روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| یک: ‌بعد از خالی کردن یک کامیون ده تن از کپسول‌های اکسیژن در خرماپزان و رطوبت 100‌درصد بندرعباس در مرداد‌ماه 84 زیر دوش آب سرد پایگاه یکم دریایی تصمیم گرفتم به تحریریه همشهری جوان بروم. نه اینکه یک بسته شیرینی بگیرم یا کیکی بخرم و یا چیپس و ماستی و به همه نام‌ها که آن زمان در ذهن من غولی بودند سر بزنم و از نزدیک انداز و وراندازشان کنم. از گرفتن تصمیم تا اولین گزارشم برای خدابیامرز «همشهری جوان» 7 سال طول کشید.

به لطف آکادمی گوگوش، دوستان در همشهری جوان تصمیم گرفته بودند آکادمی نویسندگی راه بیندازند و مسابقه‌ای برگزار کنند. اولین حضورم در تحریریه با یک خالی بزرگ رو‌به‌رو شدم. من جزو 5 نفر برگزیده آکادمی بودم که طی چند هفته باید خودم را در معرض رای مخاطبان مجله قرار می‌دادم.

همین خانم مجری برنامه مامان‌ها، منصوره مصطفی‌زاده یادش رفته بود که به من «اس‌ام‌اس» بدهد که خبری از جلسه معارفه نیست و افتاده به بعد ماه رمضان. روز قبلش من را از حوزه اخراج کرده بودند و یک چشمم اشک بود و یک چشمم خون. ماندم تهران تا به آن ساختمان کذایی زیر پل کریمخان بروم که خالی بود و خالی و خالی… مهر 91 دوباره برگشتم سر درس و کلاس و آکادمی همشهری جوان هم تمام شده بود و من دوم شده بودم. گزارش اولم هم از همین سید‌جلال طباطبایی خدابیامرز در شب‌های برره بود.

دو: من مدت‌های مدید خواننده همشهری جوان بودم. اولین‌بار این مجله ارزان‌قیمت را در دست یاسر جمال بافقی در لندری رده‌میانی دیدم. ماشین‌های لباسشویی ناو خدابیامرز «ببر و پلنگ» را کنده بودند و ته یگان گذاشته بودند برای سربازها. توپ ناو را هم گذاشته بودند سر در پایگاه یکم دریایی. هنوز ندیدم جایی یا کسی اشاره‌ای به این ناو نگون‌بخت و سرنوشت محتومش کرده باشد.

آن‌موقع مجله 200 تا تک‌تومنی قیمت داشت. آن شماره پر بود از کارتون‌های رنگ و وارنگی که من در کاریزنو در 80 کیلومتری مشهد در تلویزیون پارس سیاه و قرمز 15 اینچ دیده بودم و نمی‌دانستم همه آن کارتون‌ها نسخه رنگی داشتند. چشمم از میان نوشته‌ها، یادداشت‌های سیامک رحمانی و نفیسه مرشدزاده را گرفته بود. سیامک را سال‌ها بعد در هفته‌نامه تماشا دیدم و یک مصاحبه با هم از پروانه سلحشوری گرفتیم که واقعاً چه زن روشنفکر و صریحی بوده و هست.

حیف چنین آدم‌هایی که خانه‌نشین شدند. مصداق کامل یک مرد جنگی به از صدهزار که این دوره و زمانه، زمانه سیاهی لشكران است. با نفیسه مرشدزاده اصلا نشد کار کنم. یک داستان در طبقات بالای گروه مجلات همشهری زیرپل کریمخان برایش بردم که طبق گفته‌های دبیر وقت آن زمان همشهری داستان «سپینود ناجیان» بعد از راه یافتن به مرحله دوم سردبیر تشخیص داده بود غیرقابل چاپ است. هیچ وقت این مجله را نخریدم.

سه: یکبار قبل از اینکه خودم جزو تحریریه بشوم کامران بارنجی گزارشی با عنوان «خون بیار، سکه ببر» از مرکز اهدای پلاسما کار کرده بود و من بعد از خواندن آن مطلب کارم شده بود هر هفته اهدای پلاسما. حوزه به ما ماهانه 35 هزار تومان شهریه می‌داد. من هم هر دفعه با خون دادن 36هزارتومان و یک آبمیوه و یک کیک می‌گرفتم. دفعه 33‌ام بود که فشارم افتاد و چشمانم سیاهی رفت و برای چند لحظه دنیا پیش چشمانم غیب و تاریک شد.

دیگر خون ندادم و با همان 35 تومان ماهم را سر می‌کردم. از همین مجله هم بود که تبلیغ ال‌جی را دیدم و سال 89 یک گوشی اپتیموس وان برنده شدم و الان هر دفعه که از کنار هتل اسپیناس در بلوار کشاورز رد می‌شوم یاد نماز شکری می‌افتم که در نمازخانه هتل بعد از گرفتن گوشی و مراسم با حضور مسعود روشن‌پژوه خواندم.

کسی قدر این راحتی‌ها را ندانست. سال 95 اما گزارشم که در مجله چاپ شد و جایزه اول رسانه و ایثار را گرفتم و بهمن ماه از اسحاق جهانگیری توی تالار وحدت 7 سکه تمام امامی طلا گرفتم. با سکه‌هایم رفتم برای خودم دندان کاشتم. فقر آدم‌ها را به‌راحتی از روی دندان‌هايشان می‌توانید تشخیص بدهید. فقرم را مخفی کردم هر چند مته‌هایی که دکتر با آن‌ها فکم را سوراخ کرد و پین‌ها را جا گذاشت اشکم را به دریا برد.

چهار: توی نشریه… برای بار دوم در زندگیم عاشق شدم یا شاید هم اینطوری تصور می‌کردم. با او خوشمزه‌ترین بستنی شاه‌توت دنیا را خوردم و همین! تمام! حالا بعد از گذشتن 10 سال از آن روزها و راه افتادن جنبش «می‌تو» و خواندن توئیترش فهمیدم او هم آن زمانی که با من همصحبت بوده است همزمان دچار آزار و اذیت از سوی بچه‌های تحریریه بوده است.

بچه‌های تحریریه چه کارهایی که از دستشان ساخته نبود و همه این کارهای شرم‌آور جلوی چشمان من انجام می‌شد و من کور بودم و نمی‌دیدم. تازه فهمیدم درصد خیلی زیادی از ناکام ماندنم در رابطه و دوستی همین بچه‌ها و دوستان تحریریه بودند. البته فهمیدن این حقیقت بعد از یک دهه دردی از من دوا نمی‌کرد. حالا منم و یک خانه 40 متری و یک تلویزیون 58 اینچ که شب‌ها مونسم است و برایم مینی‌سریال پخش می‌کند.

پنج: مجله 24 را هم می‌خواندم. البته که به‌نظرم بعضی‌ها را مثل شهرام مکری الکی بزرگ می‌کرد و مجید اسلامی و نامش طنین زیادی در مجله داشت که اصلا خوشم نمی‌آمد. مدت زیادی هم در همشهری جوان یادداشت‌های ضد‌ عادل فردوسی‌پور می‌نوشتم که همه را احسان رضایی وتو می‌کرد و هر بار ایراد بنی‌اسرائیلی از یادداشت می‌گرفت. این تمام خاطرات مجله بازی من بود. البته سال 83 و 84 چند داستان کوتاه برای مجله «ادبیات داستانی» حوزه هنری فرستاده بودم. هیچ وقت چاپ نکردند. «آرزو خمسه کجوری» نامی 50 کلمه برایش نقد نوشته بود.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.