روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | فکر کنید یک جوان 21ساله که دو سال و نیم است از فرنگ به کشور بازگشته و تفریحاتش چرخیدن با اتومبیل در لالهزار و مراکز تفریحی تهران به صورت ناشناس و مراوده با زنان جوان متجدد آن دوران بوده و هیچکس در دربار حتی پدرش اطمینانی به آمادگی او برای سلطنت نداشتند ناگهان در چرخش روزگار خود را بر تخت مرمر ببیند.
محمدرضا در 13سالگی بعد از یک سفر طولانی از مسیر بندرانزلی و باکو و مسکو و لهستان و آلمان، راهی سوئیس شده بود و 5 سال در دبیرستان گرانقیمتی در لوزان پانسیون شد و به تحصیل پرداخت. علی اصغر نفیسی از طرف دربار همراه او بود و با سختگیریهایش نفس محمدرضا را بند آورده بود. یک خدمتکار انگلیسی هم به نام پرون داشت. دیپلم نگرفته به تهران برگشت هرچند در سوابق تحصیلیاش از او به عنوان دانشآموزی خوب یاد شده بود.
دیپلمش را در تهران میگیرد و دانشجوی مدرسه نظام میشود. تلاشش در متقاعد ساختن رضاشاه برای ازدواج با دختر احمدشاه به جایی نمیرسد و پدرش به سختی مخالفت میکند. همانطور که دیگر جرات یادکردن از عشق دوران نوجوانیاش یعنی دختر کینه جوی تیمورتاش را هم نمیکند. 19ساله است که پدرش دست بالا میکند و او با فوزیه دختر ملک فاروق پادشاه مصر ازدواج میکند تا کمی از سربههوایی و تفریحات مجردیاش فاصله بگیرد که خب نمیگیرد.
در سال 1319 بچهدار میشود و در همان وقت زندگیاش با فوزیه وارد بحران میشود. در این حال و هوا بوده که ناگهان در یورش متفقین به ایران، با ابتکار محمدعلی فروغی که معتمد انگلیسیها بود محمدرضا به سلطنت میرسد. به روایتی 2 دولت اشغالگر در آغاز، استقرار رژیم جمهوری را در ایران خواستار بودند و دولت انگلیس در نظر داشت عبدالحمید میرزا قاجار (فرزند محمدحسن میرزا قاجار) را که در نیروی دریایی انگلیس خدمت میکرد و به زبان فارسی تسلط داشت، به سلطنت ایران برگزیند.
از آن طرف روسها درباره علیرضا برادر کوچکتر خانواده پهلوی درحال رایزنی بودند اما در نهایت فروغی ماجرا را جمع کرد و محمدرضا که تازه داشت با پدر شدن خود در اوج جوانی و منازعات زناشوییاش با فوزیه کنار میآمد، ناگهان خودش را پادشاه ایران دید! و خب شما میتوانید میزان تزلزل او را در آغاز سلطنتش حدس بزنید. او شانس آورد که متفقین تا انتهای جنگ در تهران بودند و سالهای اولیه حکومت او را از گزند ناراضیها حفظ کردند.
در این میان رضاخان هم پس از کلی این دست و آن دست کردن مجبور شد بیست و پنجم شهریور ماه 1320 بالاخره تهران را ترک کند و برود به سمت اصفهان و بعد با فشار انگلیسیها که به شدت از او ناراضی بودند به سمت بندرعباس برود و کشتی سوار شود به سمت بمبئی. آنجا هم گفتند اشتباه شده و باید بروید جزایر موریس که نزدیک ماداگاسکار در قلب آفریقاست. فریدون جم شوهر شمس که همراه رضاخان بود باور نمیکرد و هراسان میپرسید میخواهید ما را بفرستید وسط شیرها و سوسمارها؟
رضاخان رفت سن موریس… اقامت رضاخان در جزیره موریس 7ماه به طول انجامید. در این مدت، شمس پهلوی که همراه با پدر، از تهران به اصفهان و بندرعباس رفته بود، حدود 4 ماه در کنار او زندگی کرد تا اینکه در اسفند همان سال همراه با چند نفر دیگر رهسپار تهران شدند و خودش ماند و با آشپزهای محلی و دل دردهای متناوب و بادهای سمی و گرم استوایی سروکله میزد و لاغر و لاغرتر میشد. تلاشهایش برای راضی کردن مقامات انگلیسی که او را به کانادا یا حداقل آمریکای جنوبی منتقل کنند فایدهای نداشت.
معمولا رضاشاه به عنوان شخصیتی خوددار و درونگرا شناخته شده بود، در نامههای عمومی و خصوصی که از او برجا مانده است، از تبعید به سختی شکایت میکند. به فرماندار موریس نوشت «وضع ما به صورت بدترین عذابی درآمده که ممکن است برای یک خانواده پیش آید»، در نامهای به تاجالملوک گفت که زندگیاش «حکم جان کندن» پیدا کرده است. بالاخره اجازه گرفت همراه پسر کوچکش علیرضا برود بندر دوربان درآفریقای جنوبی.
آفریقای جنوبی آن دوران مستعمره انگلیسیها بود. آن هم مثل یک مسافر معمولی و با یک کشتی باری نظامی. از بندر تاکسی گرفت و رفت یک خانه ویلایی کوچک که مسئولین انگلیسی با بیمیلی برایش اجاره کرده بودند و بعد رفت ژوهانسبورگ و در یک هتل چند وقتی زندگی نسبتا مجلل را تجربه کرد و در سومین سال زندگی در تبعید در حالیکه همچنان دلدردهای مزمن خود را به گردن آشپزها میانداخت و از دکتر رفتن ابا میکرد، در مرداد ۱۳۲۳ در ژوهانسبورگ گذشت. در 71 سالگی.

