روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| آقا مطمئنم هیچ اهمیتی براتون نداره که امروز تولدم بود. ولی من هم مثل اغلب انسان‌ها، این توقعِ بر حق رو داشتم که همه باید این موضوع رو بدونن و از صبح به جشن و پایکوبی بپردازن… از شب قبل به این موضوع که چه کسانی فردا تماس می‌گیرن و اولین نفر چه کسی‌ست که این سعادت نصیبش میشه، فکر می‌کردم…

روز قبل، کلی گشتم و جملات قصار در باب تولد با چاشنی غم پیدا کردم و با بدبختی در شبکه‌های اجتماعی گذاشتم مبنی بر این‌که: «چقدر عمر زود می‌گذره» و «امسال تولد، دیگه بوی تولد بچگی‌هام رو نداره» و «چی بهتر از این‌که تک و تنها شمعم رو فوت کنم» و… بلکه حس انسان‌دوستیِ افراد حقیقی و مجازی دور و برم رو تحریک کنم تا به امید خدا، روز تولدی داشته باشم مملو از تبریک.

خلاصه حسابی به همگی آماده‌باش دادم که ایهاالناس بدانید و آگاه باشید که خبری در راه است… صبح، زودتر از هر روز بیدار شدم و قبل از این‌که از تخت خواب بیرون بیام، گوشیم رو چک کردم که ببینم در صفحه‌ام چند تا پیام تبریک دارم و چه کسانی زیر آخرین پُست، این روز فرخنده رو شادباش گفته‌اند.

خب… هیچکس کلا هیچ عکس‌العملی نشان نداده بود. دیدم نمیشه اینجوری. دوباره با بدبختی‌های فیلترشکن، چپیدم تو فضای مجازی غیر‌مجاز و مثلا با‌نمک‌بازی درآوردم و نوشتم: «جنگل به شیرش می‌نازه و ثبت احوال به مهر ماهیاش». آقا دریغ از یک لایک. دریغ از یک تبریک خشک. دوستان یا پشت درِ فیلترینگ گیر کرده بودن یا از بیخ اعصاب نداشتن.

افسرده، به‌دنبال لایک و تبریک بودم که موبایلم زنگ زد. از آشنایان قدیمی بود که هر چند سال یک بار، یه تماسی می‌گیره. صبح به این زودی، جز تبریک تولد، کار دیگه‌ای نمی‌تونه داشته باشه. چقدر با‌مرام… آدم بعضی‌مواقع شرمنده کسانی میشه که اصلا انتظاری ازشون نداره. حتما باید تاریخ تولدش رو بپرسم که بتونم جبران کنم:

- «جااانم… سلاااام…»/ «سلام. خیلی مخلصم. خواب که نبودی؟! به خدا شرمنده صبح به این زودی بهت زنگ زدم…»/ «ای‌بابا. این چه حرفیه… خیلی هم لطف کردی تماس گرفتی. شرمنده‌ام کردی…»/ «قربونت. غرض از مزاحمت…»/ «آقا چه مزاحمتی…»/ «عرض..»/ «امر…»/ «من امروز چک دارم، یه وصولی داشتم که نرسیده هنوز. پنج تومن کم دارم. به هر کس و ناکسی زنگ زدم… دیگه یاد تو افتادم… یه روزه، پنج تومن داری؟جبران می‌کنم.»

به چند دلیل که فکر نمی‌کنم نیازی باشه براتون توضیح بدم، بهش نشون دادم که مهر ماهی‌های مهربون، خیلی هم بد‌دهن هستند و ناسزاهای رگ و ریشه‌داری بلدند. فقط همینو بدونین که اگر اون پنج تومن رو داشتم هم نمی‌دادم. بره از همون کس و ناکس‌ها بگیره…
در حال شستن دست و صورتم بودم و زیر لب به بخت و اقبال ناسزای ویژه می‌فرستادم که یه پیغام برام اومد. همونجور خیس، بر روی گوشیم شیرجه زدم.

تبریک تولد بود. از طرف شرکت بیمه‌ای بود که ماشینم رو بیمه کرده بودم. تخفیف ویژه‌ای هم داده بود بابت بیمه عمر… بیشتر منظورش این بود که: «عمو جون، ببین این قافله عمر عجب می‌گذرد… پاشو بیا خودتو بیمه کن تا بعد از این‌که تشریف بردی اون دنیا، دوزار واسه بچه‌ات بمونه…»

پهن شدم روی کاناپه محبوبم و دوباره خزیدم تو فضای غیر‌مجاز. یه بالا پایینی صفحات رو کردم. خبرها رو که یک دوره‌ای کردم، احساس کردم همین که فحش بارون نشدم، یعنی خیلی بهم علاقه دارن…

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.