روزنامه هفت صبح، فریدونن صدیقی| رودخانه لاغر و غمخوار میرود چون چشمه پژمرده، ابر نازا و آسمان بیبار و بر است يعنی روزگار تلخ و درد است و زندگی جانانه در تكاپوی چگونه بودن است و نه باری بههرجهت بودن! با اين همه همچنان اينجا و آنجا دلبندیها و دلدادگیها و ماجراهای مربوط به آن در بطن و متن و حاشيه روزگار زخم و درد، نغمهخوان است چون مهرورزی نقطه كانونی زندگی است حتی اگر هوا بس ناجوانمردانه سرد باشد و بزهكاران صفحات حوادث روزنامه را مقتدرانه در تسخير خود داشته باشند!
…دستش در دست نامرد بود. خودم دیدم. شاید نمیدانست مردی که شبیه عاشقها غزل میخواند و گل میریزد زیر پای دلبندی، یک عاشقپیشه حرفهای است. دلبرانه به آب، آتش، ماه و مه سوگند میخورد که تو اگر نباشی، روزگار نه فقط تو که دنیا را کم دارد!
چندبار خواستم بگویم گرچه دلكندن تلخ و رنج است اما ثمرش شیرین است؛ پس بیا و از این دام حذر کن! ولی نگفتم ترسیدم پدرش ناراحت شود و سرانجام بگوید؛ بالاخره هر درختی کرم خود را دارد!
با این حال طاقت نياوردم و در فرصتی زیر لب نصیحت زمزمه کردم اما دختر جواب داد؛ وقتی سینه مردی از شیشه ساخته شده است و درون آن پیداست، میتوان درون آن رفت! من آهستهتر از گل سرخ جواب دادم این شیشه كدر و رنگی است و آن قلب میتواند سرای دیگرانی دیگر هم باشد! البته این جمله آخر را به خودم گفتم. چون او مجنونتر از لیلی بود و حرفهای من فقط هوا را آزرده میکرد!
آقای عشقساز یک خواستگار حرفهای بود. جمال؛ متوسط مایل به کمی خوب! ادب؛ کمی بیشتر از خوب با سُس چربزبانی از نوع مرغوب! تحصیلات؛ کارشناسی ارشد مجهول و غیرقابل رؤیت! کار؛ امتداد بیکاری! حرفه اصلی؛ تظاهر به خواستگاری از انواع دختران رویاباف!… اما و ناگهان او مثل شعبدهبازها مفقود شد و دختر دوست را آغشته به افسردگی از نوع مزمن بهحال خود رها کرد.
تا اینكه چند ماه بعد یکی از دختران مالباخته به آقای عشقساز حرفهای از بیوفاییهای او حالش پراکنده میشود و بهناچار عرض حال مینویسد و اشک و آه ضمیمه شکایت خود میکند و پناهنده عدليه میشود. اینگونه شد که من و دوستم و دختر او، عکس آقای مکار را در روزنامهها بهعنوان کلاهبرداری در پوست خواستگار دیدیم!
راست گفتهاند هیچ دزدی، عشق نمیدزدد ولی عشق غالباً دزد بهوجود میآورد. یعنی آقای عشقساز خیلی هم مقصر نیست، علاقهمندان به فریبخوری بسیار است! آقای دوست، غمزده میگويد دخترش اين روزها فقط به تنهايی اعتماد دارد و با اين وصف مادرش كه الهه صبوری است روزی چندبار زیر گوش او زمزمه میکند؛
دوستان را، در آغوش کشیدن را فراموش نکن
دوست داشتن را، بوسیدن گلها را فراموش نکن
و در کشاکش این نبرد
به آسمان نگاه کردن را فراموش نکن
راست گفتهاند ناگهان چه زود دير میشود؛ انگار همين صد سال پيش بود كه مادرم سربزير گفت چشم و ابروی بابات دلم را برد و پدرم شجاعانه گفت نگاه عميق و نجیب مادرت خاطرخواهم كرد! راست اينست آن دو عاشقتر از قناری بودند و ملاطفت معطری نسبت به هم داشتند. پدر زیباتر از مادر بود و مادر باشکوهتر از پدر. چون پاکترین قلب جهان در سینه مادر میتپید. اصلا آن سالها من نشنیدم جوانی روباه شود و سر راه شیرین کمین کند! حالا و اکنون روزگار نازنینی است. همین دیروزها تصویر جوانی در روزنامه دیدم که شبیه روباه بود و چندين دختر طعمه تظاهر به خواستگاری او شده بودند.
او خود را فرزند یک تاجر بنام معرفی و میلیون میلیون کلاهبرداری فرموده بود. یک قلم یکی از دختران آرزو، سيصد ميليون تومان دودستی تقدیم آقای روباه کرده است!روزنامهخوانی حرفهای میگوید؛ مسئله این است هر جا مال هست، یار هست! جوانی سربهزیرتر از بید درپاسخ میگويد؛ آی گفتید من خودم قربانی هستم. فکر کردم لیلی همیشه با من است، پس مهریه سنگین تقدیم کردم اما یکسال نشده عشق شرمنده و مهریه نقد شد چون من دیر فهمیدم فقط آدمهای نادان زودباور هستند!
غريبهای که کنار ما نشسته است خانههای جدول را اینگونه پر میکند؛ هیچ سالی شبیه سال دیگر نیست. زندگی فقط مزمزه کردن نیست. زندگی را باید زندگی کرد حتی روی درخت! این را از گنجشک و کبوتر بیاموز! حق با اوست. من بانویی میشناسم هر روز صبح شیر و عسل میچیند روی میز یار. من آقایی میشناسم هر روز سوئیچ ماشین را میگذارد تو کیف یار و خودش با اتوبوس میرود و شب دوتایی غذای ساده میچینند روی میز تا موسیقی و شعر هوای زندگی را سرشار از دلبندی، امید و فردا کنند!
تمامی جویبارها، تمامی گلها در من است
تنها من، من نیستم
یک من هست فراسوی من
که به او ما میگوییم
* شعرها بهترتیب از: بهرام اوغلو و قورشنلو اوغلو با ترجمه آیدین روشن و میرانامیناس

