روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا در دوران دبیرستان، یکی از دبیرهایمان به دلیلی که مشخص نبود، از اواسط سال تحصیلی نیامد و بهجای ایشان یک دبیر جدید برایمان فرستادند. ظاهرا از قبل به این دبیر جدید، توضیحات لازم را داده بودند که وارد چه کلاسی میشود و با چه اعجوبههایی طرف است و حواسش باشد که سرِ کار نرود.
ایشون هم که دبیر جوانی بودند، با احساسی از باهوش بودن و تیز و اینکاره بودن، با توپِ پُر وارد کلاس شد و به خیال خودش، اومد که چَکِ اول را بزند:- «خب بگین ببینم تا صفحه چند کتاب خوندین؟ هر چند فکر کنم باید دوباره یه دوره حسابی بکنین…»کلاس بلافاصله تبدیل به بازار مسگرها شد و هر کدام از بچهها، یک صفحه را میگفتند.
دبیر جدید که میخواست دریچه جدیدی از علم و دانش را به رویمان باز کند و فکر میکرد نعمتیست که از آسمان بر ما نازل شده، یک نگاهی به توده بچهها انداخت: «یعنی چی… خودتون نمیدونین تا کجا خوندین؟…»نظرات بچهها به اجماع نرسید و دبیر جدید که متوجه شد بچهها اطلاعات صحیحی در اختیارش قرار نمیدهند، به خیال خودش پاتک زد:
- «خب ایرادی نداره. من یک امتحان میگیرم که ببینم کلاس در چه سطحیه…»آقا اسم امتحان که آمد، کلاس به لشكری شبیه شد که شبیخون خورده:- «آقا…امتحان برای چی…» -«آقا…الان که وقت امتحان نیست…» -«آقا باید از قبل میگفتین…» -«آقا آسونه؟» -«آقا میشه ما بریم دستشویی؟…»
دبیر جدید که فهمیده بود یک مقداری تند رفته، سعی کرد که فتیله را پایین بکشد: - «ساکت. ساکت… این امتحان برای نمره دادن نیست. فقط برای سنجش سطح کلاسه…» کلمه «سنجش» هم به مزاج بچهها نساخت: - «آقا… ما آماده نیستیم…» -«آقا آسونه؟» -«آقا باید از قبل میگفتین…» -«آقا میشه ما بریم دستشویی؟»
دبیر محترم جدید، ناچارا یکبار دیگر از موضع خودش پایین آمد و مثلا خواست که از درِ دوستی و صمیمیت وارد بشه: «اصلا امتحان هیچی… همینجوری دونهدونه ازتون چند تا سوال میکنم، ببینم چند مردِ حلاجین… هان؟…خوبه؟» - «آقا از همه میپرسین؟…» -«آقا میشه از ما نپرسین؟…» -«آقا باید میگفتین…» -«آقا میشه ما بریم دستشویی؟…»
با هر کلمهای که دبیر محترم میگفت، کلاس یکبار میرفت روی هوا و برمیگشت روی زمین. نهایتا مجبور شد که بیخیال سطح کلاس بشود و رفت پشت میزش نشست: «اصلا امروز رو میگذاریم برای آشنایی بیشتر… از همین جلو نوبتی بلند شین و خودتونو معرفی کنین.»
خب، این را میشد تا حدودی تحمل کرد. نفر اول که بلند شد و اسمش را گفت، دبیر که حس باتجربه بودن فراوانی داشت، به طریقی نامحسوس و زیرپوستی، یک سوال درسی ازش پرسید. ولی خوشبختانه بلافاصله دستش رو شد:
- «آقا گفتین فقط اسمها رو میپرسین…» -«آقا باید از قبل میگفتین…» -«آقا ما که آماده نیستیم…» -«آقا میشه ما بریم دستشویی؟…»
خلاصه، اونی که میخواست، نشد که نشد. نیم ساعتی از کلاس بر همین منوال به فنا رفت. بالاخره تصمیم گرفت که تدریس را شروع کند و هر جایی که ما نفهمیدیم، مشخص میشد که درس داده نشده. با ناامیدی رفت پای تخته سیاه و شروع کرد. اولین جملهای که گفت، همه متفقالقول فریاد برآوردند که: «اینو خوندیم آقا…»
رفت سراغ درس بعدی: «اینم خوندیم آقا… بلدیم…». بعدی: «خوندیم آقا… بلدیم…». بعدی: «اینو که عالی بلدیم آقا…»…
و این تفریحِ ما، روز اول تدریس دبیر محترم جدید را بهخاطرهای فراموشنشدنی برایش تبدیل کرد…همیشه یا عقبتر از ما بود یا فکر میکرد که خیلی جلوتر از ماست… هیچوقت هم درست نفهمید که ما تا کجا درس خونده بودیم.

