روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| در فیلم «سه هزار سال حسرت» آلیتیا محقق و اسطورهشناسی است که برای یک کنفرانس به استانبول آمده و بعد از خریدن یک بطری شیشهای قدیمی از مغازه عتیقهفروشی متوجه میشود در کنار بطری، صاحب یک غول جادو هم شده است. زن که با افسانهها آشناست،بدون آنکه آرامشش را از دست بدهد چشمها را میبندد و میگوید تا سه میشمارم و امیدوارم وقتی چشمهایم را باز میکنم اینجا نباشی.
این از آن تهدیدهایی نیست که روی غولهای جادویی اثر داشته باشد. بعد از شماره ۳ هم هنوز کله بزرگش با سقف اتاق هتل مماس است و به زن پیشنهاد میدهد در ازای برآورده کردن سه آرزو، آزادیاش را به دست بیاورد. آلیتیا اول از آرزو کردن سر باز میزند و میگوید آرزویی نداشتن نشانه روشنفکری است اما بالاخره بعد از شنیدن قصههای غول نظرش تغییر میکند.
غول جادو به او هشدار میدهد که برای برآورده کردن رویاها محدودیتهایی وجود دارد و بهتر است از این زرنگبازیهای دست چندم درنیاوری و با لبخندی پیروزمندانه بر لب آرزوی «آرزو میکنم همه آرزوهایم برآورده شود» نکنی. دوم اینکه نمیتوانی عمر جاویدان بخواهی چراکه ذات تو فانی است و سوم اینکه من نمیتوانم گناهان کسی را ببخشم یا به کل درد و رنجهای جهان پایان دهم چون من فقط یک غول معمولیام!
تصور اینکه غولهای چراغ جادو هم فقط میتوانند آرزوهای دمدستیِ عشقی و مالی را پوشش دهند مایوسکننده است. بعضی خواستهها برای همیشه در قامت یک رویا باقی خواهند ماند چون حتی غولهای جادویی هم مسئولیتش را به عهده نمیگیرند.

