روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| نور چراغ توی صورتم بود و صدای خرد شدن استخوان توی گوشم. چشمها را بسته، دهان را باز کرده و داشتم تظاهر میکردم وضعیت عادی است. نبود. دو دست و چند میله و ابزار و شلنگی پلاستیکی در دهانم بود و خردههای سفید دندان مثل برفی بیموقع در فضا میبارید.
فکر کردم اگر دکتر آمپول بیحسی را در لثهام خالی نکرده و اعصاب نیمی از صورتم به تعطیلات نرفته بود، هنوز میتوانستم اینطور خونسرد و آرام روی آن تخت سفیدِ ضدعفونی شده شکنجه دراز بکشم و درد تراشیده شدن عضوی از تنم را تاب بیاورم؟ اگر بیحس نبودم میتوانستم وانمود کنم این هم بخشی از یک روز معمولی است؟
چه چیزهای عجیبی در زندگی انسان عادی میشود. یک نفر تلفن را برمی دارد، داوطلبانه وقت میگیرد تا با پای خودش به جایی برود که در آن به جان دهانش میافتند. سوراخ میکنند، میتراشند، شکل میدهند، میسازند. درست است که خودت هیچوقت نمیفهمی در آن دهانِ تا انتها باز شده چه میگذرد و آن دستها در حال چه کاری هستند، اما صداها را میشنوی. دهانت بیحس است اما هنوز کر نشدهای. صدا، صدای عذاب است. صدای درد.
صدای تخریب و ویرانی. صدای وحشت و فریاد کمک. میدانی آن اصوات هولناکی که از حفره پایین صورتت بیرون میآید، تناسبی با بیحسی و از همه جا بیخبری تو ندارد. میدانی که منطقاً باید زجر بکشی اما خالیای از درد و این ترسناک است. آن آدمهای آرام گرفته روی تخت که دهانها را به اندازه دروازهای به سوی سیاهچال باز کرده و در سکوت انتظار میکشند ترسناکند. آنها صدای فاجعه را میشنوند اما رنجی حس نمیکنند.

