روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| بچه داشت کتاب میخواند. داستان دانه کوچکی بود که دل از جعبه دنج و تاریکش نمیکند و عاشق بودن در آن خانه همیشگی بود. از بودن در آن کنج امن و راحت لذت میبرد و نیازی به خارج شدن نمیدید. روزی باغبان سراغش میآید و با وعده «نگران نباش! به من اعتماد کن! همه چیز خوب پیش خواهد رفت» او را با خود میبرد. دانه به هوا مشت و لگد میزند و میگوید نمیخواهد از خانهاش دور شود.
زور باغبان بیشتر است و او را با خود میبرد و توی چالهای گِلی میاندازد. دانه همچنان که خاک روی سر و صورتش میریخته فریاد میزند و احتمالا فحشهای دانهای میدهد. باغبان باز با همان خوشروییِ لج درار تکرار میکند: «به من اعتماد کن. به من اعتماد کن.» چند وقتی میگذرد. بهار میشود. دانه کوچک حس میکند بدنش در حال تغییر و تکان خوردن است. شروع میکند به قد کشیدن و بالا رفتن. گور را خراب میکند و صورتِ نوجوانِ از بچگی درآمدهاش از خاک بیرون میآید و هر روز قد میکشد.
بلندتر. قویتر. سبزتر از دیروز. دانه کوچک سابق بالاخره تبدیل میشود به درخت. یکی از همان درختهای محکم و خوش قیافهای که اعتبار شهر و حیاط و باغاند. داستان همین جا تمام میشود و دیگر نمیفهمیم آیا باغبان یکبار دیگر آمده، لبخند زده و با شیطنتی لج درار گفته «دیدی گفتم به من اعتماد کن؟» یا نه.
که حتماً گفته و درخت حتماً نگاهی به شاخه و برگهای سبزش انداخته و با مخلوطی از حس رضایت و غرور و شکرگزاری جواب داده: «خوب شد از آن جعبه تنگ و تاریک بیرونم آوردی.» خیلی وقتها دلبسته جعبههای دنج و کم نور و احتمالاً راحتمان میشویم و فکر میکنیم نیازی به پا بیرون گذاشتن از آن کنج دنج امن نداریم. حواسمان نیست که خیلی وقت است در آن زاویه مطلوب همیشگی، نوری به صورتمان نتابیده. بادی تنمان را نلرزانده. صدایی تازه توجهمان را به خود جلب نکرده.
حواسمان نیست که خیلی وقتها آن کنجهای دنج و امن، باتلاقمان هستند. خرد خرد پایینمان میکشند و محومان میکنند از جهان آزاد واقعی. بد نیست گاهی به آن باغبانهای خوشروی لج درار اعتماد کنیم. اجازه دهیم رویمان خاک بریزند. شاید دوباره جوانه زدیم. کسی چه میداند، شاید ما هم درخت شدیم.

