهمون یکی از رفقاش بوده به صرف ناهار در دانشگاه، گفته چقدر خوشمزهاس که یهو دانشجوهاش مسموم شدن… نمیدونمها… فقط میگم شاید. در هر حال. دوست خیلی قدیمی من. هر جا که هستی… خدا بگم چی کارت کنه… جدا، خواهشا، لطفا، حتما دستت به شاخِت باشه. لنگ خبر خوبیم.

