روزنامه هفت صبح، سارا غضنفری| رفاقت برای ما که پای سینمای مسعود کیمیایی دهه هفتاد بزرگ شدیم معنای دیگری دارد. ما در صف ایستادگانِ فیلم‌های ضیافت، سلطان، مرسدس و اعتراض بودیم که خنجر از پشت رفیق یا جان دادن برای رفیق را در این فیلم‌ها دیدیم و رفاقت برای‌مان معنا و مفهوم دیگری دارد. خاصه نگارنده متن که معتقد است رگ برای رفیق باید وسط بگذاری و امکان ندارد در کشاکش زندگی، رفیقِ واقعی یک باره بیاید خنجر را درست پشتت جوری میزان کند که پای زندگی‌ات تا ابد بلنگد.

رفیق واقعی، قصه و حرفش جداست. اصلا همان داستان همیشگی که تو پدر و مادر و خواهر و برادر را که خودت انتخاب نکرده‌ای اما رفیق را خودت پیدا می‌کنی که دقیق شکل و هم‌قد و قواره هم باشید و حتی اگر هم‌خون هم نباشید از هم‌خون‌تان بیشتر شما را بشناسد جوری که مثلا اگر یکهو پلک چشم‌ راست‌تان پرید، رفیق‌تان بداند کدام حرف در کدام جمع یک باره آزرده خاطرتان کرده است. حالا از این دست رفاقت‌ها در ادبیات و شعرا و سینما کم نداریم. کم ندیدیم.

نامه‌های فروغ و احمدرضا احمدی را بخوانید. از این رفاقت‌ها که همدیگر را بلدند. اما در نظر من بی‌نظیرترین رفاقت را مرتضی کیوان برای دوستانش داشت. چندی پیش در یادداشتی در همین صفحه به این موضوع اشاره کردم که کیوان برای من اوج رفاقت است. کسی که بعد از گذشت بیش از نیم‌قرن از مرگش یا بهتر بگوییم قتلش، دوستانش در تب و تاب دوری او می‌سوختند. در پادکست ری‌را که مربوط به ادبیات است، شخصیت کیوان برای دوستانش را به خوبی شرح داده است و هروقت این اپیزود را گوش می‌دهم چشم‌هایم را می‌بندم و به این شکل رفاقت عجیبش غبطه می‌خورم.

فکر کنید این مرد با وسواس و بادقت تمام اشعار و نوشته‌های دوستانش که شامل شاملو، ابتهاج،کسرایی،دریابندری و مسکوب …بود را می‌خواند و از روی نوشته‌هایشان نت‌برداری کرده و ایراد و اشکالات را به ایشان متذکر می‌شد. یعنی خود حلقه دوستانش هم می‌گفتند کیوان خواننده، منتقد و ایده‌پرداز خوبی بود. ایرج افشار، پژوهشگر مشهور تاریخ و ادبیات ایران، ببینید چگونه با ابتهاج آشنا شده است. به نقل از مضمون شخصی خودش که در وبلاگ حاصل اوقات خواندم.( نخستین شعری که از سایه دیدم از دست کیوان به دستم رسید.

رسم کیوان بر این بود که از شعرهای خوب نسخه ماشینی تهیه می‌کرد و به دوستان ارمغان می‌برد. کیوان چون رئیس دفتر معاون وزارت راه بود و ماشین‌نویس در اختیار داشت می‌توانست بدین طریقه دوستان خود را از نوشته‌ها و سروده‌های خوب نشرناشده آگاه سازد. هفته‌ای نبود که از این گونه یادگارها بی‌نصیب باشم. بسیاری از اشعار سایه را اینگونه دیدم و خواندم. به کوه و بیابان هم که می‌رفتیم کیوان شعرهایی از همین رسته تازه رسیده را می‌خواند.

گویی وظیفه راوی‌گری آنها را دارد. در حالی که محجوب با آن حافظه بی‌مانند می‌توانست ابیات برگزیده آن قبیله را به خاطر بسپارد…) و آن قبیله چه کسانی بودند؟ نیما، ابتهاج، شاملو، کسرایی،نادرپور و اسامی مشهور دیگر. یا در نقل قول دیگری از شاهرخ مسکوب، نویسنده ایرانی که حتی چنان رفاقت را در حق کیوان تمام کرد که کتابی برای او چاپ نمود. مسکوب در این کتاب نقل قولی از نجف دریابندری درباره مرتضی کیوان می‌آورد:« کیوان عاشق دوستی بوده … البته دوستی با تمام معانی‌اش. درست هم گفته نجف. کیوان واقعاً در دوستی تمام بوده و بی‌اون که شما تقاضا بکنین بهتون خدمت می‌کرده.»

مرتضی کیوان، شاعر، منتقد ادبی، روزنامه‌نگار با افکار چپ و توده بود که سال 1333 در زندان قصر تیرباران شد. یعنی در 33 سالگی. اما می‌خواهم به شما بگویم این مرد، چنان رفاقت را بلد بود که با 33 سال زندگی چنین در افکار دوستانش تاثیر گذاشت که شاملو و ابتهاج هر دوبرایش شعر سرودند. مسکوب کتاب چاپ کرد. و همه متفق‌القول می‌گفتند کیوان راه شاعری و نویسندگی را پیش پای ما باز کرد. به هرحال رفاقت این شکلی است و حتما خوشبخت کسی است که یک رفیق گرمابه و گلستان داشته باشد. از آن رفیق‌ها که برایش شعر بخوانی یا شعرهایت را برایت نگه دارد.

من و نون با یک رفاقت سی و چند ساله همچین شکلی از رفاقت را داریم. از آن مدل‌ها که خواننده می‌خواند،ای رفیق ناخوشی‌ها این خوشی باید بمیره/جز تو همراهی ندارم/ تا شب از من پس بگیره…مخصوصا در این روزها که گرد عجیبی از غم دوره تن‌مان پیچیده، رفاقت نیاز عجیب و غریبی‌ست. مثلا در همین تحریریه خودمان هرروز شاهدم که یک رفیق برای رفیق روزنامه‌نگار دیگرش که شرایط این روزها دربندش کرده، چه غمگین است و به صدای فروغ خواندن رفیقش گوش می‌کند و هی پیاله چشمش پُر و خالی می‌شود به یاد آن روزهای رفته که حتما بازمی‌گردد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.