روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یک: سال اول چلچراغ بود که درج یک شوخی سیاسی دو پهلو در صفحه باشگاه خوانندگان همه را دچار شوک کرده بود. راستش بعد از این‌که صفحه را بعد از چاپ هم دوباره خواندم متوجه این شوخی نشدم و اصلا آن را بلد نبودم اما از قرار شوخی معروفی بوده. حتی ممیز چلچراغ (که آن سال وحید پوراستاد بود) هم متوجه این شوخی نابهنجار نشده بود. یکی دوتا از خوانندگان چلچراغ زنگ زدند و تذکر دادند و مدیر مسئول که عموزاده خلیلی بود فی‌الواقع عرق سرد بر پیشانی‌اش نشسته بود.

با معاونت مطبوعاتی ارشاد تماسی برقرار کرد و یکی از پیشنهادات پیشدستی چلچراغ در انتشار یک بیانیه عذرخواهی بود و این‌که این بیانیه در روزی که کار به دادگاه مطبوعات می‌کشد عصای دست خواهد بود. البته برخی نیز می‌گفتند شاید کار به دادگاه دیگری بکشد! در کانون چنین بحث‌هایی بودیم و به سرعت ستون‌های خوانندگان و طعنه‌های هنری یکی دوتا روزنامه و خبرگزاری را چک می‌کردیم که بفهمیم اولین واکنش‌ها و خط و نشان‌ها از کجا شروع می‌شود.

در این میان شرمین نادری پیشنهاد کرد که به توصیه کتاب ئی چینگ (!)، از هرگونه واکنش بپرهیزیم و سکوت کنیم. این پیشنهاد مورد بحث قرار گرفت و تصویب شد و نتیجه‌اش عالی بود! کسی به این جمله کوتاه اشاره‌ای نکرد و همه چیز در سکوت برطرف شد و ماهم یادگرفتیم مطالب ارسالی خوانندگان را با دقتی دو برابر بخوانیم و البته شانس آورده بودیم که آن سال‌ها هنوز اینستاگرام و توئیتر و فیسبوک وارد کارزار نشده بودند. واقعا شانس آوردیم.

دو: در المپیک سال 2008 بودیم و کاروان ورزشی ایران شرایط بدی را می‌گذراند. شکست پشت شکست. از سال 1387 حرف می‌زنم. کل کاروان کشتی فرنگی و آزاد و وزنه‌برداری یک مدال برنز توسط مراد محمدی اخذ کرده بودند و همین. روز آخر مسابقات بود و هادی ساعی به فینال رسیده بود. هادی ساعی آن دوران دو سالی می‌شد که عضو شورای شهر تهران بود و در ائتلاف اصلاح‌طلبان هم به این شورا رسیده بود. در کنار معصومه ابتکار و محمد علی نجفی و احمد مسجد جامعی. ساعی مدال طلا گرفت.

خب آن دوران معاون سردبیر روزنامه اعتماد بودم. اعتماد سیاسی بودن را خیلی جدی و سفت و سخت و حتی مبالغه‌آمیز دنبال می‌کرد و عکس یک و تیترهای صفحه اول عموما سیاسی و در حوزه مجادلات کهنه اصلاح‌طلبان و اصولگرایان بود. گروهی از چهره‌های مهم تحریریه هم با تمام قوا از این سیاسی بودن صددرصد حمایت می‌کردند.

به هرحال روزگاری بود که هم شرق و هم هم‌میهن توقیف شده بودند اما از طلای ساعی آن‌قدر خوشحال بودم که می‌خواستم هرطور شده عکس هادی ساعی را به صفحه اول اعتماد ببرم و خب به خیال خودم فکر بکری به سرم زد. رفتم دفتر دکتر بهزادی و گفتم تیتر بزنیم که قهرمان اصلاح‌طلب تنها طلایی کاروان ایران. این ایده مضحک بلافاصله مورد استقبال قرار گرفت و عکس هادی ساعی در ابعاد بزرگ به عکس اول روزنامه بدل شد.

خب این یکی از روزهایی است در دوره کارم که احساس خوبی نسبت به آن ندارم. این‌که یک قهرمانی ملی را به سرعت رنگ و بوی حزبی بهش بزنی کار ناجوانمردانه‌ای بود. آن هم در مورد هادی ساعی که خب هرچقدر ورزشکار ممتازی بود در عرصه سیاسی خیلی نگاه مشخصی نداشت. برای همین یک دوره اصلاح‌طلب بود و حامی خاتمی و یک دوره هم از حجت‌الاسلام رئیسی حمایت کرد. اصلا چرا باید یک قهرمان ورزشی این‌گونه وارد اردوگاه‌ها و جناح‌بندی‌های سیاسی شود؟‌

سه: خلاصه خواستم بگویم روزهایی بوده که وقتی دوباره به آنها فکر می‌کنم احساس خجالت می‌کنم. یکی دیگر از این روزها پس از ساقط شدن هواپیمای اوکراینی بود که آن حالت پرسشگرانه بدیهی یک روزنامه‌نگار وقتی در من سست شد که انجمن هوافضای دانشگاه شریف اطلاعیه‌ای داد و فرضیه اصابت موشک به هواپیما را رد کرده بود.

راستش آن‌قدر به مدارج علمی دانشگاه شریف بها می‌دادم که آن شک و ابهام قدرتمند اولیه که بلافاصله پس از خواندن خبر سقوط هواپیمای اوکراینی آن هم در اوج حالت فوق‌العاده پس از موشکباران عین‌الاسد در من بیدار شده بود‌، کمرنگ و رقیق شد و هفت‌صبح سوق پیدا کرد به سمت رد کردن فرضیه موشک خوردن هواپیمای اوکراینی. بعدها فهمیدم که برخی تعصبات حتی میل به حقیقت را در انجمن‌هایی با این رتبه بالا و مدارج دانشگاهی به سمت نتیجه‌گیری‌های تخیلی سوق می‌دهد. آن روز هم از شغلم و از شکل کارکردنم راضی نبودم. بگذریم.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.