روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| یک روز صبح‌زود از خواب بیدار شدی، بعد از شستن صورت، چشمت به چهره پف‌کرده کم‌خواب توی آینه افتاده، کنار تخت بچه‌ات نشستی، دستی بر سرش کشیده و او را با لحنی بچگانه بیدار کردی، روی نان تازه گرم کرده کره مالیدی، ناهار بچه را توی ظرف گذاشتی و قمقمه‌اش را پر کردی.

بارها از او خواستی صبحانه‌اش را کامل بخورد و زیپ کاپشنش را بالا بکشد و قبل از خوردن خوراکی دست‌هایش را بشوید. از او پرسیدی کتاب ریاضی و دفتر شطرنجی و کاردستی‌اش را برداشته یا نه. بچه را راهی مدرسه کردی و سرت گرمِ باقی کارهای روزانه شده و فکر کردی زندگی همین خواهد بود. شاید به برنامه فردا، به وقت دکتر هفته بعد یا به تمام شدن تخم‌مرغ و سیب فکر کرده باشی.

همان روز بچه‌ات می‌میرد. نه این‌که مدت‌ها بیمار بوده و بعد بمیرد؛ بچه‌ات کشته می‌شود و صبح روز بعد همه‌چیز را از دست داده‌ای. دیگر اویی که در آینه می‌بینی خودت نیستی و دیگر هرگز آن جملات تکراریِ باشکوهِ هر روزه را به زبان نخواهی آورد و دیگر گردن بچه‌ات را زیر شال گرم مخفی نخواهی کرد و کلاهش را تا روی پیشانی پایین نخواهی کشید و منتظر بازگشتش از مدرسه نخواهی بود. فقط یک روز فاصله هست بین یک زندگی عادی و فردایی که در آن بچه‌ات هرگز به خانه برنمی‌گردد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.