روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یک: هر روز که می‌گذرد بیشتر احساس می‌کنم که این دیالوگ فیلم «آژانس شیشه‌ای» انگار برای من است: «دوره‌ات گذشته مربی». در مناسبات جدید جهان و آدم‌ها احساس غریبی می‌کنم. مناسبات اخلاقی و تفکرها عوض شده و حالا دیگر بنیان‌های کلاسیک خریداری ندارد. من که زمانی زنی پیشرو قلمداد می‌شدم و سال‌های زیادی از زندگی‌ام را صرف هزینه دادن برای آزادی‌ام کردم حالا انگار آدمی هستم سنتی که نه شرایط جدید را درک می‌کند و نه درکش می‌کنند.

خواسته‌های ساده و صریح من از زندگی در مناسبات پیچیده‌ امروزی احمقانه به‌نظر می‌رسند. یک روزهایی فکر می‌کنم تنها نقطه‌ امن جهان گوشه‌ خانه‌ام است. تعداد معاشران روزی بی‌شمارم حالا کم شده است. خودخواسته. می‌خواهم اطرافم فقط آدم‌های امن باشند. آدم‌هایی که حتی اگر اندیشه‌هایمان متفاوت است مرا درک می‌کنند. بیشتر رفقایم نویسنده‌های قهاری هستند. زمانی وبلاگ داشته‌اند یا در چت‌ها و ایمیل‌ها از آن‌ها چیزهایی شبیه نامه‌های مفصل دارم. برمی‌گردم و آن‌ها را می‌خوانم و قوی می‌شوم.

بعد این احوالات افسرده‌کننده که پیش می‌آید یاد فیلم «پدر» فلوریان زلر می‌افتم. دچار آلزایمر نشده‌ام اما همان حس غریبی با اطرافم را دارم. این شد که ترسیدم. به فکر افتادم که باید زندگی‌ام را در همین شرایط سروسامان بدهم. بخشی از راهکار تن سپردن به جریان روزمره‌ زندگی است. خودم را مجبور می‌کنم سر کار بروم. کارم را به بهترین شکل انجام بدهم. پروژه‌های جدید قبول کرده‌ام نه برای اینکه فکر نکنم. برای اینکه خیالم راحت باشد که فکرم مرتب کار می‌کند.

‌خودم را موظف کرده‌ام هر روز کتاب بخوانم شده ۵ صفحه. سه تا کتاب کنار هم روی میز است. یکی «تشابه‌ها و تناقض‌ها» برای مسیر رفت و آمدم که یک روز درباره‌اش مفصل می‌نویسم و به قول علی سنتوری: مغزمو جلا می‌ده و ذهنمو باز می‌کنه. آن یکی رمان «در آمریکا» نوشته‌ سوزان سانتاگ است. دومین رمان داستانی ترجمه و منتشر شده از سانتاگ در ایران. (اولی «عاشق آتشفشان» بود.) «در آمریکا» از آن رمان‌هایی نیست که شب موقع خواب بخوانید.

خواندنش نیاز به انرژی دارد. به هر حال نویسنده سانتاگ است و حتی موقع نوشتن رمان هم جریان سیال روشنفکرانه‌ ذهنش مبهوت‌تان می‌‌کند. تقریبا دو پاراگراف توضیح می‌دهد که چرا فلان کلمه را داخل گیومه گذاشته و چه معنایی برایش دارد. قبل از خواب اما نیاز به کتابی دارم که ذهنم را کاملا از وقایع اطرافم منفک کند. ساده نوشته شده باشد و فکرم را درگیر نکند. بهترین گزینه برای من کتاب‌های پلیسی است.

الان مشغول خواندن یک کتاب پلیسی به نام «دفاع، شیاد، حقه‌باز، مجرم» نوشته‌ یک نویسنده‌ گمنام به نام استیو کاوانا هستم. کتاب منطق روایی خوبی ندارد ولی هیجان‌انگیز است و موقع خواندنش فکر می‌کنم جان می‌دهد برای یک اقتباس سینمایی. آخرین حربه‌ام تمرین فرانسه است. یا هر زبانی که خودتان دوست دارید. شنیدنش و حتی اگر شده یاد گرفتن روزی یک کلمه انگار برایم مامنی می‌شود که تو دوام می‌آوری. اگر با آدم‌ها و شرایط این روزگار همخوانی نداری ولی خانه خودت را می‌سازی. تو دوام می‌آوری.

دو: از قضای روزگار این هفته یک فیلم سیاه و سفید دیدم. بگذارید به مناسبت بزرگداشت ژان لوک گدار که اخیرا درگذشته. فیلم «گذران زندگی» محصول 1962 است و در ۱۲ پرده داستان زندگی روزمره‌ زنی به نام نانا با بازی آنا کارینا را روایت می‌کند. از آن فیلم‌هایی نیست که بی‌مقدمه سراغش بروید. به پیش‌نیاز موج نوی سینمای فرانسه نیاز دارد. زیبایی‌شناسی فیلم با آثار کلاسیک فرق دارد. همان نمای اول در اپیزود اول در کافه زن و مرد در حالی با هم دیالوگ می‌گویند که پشتشان به دوربین است و صورتشان را نمی‌بینیم. روایت کاملا سیال است و نقطه‌ اوج به معنای کلاسیک ندارد. با این حال روحی در فیلم جریان دارد که شبیه اسمش است: «گذران زندگی».

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.