روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یک: سال 1382 بود که در ضمیمه دوچرخه روزنامه همشهری فعالیت میکردم. کار دوم یا سومم بود. سردبیر خانم رستگار بود. در بخش خبرهای سینمایی خبری پیدا کردم در مورد ساخت قسمت جدید هری پاتر. خب هری پاتر از سوژههای مورد علاقه نوجوانان بود و طبیعی هم بود که من خبرش را بلافاصله ترجمه کردم و در صفحه گذاشتم. جمله درستش این است که خیلی سرسری ترجمه کردم و آن را داخل صفحات گذاشتم.
این سرسری ترجمه کردن من دو علت داشت. اولیاش اینکه کلا به مقوله هری پاتر علاقهمند نبودم. کتاب اول آن را خواندم و به نظرم حتی به لحاظ فانتزی هم چیز دندانگیری نبود و هنوز هم نمیتوانم این فراگیری و محبوبیت عجیب آن را درک کنم. دلیل دوم هم چیز خاصی نبود جز اهمال من به عنوان مترجم مطلب! دوچرخه هفته بعد به عنوان ضمیمه روزنامه همشهری منتشر شد. همشهری درآن سالها بالای دویست هزار تیراژ داشت و خب هرگز تصور نمیکردم که دچار چنین بلیهای بشویم.
دهها دختر و پسر دبیرستانی و راهنمایی به سمت دفتر روزنامه در کوچه تندیس خیابان جردن سرازیر شدند و اعتراض پشت اعتراض. آنها در مورد یک اشتباه در نقل داستان عصبانی بودند چرا که کتابش را خوانده بودند و در خلاصه داستانی که من نوشته بودم یک عدد گاف بزرگ به چشم میخورد و خب من هم در دفتر نشریه نبودم و مکافاتی برای سردبیر و معاونانش ایجاد شده بود که آن سرش ناپیدا. عصبانیت این نوجوانها تاییدی بود بر محبوبیت غیرطبیعی هری پاتر البته از نگاه من.
دو: دو سه سال بعد در چلچراغ مکافاتی مشابه را با یک رده سنی بالاتر تجربه کردیم. علیرضا میراسدالله نویسنده و هنرمند با استعدادی بود که بعد از چند سال جهانگردی به ایران بازگشته بود و در برهوت نقد موسیقی غربی او یک کارشناس بهتمام معنا بود. او که سابقا همکلاس دانشگاهی مهگامه پروانه بود و از آن طریق با من آشنا شده بود به سرعت دو صفحه موسیقی غربی متفاوت را در چلچراغ راهاندازی کرد. راستش موسیقی غربی در ایران عموما به نامهای تکراری و کلیشهای ختم میشد.
در بخش روشنفکرانه در بهترین حالت میرسید به باب دیلن و مارک نافلر و لئونارد کوهن و جون بائز، در بخش عامهپسندش به کریس دی برگ و بی جیز و گانزن رزز و اینطور کارها و در سطح پایینتر هم دوستان مدرن تاکینگ و خانمهای مشهور موسیقی پاپ آمریکایی (مثل سرکار علیه خانم مدونا) و اینطور چیزها. در این میان یک معبد ذهنی هم ساخته شده بود برای هوی متال بازها و گروه متالیکا! طرفداران این گروهها چنان متعصب بودند که واقعا عقیده داشتند نعرههای استاد جیمز هتفیلد بیبرو برگرد یک اثر هنری خلق میکند.
علیرضا اسمهای جدیدی را به فضای موسیقی ما معرفی کرد. مثل نیک کیو،تام وویتس،پی جی هاروی،تاکینگ هد و آدمهایی که موسیقی متفاوت و جدا از موج مرسوم موسیقی پاپ و همینطور نامهایی ورای اسامی تکراری و کلیشهای. او جنگ اصلی را وقتی شروع کرد که به شکل غیرمترقبهای موسیقی متال و هوی متال را از بنیان بیارزش خطاب کرد و مثال آورد که در فروشگاههای فروش سیدی و صفحه در اروپا، آلبومهای گروههای متال در بدترین قسمت و در دو قدمی دستشوییها هستند!
این مقالات یکی از مهمترین دردسرهای چلچراغ را پدید آورد. سیل نامهها که اکثرا حاوی دشنام وتهدید بودند و جوانان خشمگینی که باور نمیکردند چهرههای مورد علاقهشان اینگونه مورد حمله قرار بگیرند و بیارزش خوانده شوند. میراسدالله دقیقا همان کاری را کرد که یک منتقد موسیقی باید انجام دهد و آن به چالش کشیدن عقاید کهنه و منجمد در اذهان خوانندگان و مخاطبانش است. روزهای سختی بود بهخصوص وقتی که کار به تهدید فیزیکی هم میکشید.
جوانهایی که میآمدند و با فریاد و اعتراض از ما میخواستند مراتب پشیمانی خود در باب توهین به متالیکا را اعلام کنیم. این داستان دو سه ماهی ادامه داشت و من اصرار داشتم که این روند حتی به قیمت دردسرهایش ادامه پیدا کند. هرچه بود حاصل آن سالها موجب شد تا نسلی از دوستداران موسیقی با نامهایی ورای دنیای تجاری و گاه سخیف موسیقی پاپ و متال آشنا شوند و خب بخشی از این ماجرا را مدیون علیرضا میراسدالله هستیم.

