روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| زنی که 12‌کیلومتر راه رفته بود تا رهبر شورشیان اوگاندا را ببیند. 12‌کیلومتر البته در زندگی بتی خیلی زیاد نبود. در کودکی برای رفتن به مدرسه، ناچار بود روزانه 6‌کیلومتر راه برود. همان روزها که در روز یک وعده غذا بیشتر سهمش نبود. حالا اما قرار بود با چه کسی دیدار کند؟ رهبر گروهی یاغی که بیش از 100‌هزار نفر را کشته بودند،‌ 30‌هزار کودک را دزدیده بودند و زندگی حدود یک‌میلیون نفر را به آوارگی کشانده بودند.

بتی بیگامبی چرا می‌خواست با این گروه حرف بزند؟ چطور نترسیده بود؟ و چطور جانش را کف دستش گذاشته بود؟ غم‌انگیز این است که بدانید رهبر شورشیان حتی حاضر نبود او را ببیند. چرا؟ پیغام فرستاده بود شأنش بالاتر از این حرف‌هاست که با یک زن گفت‌وگو کند! کاری نداریم که بتی چطور بالاخره توانست با رهبر شورشیان دیدار کند. از این ملاقات که بگذریم، بتی اصلا چطور توانسته بود با این گروه اشرار حرف بزند؟

آدام گرانت در کتاب «دوباره فکر کن» (ترجمه محدثه احمدی، نشر خزه) می‌گوید از بتی بیگامبی همین سوال را پرسیده بود. جالب است كه بتی پاسخی بسیار ساده داده بود. گفته بود موفقیتش نه به‌خاطر چرب‌زبانی بود، نه تملق، نه وارونه جلوه دادن حقیقت و نه دروغ. او با رهبر اشرار اوگاندا دیدار کرده بود و بعد هم به سلامت به خانه برگشته بود. چطور؟

بتی گفته بود: «خیلی‌ها سعی می‌کنن خوب حرف بزنن، خیلی‌ها سعی می‌کنن خوب مجاب کنن، بعضی‌ها دوست دارن دیگران رو قانع کنن و یه عده هم دنبال توجیه هستن اما من فقط یه کار کردم. سعی کردم حرف‌شون رو خوب گوش کنم. فقط همین!» گرانت در این کتاب بارها سراغ این پرسش می‌رود که چرا به بن‌بست می‌افتیم؟ چرا گیر می‌کنیم؟

و چرا حاضر نیستیم از دریچه‌ای دیگر به دنیا نگاه کنیم؟ چرا به نظرات‌مان می‌چسبیم؟ و چرا گمان می‌کنیم هرآنچه فکر می‌کنیم، درست‌ترین حقیقت روی زمین است؟‍! چون واقعیت این است که دو گام بعدی دقیقا سرازیری سقوط خواهد بود. اول اینکه خودمان را حقیقت محض می‌پنداریم، دوم اینکه می‌خواهیم دیگران را قانع کنیم مثل ما فکر کنند و در گام سوم اگر از دست‌مان بربیاید آن‌ها را وادار می‌کنیم مثل ما فکر کنند. آدام گرانت این موضوع را از مناظر مختلف بررسی می‌کند.

اول اینکه چطور آدم‌ها به‌خاطر چسبیدن به نظرات خود، فرصت‌ها را می‌سوزانند و دوم اینکه چرا اصولاً فکر نمی‌کنند اگر شرایط زیستی آن‌ها طور دیگری بود، امکان داشت به شیوه دیگری فکر کنند. او سراغ اسکیموها می‌رود، بومیان آفریقا، ساحل‌نشینان رودخانه‌های مطرود، چوپان‌هایی در مزارع دورافتاده، در پیچ و خم راه‌های کوهستانی صعب.

اگر در چنین شرایطی بودیم و در چنین اوضاعی به دنیا آمده بودیم، چطور فکر می‌کردیم؟ طبیعتا طور دیگری بودیم و آدم دیگری. او در واقع بر این باور است آدم‌هایی که به نظرات‌شان می‌چسبند، زیست دیگران را انکار می‌کنند. به تعبیر دیگر آن‌ها نه تنها باور دارند بر حق هستند بلکه گمان می‌کنند هر کسی هر کجای دیگر جهان به دنیا آمده، اقبال آن‌ها را نداشته است.

گویی که خداوند آدم‌هایی در مناطق دیگر جغرافیا را صرفا به‌عنوان زائده‌ای برای وجود آن‌ها آفریده است! به این ترتیب است که به‌تدریج جهان حالتی دکوراتیک پیدا می‌کند فقط برای حضور یک «من»؛ خودم! مابقی نه‌تنها اشتباه فکر می‌کنند بلکه چه‌بسا بهتر بود نباشند! پروژه حذف دیگری در واقع از همینجا شکل می‌گیرد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.