روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌ زیباترین مثلث موردعلاقه‌‌ام در پرسپولیس دهه پنجاه قدعلم کرد. سه بازيكن 14ساله که در خط‌‌حمله آتشين تيم شاهين شرق کولاک می‌‌کردند و بعد به تیم سرخ‌‌ها پیوستند. سه ستاره‌‌ پاپتی كه همديگر را چشم‌‌بسته در میدان پيدا مي‌‌كردند و براي هم مي‌‌مردند. آن روزها در زمين خاكي نيروي‌‌هوايي، همه مردم از تله‌‌پاتي و صمیمیت سیال آنها مي‌‌گفتند كه شب و روزشان باهم مي‌‌گذشت. هوشنگ بدبيار مي‌‌گفت «زياد طول نمي‌‌كشه اين سه تا، بازيكن فيكس تيم ملي مي‌‌شن، حالا وايستيد نيگا كنيد.»

خط حمله‌‌اي كه رعشه بر اندام حريفان انداخته بود. آرام آرام بازي دلنوازشان چنان سروصدا كرد كه ملت جمع مي‌‌شدند توي پشت‌‌بامِ خانه‌‌هايي كه دور تا دور زمين خاكي را احاطه كرده بود و آتش‌‌بازی سه تفنگدارها را نگاه مي‌‌كردند. در همين پشت‌‌بام‌‌ها هم بود كه ناگهان اتفاق غریبي رخ داد و زندگي سه یار شاهين شرق را به نابودي كشاند. حالا ديگر سه‌‌تفنگدارها نه براي مربي بازی می‌‌کردند و نه تیم. بلکه بعد از هر نمایش ساحرانه‌‌ای، برمي‌‌گشتند با شرم تمام به پنجره يكي از خانه‌‌هاي اطراف ورزشگاه نگاه مي‌‌كردند.

می‌‌دانی پشت آن پنجره لعنتي چه خبر بود؟ آنجا الهه سرگشتگي و عشق نشسته بود. پشت آن پنجره چوبي كه پرده كرپ سفيد داشت و همیشه هم بسته بود، تا گرد و خاك زمين خاكي،‌ كدبانوگري ملكه خانه را زير سوال نبرد. يك پنجره لعنتي حالا شده بود تنها قبله‌گاه سه توپچی رفیق و آنها هر دروازه‌‌اي را به نيت مالک آن پنجره، باز مي‌‌كردند.

هر گاه گلي مي‌‌زدند يا ضربه‌ای ملخی و آكروباتيك، تمام ذهن‌‌شان متوجه يك جفت چشم عسليِ غايب در پشت آن پنجره بود كه آفتابي نمي‌‌شد به اين راحتي. هرگاه شاهين شرق بازي حساسي داشت پشت‌‌بام خانه‌های اطراف پر از جماعتي مي‌‌شد كه بساط سماورشان را پهن كرده بودند بغل خرپشته و با متكايي زيربغل و کاسه‌‌ای تخمه آفتابگردان، به تماشای بازي‌‌های داغ نشسته بودند.

دو: داستان اما از آن روز آغاز شد كه ستاره شرق بازي را مفت باخت و مربي‌‌شان سگ شد. هوشنگ‌‌خان مردمك در مردمك سه بازيكن اصلي خط‌‌حمله‌‌اش دوخت و توپ و تشر زد كه «حواس‌‌تان كجاست که توپ را نمي‌‌بينيد، يار حريف را نمي‌‌بينيد، يار خودي را نمي‌‌بينيد، پرچم كرنر را نمي‌‌بينيد، نعره‌‌هاي مرا از روي نيمكت نمي‌‌بينيد؟ حواس‌‌تان كجاست آخر؟» طفلي نمي‌‌دانست كه گلوي سه تفنگدارخط‌‌حمله‌‌اش پيش يك جفت چشم ليليِ‌‌وش در آن دورمورها گير كرده بود و از راه دور، دلسپرده‌‌اش شده بودند.

