روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: نه سریال «خاندان اژدها» را دیدم و نه «بازی تاج و تخت» را. من برای تماشای سریالی درباره گردآفرید، یک عمر حسرت خوردم و ناکام‌‌تر از قبل مُردم. گردآفرید دختر گژدهم. زنی اساطیری که با سهراب گلبدن رزم کرد و به دست او اسیر شد اما موفق شد با تدبیری غریب، جان خویش از دست پهلوان نوخاسته ایرانی نجات دهد. همان سهرابی که دیگر باور کرد این سرزمین، دخترانی دارد که در سلحشوری و خردگرایی، شهره عالمند.

دو: نه تنها برای تماشای سریالی درباره گردآفرید دلیر که دلم یک عمر در فقدان سریالی برای مستوره‌‌خانم پکیده است. لابد اگر خودم کارگردانش بودم به طراح لباس می‌‌گفتم لطفا دامن كلفت پيچازي تنش کنید و این دیالوگ او را که «زن‌‌ها قشون خدا هستند» در سکانسی طلایی جا دهید. زنی متعلق به عصر قجر که مسلط به سه زبان خارجی بود و همه اینها را مدیون پدری روشن‌‌بین بود که برایش سه معلم سرخانه آورد تا عربي، انگليسي و فرانسه بیاموزد.

حتما در صحنه‌‌ای خاکستری رنگ از فیلم، او را پشت یک پیانوی قدیمی هم می‌‌نشاندم که مخاطب بفهمد مستوره خانم در آن زمان هم پيانو بلد بود. باید صحنه‌‌هایی از زندگی‌‌اش را در لاله‌‌زار قدیم شهرک سینمایی ضبط می‌‌کردم که زنان آنقدر بینوا بودند که حتی وقتی با برادر يا شوهر خود به خيابان مي‌‌رفتند، مجبور بودند از يك سمت خيابان بروند و مردان‌‌شان از سمت ديگر پیاده‌‌روها. حتما باید چند آژان سبيل تا بناگوش دررفته هم می‌‌گذاشتم توی فیلم که داخل كالسکه‌‌ها را حسابي مي‌‌پاييدند که مبادا زن و شوهری يا پدر و دختری و یا خواهر و برادري كنار هم توي يك كالسكه نشسته باشند.

حتما باید برگ جریمه سبزرنگی هم دست آژان بازیگر فیلم می‌‌دادم که یک زن و شوهر حلال را که باهم توي يك كالسکه نشسته‌‌اند جريمه کند و آنگاه چشمان آهوانه مستوره را نشان دهم که با چادر و پيچه و نقاب توی درشكه نشسته و حتي كروك را هم پايين كشيده تا داخل درشكه ديده نشود. باید حتما مستوره هشت‌‌ساله را هنگام تماشاي سيرك معروف روس‌‌ها هم نشان می‌‌دادم که خانم‌‌ها حق حضور در سيرك را نداشتند و پدرش مجبور شده بود لباس پسرانه تن او كند و كلاهی نیز بر سر بگذارد كه موهايش را قايم كند.

باید از اواسط فیلم، جوانی مستوره را نشان دهم که رفته پيش محترم‌‌خانم و اخترالسلطنه و نورالهدي و گفته که «خفقان گلويم را گرفته خواهرجان. چرا كاري نمي‌‌كنيد؟» باید سکانسی بنویسم از آن روزها که جمعيت نسوان وطنخواه براي باسواد كردن زنان، توي خانه خودشان يك مدرسه اكابر تشكيل داده‌‌اند. باید نورالهدي را نشان دهم که دارد با اطمینان‌‌خاطر می‌‌گوید برای بودجه جمعیت‌‌مان هم يك تيارت در خانه‌‌مان برگزار و اعانه جمع می‌‌کنیم.

باید سکانسی از نمایش را در یک پنجدری فیلمبرداری کنم که شبیه اتاق‌‌ بزرگ خانه نورالهدي در كوچه وزيردفتر باشد که سيصدتا صندلي چوبي چیده‌‌اند دورتادورش و رفته‌‌اند دنبال مجوز از رئيس نظميه. باید نظميه‌‌چي سبیل‌‌کلفتی پیدا کنم با بازی داریوش ارجمند که يك نگاه عاقل اندر سفيه كرده باشد به‌‌شان و گفته باشد «تنها چاره‌‌تان اين است كه بگوييد مراسم عروسي برگزار مي‌كنيد، وسطش هر غلطي خواستيد بكنيد.»

