روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | عُمَر مرد جوانی است که از سرزمینش فرار کرده. یکی از آن هزاران پناهجویی که زندگیشان را در سوریه جنگزده جا گذاشتند و خالی و بیبار، به سوی خاک امنتری فرار کردند. دوتایی به جزیرهای بینام و دور افتاده در اسکاتلند رسیدهاند؛ خودش و عودش. جزیرهای که زیادی آرام و خلوت است. پناهجویان مرد که از آفریقا و خاورمیانه به اسکاتلند رسیدهاند، در کلاسی مینشینند و زبان و آداب زندگی در دنیای تازه را میآموزند و یاد میگیرند چطور با جملاتی صحیح و مودبانه، شغل نه چندان ایدهآل نظافت خانهها را به چنگ آورند.
عمر و عودی که ماههاست صدایش در نیامده، در جزیره میچرخند. مرد از وقتی کشورش را ترک کرده، نتوانسته صدایی از ساز در آورد. گاهی گوشهای مینشیند، زل میزند به صفحه کوچک موبایل و برای چند صدمین بار ویدئوی کنسرت قدیمیاش را تماشا میکند و با لبخندی بر لب، طعم لحظه لحظههایش را میچشد و لذت میبرد: خانه، خودش بر روی صحنه، صدای خنده، صدای تشویق تماشاچیهایی که از نزدیک میشناخت و اسم و آدرسشان را میدانست و زبانشان را خوب میفهمید.
فیلم که تمام میشود خودش را در جزیره فراموش شدهای میبیند که شبیه برزخ است. هر روز شبیه دیروز است و هیچ معلوم نیست بعدا چه خواهد شد. آیا اجازه ماندن و کار و زندگی کردن، اجازه آزاد بودن و شروعی دوباره خواهد داشت؟ یکبار یکی از پناهجوها گفته بود «اونها مخصوصا ما رو اینجا نگه میدارن. اونقدر طول میدن تا خودمون خسته شیم و به کشورمون برگردیم.» عمر نمیخواست برگردد. این را پای تلفن به پدرش گفته بود.
معلم محلی در حال یاد دادن گرامر انگلیسی به پناهجوهاست. از آنها میخواهد مثالی از عادتهای قبلیشان بزنند. جوان سیاهپوست از جایش بلند میشود و با انگلیسیای دست و پا شکسته میگوید: «من قبلاً، قبل از اینکه به اینجا بیام خوشحال بودم. من قبلاً هر شب اونقدر گریه میکردم تا خوابم ببره اما الان دیگه هیچ اشکی برام باقی نمونده.»
معلم که پول گرفته تا فقط دستور زبان را به شاگردهایش آموزش دهد، شروع میکند به دست زدن و تشویق مرد. ساختار جمله درست است، اما چه اهمیتی دارد که مفهومش چیست.این داستان فیلم Limbo از کارگردان اسکاتلندی، بن شروک است. قصه و نگاهی طنزآلود به یکی از غمانگیزترین اتفاقات این روزهای جهان. قصه آوارگی و بیسرزمینی آدمهایی که رویایشان مثل کشورشان ویران نشده است.

