روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار | یک: دیگر نوشتن چاره دردم نیست. باید بروم آدامسفروش بشوم. با همین فکرهاست که آمدهام محله عموزینالدین برای دیدن زینب پاشا. مادرم صبح گفته بود شیر که نر و ماده ندارد و حرفش مغزم را سوراخ کرده بود. من فقط میخواستم زینب پاشا را ببینم و بعدش دیگر با خیال راحت به آدامسفروشیام برگردم. مادر میدانست من چیزیام میشود که از زینب پاشا گفته بود و تللیخانم و چیچک خاتون.
سلانهسلانه از محله گاومیشان و چوستدوزان گذشته بودم و بفهمینفهمی بغضی هم بر گلو داشتم. بغضم درباره چیچک خاتون بود که بچهاش را هنگام جنگیدن روی اسب به دنیا آورده بود و مادرم گفته بود شیر که نر و ماده ندارد. حتی حکایت تللیخانم را تعریف کرده بود که وای ظهرش دیدم که موجودی غرقه به خون را به انجمن حقیقت آوردهاند تا زخمبندیاش کنند. طبیب که نزدیکش شده بود آخ و واویلایش رفته بود هوا که حق ندارید دست به لباسم بزنید. بگذارید غرقه در خون جان دهم. بالاخره ستارخان به هوای واویلای او آمده بود جلو و گفته بود که آی اوغلان این چه حرفی است که میزنی؟
بگذار طبیب زخمت را ببندد پیش از آنکه جان بدهی. موجود غرق در خون اما گفته بود «تو چه میدانی دردم چیست سردار». ستار ناگهان از صدایش فهمیده بود که او دختر است و دارد بریدهبریده میگوید «من میل ندارم مقابل این همه مرد، لباس از تنم بِکنند.» چشمان ستار پر از اشک شده بود «دخترم من هنوز زندهام، تو چرا به جنگ آمدهای؟» سر این بود که مادر یاد چشمهای نرگسی ستار و جنازه غرق در خون تللیخانم افتاده بود و گفته بود «شیر که نر و ماده ندارد».
دو: آمده بودم محله عمو زینالدین که زینبباجی را ببینم. سلانهسلانه از محله گاومیشان و چوستدوزان گذشته بودم و بفهمینفهمی بغضی بر گلو داشتم. رسیده بودم به قهوهخانه مشرضا و سرک کشیده بودم از پنجره که ببینم آن زن هولناک که به زینب باجی شهره بود و توی دعواها دوسوی چادرشبش را گره میزد به کمرش و با ظالمان میجنگید اینجا نشسته و دارد قلیان دود میکند؟ میخواستم فقط نگاهی به قد و بالایش بیندازم و بگویم از چیچکخاتون و تللیخانم هیچ خبری ندارد؟ میخواستم بگویم مادر سلام میرساند و میگوید شیر که نر و ماده ندارد باجی.
راستش کمی هم دلم برای زردآلوهای عسل زینبپاشا تنگ شده بود که معروف بود توی قحطیها بین بچههای فقیر شهر تقسیم میکند و بچهها انگشتانشان را میلیسند. میخواستم پک به قلیان زدنش را ببینم و آن اصرارش را خطاب به بچههای یتیم که وقتی زردآلوها را خوردید حتما هستههایش را هم بشکنید که از خودش خوشمزهتر است. در عمو زینالدین اما پرنده پر نمیزد و قهوهخانه مشرضا با خاک یکسان شده بود. از هر پیرمردی نشانی زینب پاشا را میپرسم سرشان را میخارانند و میروند. میگویند باید بروی کربلا. «از هر کس که نشانی قبرش را بپرسی، عدل تو را میبرند بالا سر مزارش».
سه: آمده بودم محله عموزینالدین که قد و بالای زینبباجی را ببینم. ببینم که چه شکلی دوطرف چادرش را میبندد به کمرش و چماقش را که پوشیده از میخ و فلز است در آسمان میچرخاند و فراشها از دستش درمیروند. مادر گفته بود شیر که نر و ماده ندارد و هواییام کرده بود که بیایم عموزینالدین و هسته پارتیزانی زینب پاشا را ببینم که نایبکلثوم و بیگم و خیرالنسا و فاطمهنسا و جانیبیگم و خاور یوزباشی را انداخته دنبالش و دارد گرد و خاک به پا میکند. مادر شعر معروفی هم درباره او خوانده بود «زینب پاشا چوب به مشت، رو کرده به بازارها/ گویا که رو کرده عدو، بر اردوی تاتارها…»
این شعر را با حسرت و حرمان خوانده بود که در زمان قیام تنباکو و مشروطه بر سر زبانها بود: «حکم ایلدی زینب پاشا/ جمله اناث و فراشا/ سیز بازاری باسون داشا/ دَگنگی یاغلیوم گلیم/ پاتاوامی باغلیوم گلیم!» (زینب پاشا فرمان داد/ به جمله زنان و فراشها/ شما بازار را به سنگ ببندید/ تا من دَگنکم را روغن بزنم و پاتاوهام را به پایم ببندم و بیایم).
چهار: پیش از آنکه بساط آدامسفروشیام را به صورت کولیان دورهگرد علم کنم آمدهام محله عموزینالدین تا از راه دور زینب پاشا را یک دل سیر ببینم و بروم. مادر گفته بود شیر که نر و ماده ندارد و هواییام کرده بود. از عموزینالدین، ناکام برگشته بودم سمت بازار سرپوشیده تبریز و داشتم فریادهای زینب پاشا را میشنیدم که رو به مردان رهگذر فریاد میزد «اگر شما مردان جرات ندارید که جزای ستمگران را کف دستشان بگذارید چادر ما زنان را بر سر کنید و در کنج خانه بنشینید. ما به جای شما میجنگیم». ناگهان جنگمغلوبه شده بود و هیکل چرخان در هوای زینبپاشا را دیده بودم که چارقد خود را به سوی مردان پرتاب کرده و از غائله گریخته است.