بعدش باید جمع زنانه اختر و نورالهدي و مستوره و محترم خانم را در سکانسی نشان دهم که سر از پا نمی‌‌شناسند و بين تمام زن‌‌هاي سرشناس، كارت دعوت به تيارت پخش می‌‌کنند. آنها براي خالي نبودن عريضه هم دوتا مستخدمه نورالهدي را می‌‌گذارند بالاي سفره عقد كه اگر ناغافل آژان وارد شد بگويند «داريم پاتختي مي‌‌گيريم برادر» و آنقدر دستخوش و مشتلق بچپانند توي مشتش كه نمک‌گیر شود و برود پشت سرش را نگاه نكند. باید سکانسی ضبط کنم از صحنه‌‌ای که خانم‌‌ها تازه دارند از شيريني نمايش، کیف می‌‌کنند كه ناگهان جماعتی خشمگین در خانه را از پاشنه درمی‌‌آورند و چند مرد قلچماق را نشان دهم که در را شكسته‌‌اند و آمده‌‌اند تو.

باید جیغ و ویغ زن‌‌های مهمان را نشان دهم که هراسان و لرزان خودشان را از راه‌‌پله‌‌هاي پشت‌‌بام می‌‌اندازند تو كوچه و درمی‌‌روند. باید اوباش را نشان دهم که آنقدر نورالهدي را زده‌‌اند كه يك گوشه بيهوش افتاده است. باید سکانسی از فردا ظهرش در خیابان‌‌های شهر نشان دهم که اوباش فریاد می‌‌زنند «زن ملعونه‌‌اي داشت تيارت برگزار مي‌‌كرد اما حسابش را رسيديم‌‌ها.»باید نقش احمد گاوي را بدهم به حامد بهداد که دارد به رفقایش می‌‌گوید «خودم با همين چشمای باباقوری‌‌م ديدم كه صابخونه دسته گلي بر دست و چتري بر سر داشت و داشت تيارت مادام تريان تماشا مي‌‌كرد. التوبه التوبه.»

باید همان اوباش را نشان دهم كه از كتك زدن نورالهدي سير نشده‌‌اند و دو شب بعدش ريخته‌‌اند به خانه‌‌اش و داروندارش را غارت كرده‌‌اند. باید سکانسی خیابانی نشان دهم از چند روز بعدش كه مستوره خانم در خيابان در حال گذر است و مردم را می‌‌نگرد که دور روزنامه‌‌فروشان دوره‌‌گرد جمع شده‌‌اند. روزنامه‌‌فروش داد مي‌‌زند «مكر زنان. مكر زنان. بشتابيد. تمام شد مکر زنان.» باید آن ورق‌‌پاره سراسر فحش به زنان ايراني را نشان دهم که دل مستوره را چنان به درد آورده كه با خواندن هر سطرش جگرش آتش گرفته است. باید سکانس فردایش را هم نشان دهم که جماعت نسوان رفته‌‌اند خیابان و تمام جزوه‌ها را از روزنامه‌‌فروش‌‌ها خریده و همان‌‌جا آتش زده‌‌اند.

باید آژان‌‌ها را نشان دهم که سوت‌‌‌‌زنان از راه رسيده و زن‌‌ها را دستگير و به كميسري می‌‌برند. باید كميسر را نشان دهم که از زنان تعهد می‌‌گیرد كه «دیگر حق ندارید از مطبخ بيرون بیایید.» باید فردایش را هم نشان دهم که مستوره در روزنامه جهان زنان مقاله‌‌ای درباره «لزوم تعليم و تربيت براي زنان» نوشته و مردها را چنان شاكي كرده كه شكايت به دولت و كميسري برده‌‌اند و مستوره همان شب از شهر گريخته است. باید سکانسی کلیدی را نشان دهم از او که براي شكايت، به محضر مجتهدي رفته و آقا دارد دلداري‌‌اش می‌‌دهد که: «زن‌‌ها قشون خدا هستند زن‌‌ها قشون خدا هستند باجی» …