همان سه یار همیشگی که برای هم می‌‌مردند، حالا در راه وصال یک معشوقه خشکیده در پشت پنجره، چنان به نفرت از هم افتاده بودند كه به همديگر پاس نمي‌‌دادند. همان‌‌ها كه هميشه جان مي‌‌گفتند و جان مي‌‌شنفتند و همیشه در کنار هم و سوار بر اتوبوس‌‌هاي دوطبقه به تمرين مي‌‌آمدند و باهم نان بياتي را سق مي‌‌زدند اكنون مدتي بود كه به محض سوت پایان داور، ساك بر دوش انداخته و هر كدام سمتي مي‌‌رفتند. هيچكس نمي‌‌دانست چرا اين سه یار جدانشدنی حواس‌‌شان این همه پرت شده و چرا بعد از نمایش هر حركت در داخل ميدان، چشم به سمت پنجره‌‌هايي مي‌‌دوختند كه انگاری همین الانه مربي تيم ملي از آنجا در حال پاييدن‌‌شان است.

سه: داستان مثلث تيم شاهين شرق اين شكلي پیش رفت كه ديگر اکنون هر سه با كله‌‌هاي ژیگول پارافين‌‌زده به میدان می‌‌رفتند و جان‌‌شان به جان يك پنجره بسته بود. در نظر محمدرضا و دو هم‌‌تيمي‌‌اش، خورشيد هر روز از آن پنجره به جهان مي‌‌تابيد و خماری آن سه توپچی از لحظه‌‌ای آغاز می‌‌شد که می‌‌دیدند دخترک چشم‌‌عسلي از پشت پنجره غیبش زده است. دیگر پاي‌‌شان به دويدن نمي‌‌رفت و عين آدم‌‌هاي سرگشته، در ميدان دور خود مي‌‌چرخيدند و جيغ مربي بدبیارشان را درمي‌‌آوردند.

اما اگر آن يك جفت چشم نابودگر، حاضر و ناظر در پشت پنجره نشسته بود، ديگر هيچ دفاع غولتشني نمي‌‌توانست به مهار اين سه ساحر جيغيل همت کند. حالا دیگر داستان آن مثلث عشقي نابودكننده، در سكوت کامل به پيش مي‌‌رفت و تيم شاهين شرق را از درون مي‌‌سوزاند. هوشنگ‌‌خان عاطل و باطل مانده بود كه چرا ستاره‌‌هايش يك روز حریفان را متلاشي می‌کنند اما روز بعد از دادن يك پاس ساده عاجزند؟

چهار: یک روز بالاخره اين سه يار جاني در قهوه‌‌خانه قاسم‌‌آقا بالاي ميدان امجديه دردهاشان را ريختند روي داريه و اعتراف کردند كه عاشق شده‌‌اند. عاشق يك جفت چشم‌‌عسلي كه از پشت پنجره يكي از خانه‌‌هاي مشرف به ميدان، نظر به ایشان دارد هست و نيست‌‌شان را مي‌‌سوزاند. محمدرضا وقتي راز دلش را با دوهمبازي‌‌اش در ميان گذاشت از حال خراب آنها فهميد كه رفقا از او نیز مجنون‌‌ترند. قاسم آقا علنا می‌‌دید که سه مرد نوبالغ گوشه قهوه‌‌خونه، بُغ کرده‌‌اند و عشقي ناكجاآبادي راه گلوي هرسه را بسته است.

آنها تك تك‌‌ به اين فكر مي‌‌كردند كه دو حريف ديگرشان را چه شكلي از سر راه بردارند كه به تملك تمام‌‌عیار آن پنجره دست بيابند و چنین شد که حضور نامحسوس یک چشم‌‌عسلی نفرت را در ميان رفيقان گرمابه و گلستان، پديدار كرد و باعث شد كه آنها همديگر را به چشم دشمن‌‌خوني بنگرند. آنها کمی بعد در همين قهوه‌‌خونه قاسم فهميدند كه هيچ كاري از «نفرت كور» ساخته نيست و بايد هرسه نفر عقل سرخ چهارده‌‌سالگي را روي هم بگذارند و راه نجاتي براي اين همه اندوه بجويند.

وقتی تعداد شكست‌‌هاي تيم شرق زياد شد، مادر دو ضلع از مثلث عاشق‌‌پیشه، راه منزل مربي را پیش گرفتند كه بچه‌‌هاي ما را مگر در زمين فوتبال چيزخور كرده‌‌اید كه چنين افسرده‌‌حال، هِر را از بر تشخيص نمي‌‌دهند و صبح تا شب غذا از گلوشان پايين نمي‌‌رود؟ آن دو مادر نمي‌‌دانستند كه پشت پنجره‌‌هاي شهر چه مي‌‌گذرد.