به گمانم در روزگار خاکستری عصر ناصری حوالی ربیعالاول 1316 میزیستم و سر از بازار درآورده بودم. بلاروزگاری بود که قحطی به هلاکت مردم برخاسته بود و لشکر زینبباجی متشکل از سه هزار زن دست به چوب برای بستن بازار آمده بودند. غبار که خوابید یک لحظه سرم را چرخاندم و جنازه هشت زن را دیدم که روی دست زینب مانده است. اما او کارش را کرده بود. وقتی با لشکر زنانهاش به خانه نظامالعلما حمله و انبار گندم او را بین مردم گرسنه تقسیم کرد مادرم چشمانش لبریز از غروری مقدس شد و فقط همین یک جمله را توی گوشم خواند شیر که نر و ماده ندارد اوغلان.
پنج: آمده بودم محله عموزینالدین که قواره جنگجویانه زینب پاشا را ببینم و بروم بساط آدامسفروشیام را راه بیاندازم. مادر گفته بود در دوران مشروطه و قیام تنباکو، هرگاه ظلمي از حاکمی به چشم میآمد زینبخانم فوري و فوتی، بيوهزناني را كه لشكر حرب او را تشكيل ميدادند خبر ميكرد و ميرفتند سمت بازار دلالهزن- بين بازار يمنيدوز و شريفالعلما- و حساب دژخيمان را کف دستشان میگذاشتند. مادر میگفت هرجا كه ستمی راه میافتاد توی دهان مردم فقط یک جمله بود «زينبباجي را صدا بزنيد».
فقط کافی بود زينبباجی لچكش را به نشانه استمداد پرت كند سمت مردان. اين براي آنها چيزي كمتر از مرگ و ذلت نبود. ديگر غوغايي به پا میشد كه نگو. زينبپاشا در لشكرش سردستههايي داشت كه هركدام به اندازه ده مرد ميجنگيدند. یکیاش مثلا «آتلي شاهبيگم» بود. یکیاش نايبكلثوم بود. یکیاش فاطمهنسا یا سلطانبيگم و خيرالنسا و ماهبيگم كه انتقام ستمدیدگان را از بيگلربيگيها و فراشباشيها ميگرفتند. بيبيشاهزينب با آنها همچون خواهران شيري خود رفتار ميكرد. آنها هم یکجوری دوستش داشتند که هر وقت زینبپاشا ميخواست برود حمام، برایش سنگ تمام میگذاشتند. يكي از بیوه زنان سربازش جاحمامياش را آماده ميكرد. یکی برایش کوفتهتبریزی میپخت.
هر وقت زینبپاشا «هراي» ميكشيد ملت میگفتند برويد كنار، بيبيزينب آمد. همان بیبی که در تمام دوران گرسنگي و قحطی، حتی برای یک لحظه کودکان شهر را فراموش نکرد. حالا دیگر جيبهاي جليقهاش را پر از زردآلوهای درخت پربار حیاطش ميكرد و به هر بچهای که ميرسيد ميگفت «ببريد بخوريد آناجان. جلوي گشنگي را ميگيرد آناجان. هستهاش را دور نیاندازید آناجان. آن را هم بشكنيد بخوريد آناجان. بلكه تهشكمتان را بگيرد آناجان».
شش: آمدهام محله عموزینالدین که زینبباجی را ببینم اما او زیر خروارها خاک خفته و استخوانهایش هم پوسیده است. هوس میکنم بروم محضر ناظمالاسلام و بپرسم چرا دلش از دیدن زنان شیرده گرفته که توی کتابش نوشته است«عورات آذربايجان قطار فشنگ ميبندند و كودكان خود را به حالت محزوني شير ميدهند و مانند نرهشيران در ميدان ميجنگند». باید بپرسم چگونه به ذهن زینبباجی رسید که با لشکر خواهرانش كميته نسوان تبريز را تشكيل داده و از اين طريق با كميته زنان استامبول و بادكوبه رابطه برقرار كنند؟
باید نامه كميته نسوان به وليعهد را برای مادرم بخوانم که تویش نوشته بودند «آفرين به عقل و درايتت اي حضرت والا. خيال ميكني ملت با اين مظالم و بستن راه آذوقه، تسليم بيناموسان ميگردند؟ هيهات حضرت والا. ما برگ درختان و گياهان ميخوريم، ما با ميوه سدجوع ميكنيم، ما حتي گوشت گربه و ساير حيوانات ميخوريم و بالاخره در خون خود ميغلتيم اما تابع هواينفس محمدعلي ميرزا نميشويم».
هفت: دیگر نوشتن چاره دردم نیست. باید بروم آدامسفروش دورهگرد بشوم. یک کولی سقزفروش که آدامسهایش بوی زردآلوهای زینبباجی را بدهد. لطفا به من بینوا کمک کنید. آیا فرغون دارید که آدامسهایم را روی آن بچینم و داد بزنم شیر که نر و ماده ندارد بالامجان. اگر آدامسفروشیام رونق پیدا نکرد شاید جلوی رستورانی، لباس عروسکی شیرها را بپوشم و داد بزنم «بفرمایید ناهار. گوشتش تازه از کشتارگاه آمده است. بفرمایید ناهار.»