سه: باید در سکانسی از سریالم متن اعلان اداره جلیله نظمیه مرکزی فارس به تاریخ 15 شهر صفر در سال 1337 قمری در دوره احمدشاه قاجار را که نشان دهم که جناب فضلعلی رئیس نظمیه در بوق و کرنا کرده است که: «به عموم مخدرات و محترمات شیراز با نهایت توقیر و احترام اخطار می‌‌نماید از تاریخ انتشار این ورقه اخطاریه، احدی از مخدرات بدون استثنا مجاز نخواهد بود که بدون چاقچور و داشتن نقاب مشکی در کوچه و بازار حرکت و گردش نماید! و چنانچه کسی به این صورت در معابر مشاهده شود فقط ماموران اداره نظمیه حق خواهند داشت که او را فورا با کمال ادب به اداره نظمیه جلب نموده و مجازات خواهند کرد.» خب خدا را شکر که آن زمان‌ها هم مثل امروز «کمال ادب» را رعایت می‌‌کردند!

چهار: چقدر دلم می‌‌خواهد بدهم نقش رقیه چهره‌‌آزاد را سوسن تسلیمی بازی کند (چرا باید به فکر عدم شباهت‌‌شان باشم؟) در صحنه‌‌ای از سال 1309 که حتی عکس انداختن زنان ممنوع است و خانم چهره‌‌آزاد به اتفاق مادر و خواهرش به عکاسی لاله‌‌زار مراجعه کرده و توسط پاسبانی به کلانتری جلب شده و بعد از کلی التماس و سپردن التزام آزاد شده است. لابد دیالوگی از خانم چهره‌‌آزاد در فیلم جا می‌‌دهم که از صحنه مصاحبه‌اش با مخبر اطلاعات که دارد می‌‌گوید «حتی کوتاه کردن مو نیز برای زنان جرم بود.» باید در فلاش‌بکی سیاه و سفید، او را در قامت محصل نشان دهم که هم‌شاگردی‌‌هایش دارند در مدرسه کتکش می‌‌زنند و یکی از آنها دارد با خشم می‌گوید «مگر ارمنی شده‌‌ای که موهایت را کوتاه کرده‌‌ای؟» باید برای نشان دادن چشم‌‌های مغموم رقیه، به چشم‌‌های گلچهره سجادیه پناه ببرم.

پنج: قول می‌‌دهم صحنه‌‌ ماقبل پایان سریالم را به اتاق اخبار رادیوتلویزیون ایران در زمان صادق قطب‌‌زاده اختصاص دهم که حضور گوینده زن در تلویزیون ممنوعیت داشت. باید طراحی صحنه آن سکانس مثل اولین روزهای پیروزی انقلاب بسازم که صادق دارد در اتاق ریاست تلویزیون می‌پلکد و مردی که فقط پشت سرش را می‌بینیم می‌‌گوید ظهور گویندگان زن بر صفحه تلویزیون ممنوع اعلام شده است. باید نسخه‌‌ای از مجله جوانان وقت را هم توی فیلم نشان دهم که نوشته است «چون اتاق گریم برچیده شده و گویندگان زن دوست ندارند بدون گریم وقتی که چین و چروک و لک و پیس‌‌شان معلوم شده بر صفحه تلویزیون ظاهر شوند.»

شش: حالا که همه سریالم زنانه شد اجازه بدهید یک فیلم مردانه هم بسازم درباره نادرشاه افشار که هیچ نسبت سببی و نسبی با او ندارم اما عاشق این صحنه جنگی‌‌اش هستم متعلق به زمانه نبردش با سپاه عثمانی که دبیرش میرزامهدی‌‌خان در بخشنامه‌‌ای خطاب به بلندپایگان لشکری و کشوری نوشته است «از بد زمانه به قشون ظفرنمون نادری، چشم زخمی مختصر وارد آمد» اما نادرشاه وقتی این متن دروغ را دیده رگ گردنش زده بیرون و دارد فریاد برمی‌‌آورد که بنویسید «دشمن در این مصاف پدرمان را درآورد و به کلی تارومارمان کرد. به طوری که بیش از ده به یک سربازان‌‌مان از مهلکه جان به در نبردند و حالا برای شستن این لکه ننگ راهی نمانده جز آنکه غیرت کنیم و عسکر و تجهیزات لازم فراهم آوریم و دوباره بر آنها بتازیم».

هفت: همین الان محرمعلی‌‌خان از گوشه مستراب تحریریه دارد اشاره می‌‌کند که چاییدی با این سریالت! (البته او چاییدی نمی‌‌گوید و لغات بالای 18 به کار می‌‌برد و من سیگاری را از ته آتش می‌‌زنم.)

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.