روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | موج روزنامههای دوم خردادی در سال 76 ناگهان فرصتی برای تعداد زیادی عکاس فارغالتحصیل دانشگاه آزاد و احیانا دانشگاه تهران را پدید آورد. دانشجویانی که تحت نظر اساتیدی مثل بهمن جلالی و کاوه گلستان و کاوه کاظمی (در دوران اوج کیفیت آموزشی این رشته در دانشگاهها) با افسون عکاسی مستند وپروژههای اجتماعی آشنا شده بودند و حالا کار در مطبوعات فرصت ایدهآلی برای آنها و آموختههایشان بود.
وقتی در روزنامه زن به عنوان دبیر فرهنگی مشغول به کار شدم، سرویس عکس بسیار مفصل و مجللی داشت. بهروز مهری، جواد منتظری، عباس کوثری، مهگامه پروانه، هنگامه فهیمی و بعدها هم یک نوآموز شانزده ساله به نام نیوشا توکلیان. همگی جوان و پر انرژی. در فضای ملتهب سالهای 76 و 77 و 78 کار برای این عکاسها فراوان بود. هنوز خبرگزاریها سرویس عکسشان را به شکل آنلاین راه نیانداخته بودند. اصلا اینترنت یک پدیده دور و عجیب بود.
در روزنامه زن یک مسئول اینترنت داشتیم که برخوردش با امکانات اینترنت همچون جعبه جادو بود. ما را صدا میکرد و بعد یک چشمه از عجایب اینترنت را به رخ ما میکشید و اگر میخواست خیلی ما را غافلگیر کند یک عکس رنگی با کیفیت بالا از فلان هنرپیشه روز آمریکایی را پرینت میداد و تونر پرینتر را به باد هوا تقدیم میکرد! در چنین شرایطی داشتن یک سرویس عکس خوب برای هر روزنامهای، ارزشی دو چندان داشت.
فکر کن فقط همان محاکمه کرباسچی برای ما مردمان خوابآلود میانه دهه هفتاد که تازه چرتمان پاره شده بود چقدر سوژه عکاسی مهیا میساخت. یا ماجرای تیرماه 78. همه آنها عکاسهای بسیار خوبی بودند و همگیشان به موفقیتهای متنوعی در سالهای بعد رسیدند. خیلی از همدورهایهایشان در روزنامههای دیگر مشغول به کار شده بودند و برخی هم جذب شهرداری تهران شدند که آن سالها تازه داشت پوست میانداخت.
پیمان هوشمندزاده و شادی قدیریان وآتیه نوری و حسن سربخشیان و یلدا معیری و احتمالا مهدی قاسمی و همینطور رضا معطریان و ساتیار امامی. همه از همین نسل عکاسهای همدوره هم بودند و البته اسمهای دیگری که خب از حافظهام رفتهاند. شخصا در عرصه عکس خبری کارهای جواد منتظری را خیلی دوست داشتم. البته که همهشان عکاسهای خوبی بودند. بعدها در اعتماد و تهران امروز و هفتصبح با عکاسهای مطبوعاتی دیگری هم سرو کار داشتم.
میلاد بهشتی، میلاد پیامی، مهدی حسنی، حامد خورشیدی، حامد بدیعی (عکاس بسیار خوبی بود) و خب مدتهاست که سرویسهای عکس در مطبوعات در حال آب رفتن هستند و خبرگزاریها جور ماجرا را میکشند و رویت عکس درجه یک خبری هم دیگر کار سختی شده است. بگذارید این متن را با یک خاطره تمام کنم:
وقتی که چلچراغ را راهاندازی کردیم یک ژانر گشوده شد به اسم عکس چلچراغی. یعنی قرار دادن سوژهها در موقعیتهای غیرمعمول و خب برای بسیاری از چهرهها که عکاسی میشدند این سبک جالب و چالش برانگیز بود. مثلا بردن هانیه توسلی وسط خیابان که روی خط ممتد بنشیند و یا آویزان شدن مازیار میری از کولر آبی و یا رفتن حسام الدین سراج روی میز.
این سبک را مهگامه پروانه راهاندازی کرد. خب چون کس دیگری رویش نمیشد به یک ستاره سینما یا موسیقی بگوید چنین حرکات ژانگولری انجام دهد و چالش اساسی این بود که ماجرا لوس و لوث نشود و خب نشد! حجت سپهوند هم بعد به گروه عکاسهای چلچراغ پیوست و سعی کرد این نوع عکاسی را ادامه دهد و خب با شیوه خودش. با استفاده از رنگ و شالهای در حال انداخته شدن و استفاده از وسایل حاضر در لوکیشن.
یک بار یکی از عکسهای مهگامه پروانه ما را تا مرز توقیف پیش برد. به یک سفر کویری رفته بود و در سفر از یک خانم بازیگر در میان رملها عکس زیبایی گرفته بود. آسمان آبی کویری در پشت سر و شنهای کرم و قهوهای و خانم بازیگر که روی شنها نشسته بود در حالتی شبیه مدیتیشن. عکس را در ابعاد بزرگ روی جلد کار کردیم و خوشحال از کیفیت و مرغوبیت عکس.
فردا که مجله چاپ شد متوجه شدیم که یک انار درشت قرمز در میان پاهای ایشان که چهار زانو در ژست تمرکز فرو رفته بودند قرار دارد و ما اصلا به آن انار رها توجه نکرده بودیم. زاویه عکس، کلی تعبیرات و تاویلات به ذهن متبادر میکرد که خب ممیزان مطبوعاتی هم در این زمینه معمولا در خط اول هستند و بلافاصله همان تعبیرات را کشف کرده بودند و چلچراغ با یک شکایت ترسناک مطبوعاتی روبهرو شد که خب خدارا شکر به خیر گذشت.