پنج: بالاخره يك روز هر سه تفنگدار پريشان‌‌حالِ از هم سوا شده، توی قهوه‌‌خانه قاسم دور يك ميز نشستند و چاي قندپهلو سفارش دادند و تصميم گرفتند براي جلوگيري از فروپاشي تيم چاره‌‌اي بيانديشند اما درتمام آن چندساعتي كه در سكوت مطلق به راه‌‌هاي سازش يا مرگ فكر مي‌‌كردند، فقط صداي جيرينگ‌‌جيرينگ نعلبكي‌‌ها مي‌‌آمد و آن سه دشمن خوني و دوست قديم، فقط كاشي‌‌هاي نمناك قهوه‌‌خانه را می‌‌نگریستند.

بعد از آنكه هر سه اعتراف كردند كه زندگي بدون آن يك جفت چشم‌‌عسلي پنجره‌‌نشين، برايشان عین جهنم است ناگهان راه یک دوئل‌‌ خونين را پیش‌رو گذاشتند و به اين تسليم رسيدند كه نامه‌‌اي براي دخترك بنويسند و از خود او راه نجات بجويند. تصميم گرفتند كه ريزبه‌ريز داستان آن مثلث ويرانگر عشقي را روي كاغذ بريزند و از لیلای خود بپرسند كه دلش با كدام يك از آنهاست؟ انتخاب را به عهده او گذاشتند تا مگر دلداده پشت آن پنجره با ساتن سفید، اين سه رفيق قديمي و سه خصم كنوني را از دوزخ نجات دهد و موهاي هوشنگ بدبيار دیگر روزبه‌روز سفيدتر نشود. نامه را هر سه امضا كردند و محمدرضا طي ماموريتي مخوف، انداخت توي خانه دخترك و در رفت.

حالا بايد هفته‌‌ها منتظر خبري از او مي‌‌شدند. هفته‌‌هايي كه نمي‌‌گذشت و آنها هر روز در كنار ميدان نيروي‌‌هوايي منتظر خبری از قاصد عشق بودند. منتظر اينكه ليلي خود انگشت بگذارد روي يكي از آن سه تن و اعلام کند كه من مي‌‌خواهم مجنون قصه‌‌ام تو باشي. اين در حالي بود كه سه تفنگدار حتي يك بار هم ليلي‌‌شان را از نزديك نديده بودند. چشم‌‌عسلي پشت پنجره را. بدبختی این بود که وقتی نامه را دادند اضطراب کم نشد که بيشتر شد و تعداد باخت‌‌های تیم شرق بالاتر رفت.

طی دو هفته انتظار همه بازی‌‌ها را باختند و اصلا نفهمیدند که چرا به جاي دروازه حريف، گل تيم خود را باز كردند و چرا دائم به بازيكن‌‌هاي تيم مقابل پاس دادند و چرا دائم گل‌‌هاي خالي را زدند سمت باقالي‌‌ها. سه تفنگدار مغمومی که هر جا پستچي ديدند، رنگ‌‌شان به گچ طعنه زد كه نكند پاسخ‌‌مان را داده است؟ بالاخره دو هفته لعنتي انتظار گذشت و پاسخ نامه رسيد. هر سه نفر جنازه‌‌شان را قلمدوش كشيدند تا قهوه‌‌خانه قاسم كه نامه را آنجا باهم باز كنند و جواب‌‌ خود را بگيرند؛ يا مرگ يا آزادي! حالا ساعت‌‌ها پشت میز قهوه‌‌خانه نشسته بودند اما هيچ كس قدرت باز كردن پاكت را نداشت.

شش: یکی از آن سه عاشق دل از دست داده، محمدرضا خلعتبری بود كه بعدها بازيكن فيكس پرسپوليس در جام تخت‌‌جمشيد شد و چندسال پیش عمرش را داد به شما. من برای تهیه کپی از آن نامه دخترک پشت پنجره ساتن سفید، چقدر التماسش کردم. وقتی از آن روز کذایی گفت که آن سه بچه فسقلي در قهوه‌‌خونه قاسم نشسته بودند تا نامه را از اول تا آخر بخوانند قطره اشک در چشمش بود. مخصوصا آخرين سطرهای آن نامه دیوانه‌‌کننده که به منزله شليك به مغز دو رقيب از یک مثلث تیم شرق بود. دخترك نوشته بود «من در بين شما سه نفر، به محمدرضا علاقه دارم و براي تماشاي بازي او دائم دم پنجره خشكيده‌‌ام.»

