روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| شبيه درد بی‌درمان شده است ‌و ظاهرا و فعلا هيچ تجويز و دارويی حتی برای تسكين موقت آن از سوی مسئولان دلسوز پيش‌رو نيست‌! نام گريانش گرانی است‌؛ يك پديده تلخ‌، ويرانگر و رها شده به‌حال خود كه نخريدن هم حريف آن نيست آن هم در روزگاری كه خيابان‌ها عصبی و كوچه‌ها پردرد است آن سان كه نوشتن درباره عطر مهر و مدرسه كلاس اولی‌ها تا همین ديروز يادم رفته بود‌!

مهر که می‌آید کودکان ندانسته تی‌پا می‌زنند به گرفتاری‌های روزمره پدر و مادر تا پشت میز بنشینند و روبه‌روی تخته بخوانند؛ کسی که خواندن و نوشتن می‌داند چهار چشم دارد. آنان باور می‌کنند، مخصوصاً دبستانی‌های شکوفه و امید پس خرم و خندان می‌روند تا به مدرسه به مشق و مدرک برسند و سپس و بعدها به کار و احتمالاً به تشكيل خانواده برسند یعنی همان کاری که مثلا پدر و مادر منیژه کردند اما فرصت ندادند تا قند در دل منیژه آب شود.

آنان از هم جدا شدند تا منیژه دست در دست مادربزرگش به مدرسه برود. او دم در مدرسه متوجه شد مریم، مهتاب و مرضیه دست در دست مادر و پدرشان آمده‌اند. پس خواست از مادربزرگ بپرسد چرا من نه؟ ولی نپرسید چون یادش آمد مادربزرگ به او گفته بود کسی که می‌داند سؤال نمی‌کند و او نپرسید تا حال مادربزرگ پژمرده نشود.

البته که به جز این منیژه، منیژه‌های دیگر و بیژن‌های ديگری هستند که حالشان پراکنده بین دو دست جدا شده پدر و مادر است. با این همه من دیدم وقتی منیژه کوله‌پشتی را از مادربزرگش گرفت در نگاهش شوقی دیدنی‌تر از پرواز بچه ‌گنجشک بود‌! نگاه کنید به بازیگوشی بچه‌ها در خیابان و حیاط مدرسه به الفبا نوشتن کج‌ومژ در دفتر چهل ‌برگ، به روپوش اطلسی منیژه که چقدر او را نازنین کرده است یا نگاه کنید به گونه‌های بیژن که مثل سیب تبریز گلی شده است. اصلاً نگاه کنید به صف دختران مدرسه نرگس که خیابان را نصف کرده است و همه ماشین‌ها به احترام این هیاهوی شيرين‌، بوق‌هایشان را خاموش کرده‌اند تا گنجشک‌ها هم با خیال راحت جیک‌جیک کنند چون می‌دانند سنگ زدن کار پسرهاست نه دختران‌!

‌به رنگ صورتی
به رنگ آبی آسمانی
رؤیاهایم، در بال‌های پرندگان
پرواز می‌كند

‌راست اين است تا همين سال‌های نه‌چندان دور که درس خواندن مثل زندگی حساب و کتاب داشت و مدرك‌فروشی رايج نبود، درس‌خوانده‌ها کارمند دولت می‌شدند و درس‌نخوانده‌ها کاسب و پیشه‌ور. به همین سادگی. پس حال میوه، شیر و ماست، ته‌دیگ، شربت به‌لیمو، بیسکوئیت مادر، انجیر اصطهبان و توت شمیران خوب بود. یعنی لذیذ بود. اصلاً حال زندگی، بستنی نانی بود. چون درس و مشق برای کارمند شدن بیژن و معلم شدن منیژه کافی بود، یعنی پول و پارتی بیکار بود‌!

حالا و اكنون اگرچه ممکن است دلمان به چگونه بودن خودمان خوش نباشد ولی به بودن بچه‌ها دلخوشیم که لحظه‌های خاطره‌انگیز برای ما می‌سازند. البته آقای جهاندیده‌ای می‌گوید؛ يادتان باشد بچه‌های این دوره می‌دانند فردای آنان هیچ نسبتی با این روز و روزگار نخواهد داشت و به همین دلیل در نهایت فروتنی به حرف‌های ما گوش می‌دهند اما نمی‌شنوند. چرا؟ چون آنان همه آموزه‌های ما را در چند لحظه با موبایل پشت سر می‌گذارند. آنان جهانگردان سرزمین‌هایی هستند که برای ما ناشناخته است.

‌با این همه آقای روزنامه‌نگاری توضیح می‌دهد‌؛ تردید ندارم بچه‌های این روزگار می‌توانند در‌ آن واحد هم عاقل باشند و هم عاشق تا ما بزرگ‌ترها مطمئن شویم فردای آنان، بهتر از امروز ماست نگاه کنید به شور و شر بچه‌های امروز دبيرستانی، به شور و شوق مادران بچه‌های دبستانی، به وقت بيرون آمدن بچه‌ها كه چگونه حال كوچه و خيابان را خرسند می‌كند!

ای‌کاش بشود سال دیگر، یا سال بعد از سال دیگر، همه کودکان کار و خیابان، مدرسه‌شان دیر نشود. این را یکی از 7 هزار کودک کار تهران با گچ روی آسفالت دم در یک مدرسه نوشت و من شنیدم مادربزرگ منیژه زیر لب گفت: ان‌شاءالله !پس گنجشک‌ها از خوشحالی جیک‌جیک کردند. آسمان آبی شد و کبوتری لب حوض به انتظار دوستش نشست.

‌روشنی كم‌رنگی در مشرق
بادی صورتی در مغرب
درختان و اين غنچه بادام
صدايی در نيمروز و انعكاس آفتاب بر آب‌ها
‌* شعرها از عثمان تركای با ترجمه رسول یونان

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.