روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یکی از مشخصات کلاسیک خبرنگارها عطش برای حضور در کانون اتفاقات است. در بسیاری از فیلمهای سینمایی آمریکایی شما خبرنگارهایی را میبینید که گذشته از جان در وسط اتفاقات و حوادث هستند و از اینجور چیزها. در سابقه 28سالهام در روزنامهنگاری و در بینهایت نشریه و سایت و حتی برنامه تلویزیونی، چنین روزنامهنگارها و خبرنگارهایی را بهندرت ملاقات کردهام.
اولین خبرنگاری که این اشتیاق بیش از حد نسبت به خبر و اول بودن در خبر را در وجودش مشاهده کردم، بیشک زهرا مشتاق بود. خبرنگار بخش سينمایی روزنامه زن. من دبیر فرهنگی بودم و مشتاق و زهرا حاجمحمدی خبرنگارهای سینمایی. زهرا مشتاق مطمئنا از همکاری با من خاطرات خوبی ندارد کما اینکه همیشه برای من در انتهای تصورم از یک گزارشگر پردردسر قرار میگیرد اما نمیتوانم این اشتیاق ژورنالیستی عجیب او را کتمان کنم.
خبر برای او ارزش طلا را داشت. یادم نمیرود که یکبار بدون آنکه هماهنگ کند لوکیشن فیلمبرداری فیلم باد ما را خواهد برد عباس کیارستمی را در یک روستای استان کردستان و شاید کرمانشاه پیدا کرده بود و شجاعانه با اتوبوس و مینیبوس خودش را به آن روستا رسانده بود. سر فیلمی که همه مشخصات و مختصاتش مخفی اعلام شده بود. حضور زهرا مشتاق بهعنوان خبرنگار، کیارستمی را شوکه کرده بود. اما این مسئله باعث نشده بود که سینماگر مرحوم با سنگدلی و همان لحظه زهرا مشتاق را به تهران باز نگرداند.
حتی دوری راه و سختی مسافتی که مشتاق پیموده بود هم در نگاه کیارستمی تفاوتی ایجاد نکرده بود. بههرحال این حرکت مشتاق برای من بهعنوان نمونهای از اشتیاق یک خبرنگار واقعی ثبت شده است. در چلچراغ هم یک تک نمونه اینگونه داشتیم. شهرابی همیشه در میانه خبرها و گزارشهای ما بود و در هر عرصهای خودش را میرساند و درگیر میکرد. چند تا گزارش حیرتانگیز از دنیای زیر زمینی تهران تهیه کرد که کارهای بسیار خوبی بودند.
او سالها بعد ازدواج کرد و از کشور رفت و ناگهان سر از یک سایت اپوزیسیون خارج از کشور درآورد. در روزنامه اعتماد بودم که با نفیسه کوهنورد آشنا شدم. کاری با جهتگیری و عقاید سیاسیاش ندارم اما یک گزارشگر واقعی بود که دوست داشت همیشه در خط اول حوادث و اتفاقات باشد. او جذب بیبیسی شد و از ایران رفت.
در چلچراغ کاوه مشکات هم خبرنگار بسیار جوانی بود که خیلی تمایل به حضور در معرکههای خبری داشت و خب در اولین ماموریت روزنامهنگاریاش رفته بود یکی از گودهای مشهور تهران برای نوشتن گزارشی درباره معتادین و این چیزها که آنقدر در نقش خودش و ماموریتش فرو رفته بود که متوجه یورش پلیس برای جمعآوری معتادین نشده بود و تا به خودش بیاید سوار بر ون پلیس راهی پاسگاه نیروی انتظامی شده بود آنهم بدون داشتن کارت خبرنگاری.
آخر شب علی میرمیرانی رفت و با توضیح به رئیس پاسگاه کاوه مشکات 18ساله را از حبس بیرون آورد. مشکات هم بعدها جذب بیبیسی شد. یکی از بهترین و کاملترین روزنامهنگارهای تحقیقی و میدانی مطمئنا شیده لالمی بود. یک گزارشگر واقعی و نترس و ماهر. وقتی که قرار بود در سال 1389 به مجله همشهری ماه سروسامان دهیم او را بهعنوان دبیر تحریریه نشریه انتخاب کردیم و در همان دوره بود که متوجه مهارتها و امتیازات او بهعنوان گزارشگر ویژه شدم.
او در اوج پختگی و مهارت ژورنالیستیاش در دیماه 1399 به دلایلی عجیب درگذشت. در هفتصبح، موسوی که یکی از شاگردانم در کلاس تحلیل فیلم در فارابی بود را در بیست سالگی به سرویس حوادث اضافه کردیم. ابتدا بهعنوان کارآموز اما بهتدریج نشان داد که سرش برای دردسر درد میکند. خودش را به سرعت به لوکیشن بسیاری از قتلها و حوادث فجیع میرساند و گزارشهای میدانی بسیار خوبی برای ما تهیه میکرد با اینکه قلم روانی هم نداشت و ملاحظات حقوقی را هم چندان در نظر نمیگرفت.
او برای گزارشنویسی یک بار تا یک روستای دورافتاده در اطراف سراوان سیستان و بلوچستان هم پیش رفت. سوار بر اتوبوس و ماشینهای گذری و تراکتور و اینطور چیزها. سر یک پرونده قتلعام خانوادگی. او دانشگاهی در چابهار قبول شد و از پیش ما رفت. بنفشه سامگیس یک خبرنگار عملگرای دیگر بود. او متخصص آسیبهای اجتماعی است و این توانایی را دارد که با ارتباط نزدیک و میدانی با سوژههایش گزارشهایی تاثیرگذار را روایت کند.
در چند سالی که در روزنامه اعتماد بودم این خاصیت و توانایی او را از نزدیک دیده بودم، هرچند گزارشهای موثرش از فرط دردناک بودن زیاد بابطبع من بهعنوان خواننده نبودند. الهه محمدی وقتی در هفت صبح بود، روزنامهنگاری نشسته محسوب میشد و در عرصه سیاسی مینوشت اما وقتی به خبرآنلاین رفت ظرفیت و ذوق غیرمنتظرهای در عرصه روزنامهنگاری میدانی و حضور در کانون اتفاقات از خود بروز داد که البته دست آخر همین قریحه هم برایش دردسرساز شده است.
در هفت صبح فعلی حداقل یک گزارشگر ویژه داریم که همیشه پیشنهاد میکند که به محل وقوع اتفاقات و حوادث برود و در مسیری برعکس این من هستم که مدام او را منصرف میکنم. بعدها این داستان را هم خواهم نوشت. البته حتما در روزنامهها و سایتهای خبری دیگر هم چنین گزارشگرهایی وجود دارند که خب من فقط از مشاهدات شخصیام نوشتم. شماره بعدی به عکاسها میپردازم. عکاسهای خبری.