از آن روز به بعد یک فوتبالیست محشر در فوتبال ایران قد علم کرد که نامش محمدرضا خلعتبری بود و برخلاف او، آن دو بازيكن دیگر شاهين شرق -كه پرسپولیس مشتري‌‌شان بودند- ديگر در زمين نيروي هوايي آفتابي نشدند. حالا ديگر هر گاه در زمين نيروي‌‌هوايي بازي داشتند، محمدرضا پيش از آنكه به ميدان بيايد نامه عاشقانه‌‌اي در رختكن مي‌‌نوشت و مي‌‌برد مي‌‌گذاشت زیر یک قطعه سنگ در حومه میدان نیروی هوایی و بعد از بازي هم جواب نامه‌‌اش را از زير سنگ برمي‌‌داشت و مي‌رفت كه در خانه تا صبح پلك نزند و فقط در سطرهايش بغلتد و ويران شود.

هفت: اما يك روز … يك روز… يك روز… محمدرضا وقتي وارد ميدان شد پنجره را بسته ديد. رفت هرچه زير سنگ را نگاه كرد نامه‌‌اي نبود. پايش قفل شده بود. گيج‌‌گيجي مي‌‌رفت. حالا دیگر آن پنجره‌‌ محبوب، پرده ساتن سفيد نداشت و هيچ چشم‌‌عسلي مشتاقي از آن تو، به بازي ستاره موردعلاقه‌‌اش زل نمي‌‌زد. او وقتی در بازي بعد هم پنجره را همچنان بسته ديد ملتمسانه از مربي‌‌اش خواست كه بازي نكند. تب داشت. نفس‌‌تنگي داشت و درونش آشوب بود. يواشكي پيچيد سمت خانه‌ای با پنجره‌ای که ساتن سفید نداشت و تا آخر شب همانجا قدم زد. آخرش يك پيرزن بهش گفت که «چيزي گم كرده‌‌اي مادر كه عين مرغ پركنده در حال قدم‌‌رو هستي؟ فكر نكن من نمي‌‌فهمم.» محمدرضا گفته بود مادر از اين همسايه‌‌تان خبري نداريد؟ پيرزن گفته بود چرا ندارم. باباهه به شيراز منتقل شد و چندروز پيش اسباب‌‌كشي كردند و بي‌‌خداحافظي رفتند. پيرزن روي بي‌‌خداحافظي، تاكيد داشت. از قصدتاکید داشت.

هشت: چندسال پیش وقتي رسانه‌‌های ورزشی از بستري شدن محمدرضا خلعتبري بازيكن دهه پنجاه پرسپوليس به خاطر تومورمثانه در بيمارستان مدرس تهران خبر دادند، گفتم بروم ببینم کپی نامه را به من می‌‌دهد؟ اما دلم راضي نشد براي ديدن آن صورت درهم شكسته بازيكن شرمروي پرسپوليس به بيمارستان بروم. بازیکنی که طی شانزده سال حضور در سطح اول فوتبال مملکت، در عمرش یک کارت زرد یا قرمز از داور نگرفت.

شاگرد چشم‌‌روشن پرویز دهداری که همیشه خدا پیراهن شماره 13 می‌‌پوشید و با 88بازی طی 9 سال برای پرسپولیس، دو جام قهرمانی آورده بود. متاسفانه حالا دیگر هيچكس او را به جا نمي‌‌آورد و خيلي‌‌ها داشتند با یک محمدرضا خلعتبري جدید اشتباهش مي‌‌گرفتند. شنیدم که حتی همدوره‌‌اي‌‌هايش به ملاقاتش نمي‌‌روند. پيش از آنكه 27 شهريور سال 1395 از راه برسد و او از دنيا برود خيلي تلاش كردم كه براي پيدا كردن یک نامه آنتیک متعلق به اواخر دهه چهل بروم سمت نیروی‌‌هوایی و زير تمام سنگ‌‌ها را بگردم. اما من خودم نیز تباه‌‌شده یک پنجره دیگر بودم. پنجره‌‌هایی که از گوساله‌‌ها، کورترند.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.