روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| آقا به نظر من، تصمیم فیلتر کردن بعضی از این شبکههای اجتماعی، به مانند کلیه تصمیمات قبلی، بسیار تصمیم درستیه و نقش بسیار مهمی در بالا بردن سطح علمی شهروندان در استفاده از گوشیهای همراهشان داره. علیالخصوص پیشرفت بسیار قابل ملاحظهای در عزیزانی مشاهده میشه که بالاخره سِنی ازشون گذشته و تا به حال فکر میکردن با گوشیهاشون فقط میتونن وارد واتساپ بشن و صبح به خیر بگن و بیان بیرون.
ولی با این تصمیم درست و به جای دستاندرکاران، متوجه شدهاند که نخیر… خیلی جاهای دیگه با همین گوشیها میشه رفت. در ساختمان مجاور محل زندگی من، سرایدار بسیار محترم و موقر و مهربانی زندگی میکنه و با این که سنِ بالایی داره، ولی بسیار سرزندهس و با همدیگه رابطه بسیار خوبی داریم و هرازگاهی، زحمت نظافت ساختمان ما را میکشه.
این دوست بزرگوار من، فقط یکی دو تا ایراد خیلی کوچک داره. یکی اینکه خیلی اعتقادی به زمان و ساعت نداره… یعنی خیلی براش مهم نیست که الان 4 صبحه یا 2 بعدازظهر. دستشو میذاره رو زنگ: « سلاااام مهندس… من دارم میرم سرِ کوچه. هیچی نمیخوای؟»
دیگه اینکه اگر باهاش صمیمی بشی، به شدت پشیمانت میکنه. جنبه صمیمیتِ زیاد را نداره بنده خدا…
یادمه یک بار اشتباه کردم و جواب آیفون رو ندادم. بعد از حدود 15دقیقه، وسطِ پذیرایی خانهمون بود: - « سلاااام مهندس… سلاااام مهندس… چرا جواب نمیدی؟ فکر کردم گاز، گرفتت، در رو شکوندم…» من که در شوک حضور ایشون در وسط زندگیم به سر میبردم، با تته پته، فقط تونستم بگم:
- « ما که شوفاژ داریم… چجوری گاز بگیره… با اجازهت خواب بودم. » / «خب خیالم راحت شد مهندس. برو بخواب.» از این موارد بسیار بوده که من رو به این نتیجه رسوند عجب غلطی کردم درِ رفاقت و صمیمیت رو با این آدم باز کردم. کلا شوری رو به کوری میرسونه. ولی دیگه دیر شده و بدجور مونده رو دستم.
چند وقت پیش، دوستِ عزیزم اومد سراغم که : « سلاااام مهندس… میخوام از این گوشی اینترنت دارا بخرم.» چون میدونستم که صفر تا صدِ بدبختیش مال خودمه، سعی کردم رایش رو بزنم: - « ول کن بابا… پولتو دور نریز. این گوشیها به درد تو نمیخوره.» / « چرا مهندس… همکارام گفتن بگیر.گروه تشکیل دادن. میخوایم با هم در تماس باشیم.» / « همکارات؟! چه گروهی؟!» / « گروه نگهبانان ساختمانها…»
فرداش، شش صبح، زنگ خونه رو زد: « سلاااام مهندس…خریدی؟ »
…ظهر اومد، شب قبل از خواب اومد، فردا صبحش اومد… دیگه ساختمون را ول کرده بود و فقط انتظار من وگوشیشو میکشید. برام مسجل شد که این موضوع، شامل مرور زمان نخواهد شد و بهتره که کار رو تموم کنم و چه اشتباه بزرگی بود این نظر من… چون خریدِ این گوشی، اول ماجرا بود:
- « مهندس. پیغام نمیره…»/« مهندس. پیغام نمیاد…»/« مهندس.کلا از کار افتاد…»/« مهندس.چجوری از گروه بیام بیرون؟»/« مهندس.چجوری دوباره برگردم تو گروه؟» چند ماه گذشته زندگی من، به آموزش طرز استفاده از گوشی همراه، معنا و مفهوم ابتدایی الگوریتم و ساختارِ اینترنت، شبکههای مجازی و اتفافاتی که در تکنولوژی یک دهه گذشته اتفاق افتاده گذشت.
البته آموزش این مباحث که همگی با سوالات بیانتهایی هم همراه بود، برای خود من، نتایج فراوانی داشت.از جمله ضعف اعصاب، گرفتگی دریچه میترال، پارکینسون، تیکهای عصبی در دستها و پاهام و بیمیلیِ شدید به ادامه زندگی… نهال علمِ ایشون داشت به ثمر مینشست و کمکم تصمیم گرفته بود که گروهِ «نگهبانانِ ساختمان.شماره 2 » را به مدیریت خودش تاسیس کنه که یهو همه چیز فیلتر شد…
4:45 بامداد زنگ زد « سلاااام مهندس. سلاااام مهندس. کار نمیکنه…» / «چی؟» / « این بیصاحاب…» فکر نمیکنم هیچ بنی بشری در جهان، در این ساعت از صبح، برای کس دیگری از مفهوم فیلتر و فیلترشکن صحبت کرده باشه. دیگه خورشید داشت طلوع میکرد که حرفهای من و سوالات ادمینِ گروه « نگهبانان ساختمان. شماره 2 » تموم شد و فقط موند یک سوال:
- « خب که چی؟» / « هیچی… اون برنامه رو که گفتم بذار تو گوشیت.اول اونو بزن… بعد برو سراغ گروهت.» / « خب که چی؟…» / « دیگه حالا اینجوریه دیگه…» / « مهندس. خب چرا لقمه رو دور سرمون بچرخونیم…» / « حالا درست میشه ایشالا که شما هم تو زحمت نیفتی.» تا ظهر،با مفهوم فیلتر و فیلترشکن آشناییِ کامل پیدا کرد و زنگ زد:
- « مهندس… من بسیار از دست شما ناراحتم.» / « چرا؟… چی شده؟» / «شما این همه به من چرت و پرت یاد دادی… دستت هم درد نکنهها. ولی چرا زودتر این فیلترشکن رو به من نگفته بودی؟» / « آخه به دردت نمیخورد…» / « به درد نمیخورد؟ یه چیز به درد بخور تو این گوشی باشه، همینه…» دو روزیه که ازش خبری نیست خداروشکر… معلوم نیست با این تکنولوژی جدیدش، کجاها داره میچرخه…

